تبليغاتX
عمره فقط دانشجویی - ورود به مکه (2)
دستنوشته های یک مسافر
کعبه

با عجله کردن این لحظه رو خراب نکنید
تا من نگفتم سرها را بالا نیاورید . به طرف داخل حرکت می کنیم ، من چون دوست دارم خوب اون صحنه رو ببینم سعی می کنم همونطور که سرپایینم از سمت چپ سبقت بگیرمو به جلوی همه برم
چند پله پایین می رویم و باز از چند پله دیگر ، درست یادم نیست نمی دانم از دو سری پله پایین رفتیم یا از سه سری پله !
حاجی میگه بایستید حالا سرها بالا !
خیلی سخته اینجای قضیه رو توصیف کردن ...
بزرگتر از اونی بود که تصورش رو میکردم و چقدر با عظمت بود در آن موقع شب
بی اختیار چند قدمی عقب می رویم و سجده می کنیم و چه ولوله ای می شود
و من خدا رو شکر می کنم که بالاخره قبل از مردن دیدم و نگرانی از بابت نرسیدن و ندیدن به پایان می رسه
در همان لحظه با شنیدن راز و نیاز بچه ها به حالشان غبطه می خورم
من مات و مبهوت بودم نمی دانم از سنگینی گناه بود یا از عظمت آن لحظه ! من مثل آنان اشکهایم جاری نبود.
بغض کرده بودم ولی بغضم نمی شکست
از سجده بلند شدم ، در آن موقع شب بسیار زیبا به نظرم آمد ، تازه یادم افتاد که باید سه دعا می کردم با اینکه از قبل فکرش را کردم تصمیم عوض شد به نظرم ترتیب دعاهایم کاملا خودخواهانه بود
پس خودم را تنبیه کردم و دعاهای اولم را اختصاص دادم به مادرم و پدرم و برادرانم و امام زمان !
شنیده بودم که امام خمینی یکبار فرموده بودند که اگر به من می گفتند یک دعای مستجاب داری و آن را بگو از خداوند "عاقبت بخیری" می خواستم پس من از خدا همین را برای مادر و پدر و برادرانم خواستم و البته فقط به این دعا اکتفا نکردم و برای خود و آشنایان و فامیل و دوستان و مسلمانان هم در ادامه دعا کردم خواستم هر آنچه که به فکرم می رسید.
حاج آقا تهرانی همیشه در شب های قدر می گه که از خدا کم نخواهید از کریم کم خواستن کوچک شمردن اوست ، از او بخواهید ، همه دعاهای دنیوی و اخروی
یاد التماس دعاهایی که آشنایانم به من کردند و گفتن مشکلاتشان ، بغضم را شکاند و از خدا خواستم با برآورده کردن حاجات کسانی که حاجاتشان را به من گفتند آبروی این زائر حقیرش را مثل همیشه حفظ کند و بی آبرویش نکند.
حاجی به بچه ها گفت بلند شوید و بیایید.
تازه متوجه اطرافم می شوم و می بینم که چند نفر عرب چه با تعجب ما را نگاه می کنند و نیز جمعیت نسبتا اندکی (نسبت به آن فیلم هایی که قبلا دیده بودم) دور کعبه در حال طواف هستند
از پله های آخر پایین می رویم و وارد صحن مسجدالحرام می شویم.
حاجی شیر های آب زمزم را نشانمان می دهد و می گوید این آب زمزم است ولی هیچ کس حق خوردن آب زمزم را تا من نگفتم ندارد ، بروید و تمام بدنتان را با آب زمزم بشویید ، از سر تا پا ، و یک لیوان آب بردارید و بیاید همین جا ...

پ.ن ۰.۵ : راستش در بین دعاها رتبه یک کنکور ارشد را نیز خواستم . تقصیر من نیست ، تقصیر حاج آقا تهرانیه که میگه دعاهای دنیویتان را نیز بخواهید و از کریم کم نخواهید حالا نمی دونم تاثیر اون دعا تا دو سال بعدش هم هست یا نه !

پ.ن 1 : دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده بود ولی باید فرصت می کردم تا درست بنویسم
پ.ن 2 : کنکور هم با سختی هایش و مشکلاتش تمام شد و از دوستانی که برایم دعا کردند ممنونم
پ.ن 3 : دو دوره زندگی ، مرد ساز هست : 1- دوران سربازی 2- دوران کنکور !

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:9  توسط حامد  |