تبليغاتX
عمره فقط دانشجویی - و اما روز آخر
دستنوشته های یک مسافر
و اما  روز آخر ...
چقدر سخت بود فهميدن اينكه بايد چه كنيم
نمي دانستم الان بايد بروم بقيع يا مسجد النبي
الان بروم در روضه نماز بخوانم يا ...
آخه معلوم نيست كي دوباره بتوانم اينجا را ببينم
خيلي زود گذشت ، قبل از سفر با خودم مي گفتم چه خبره يك هفته مدينه و يه هفته مكه !!! مگه مي خوايم چكار كنيم !!!(خدايا نمي فهميدم تو ببخش)
ولي حالا داشتم مي گفتم چقدر زود گذشت ، من هنوز اينجا كار دارم
من برعكس خيلي ها گردش تو بقيع و تو مسجد النبي و صحن مسجداانبي رو انتخاب كردم دوست ندشتم به اين زودي ها تصوير آنجا از ذهنم پاك بشه
دور تا دور صحن ها گشتم و تصوير درب ها ، ستون ها ، روضه ، ضريح و ... به ذهنم مي سپردم
تو بقيع قدم مي زدم تا جاي جاي آنجا را در ذهنم به تصويربكشم  حتي مكان تابلويي كه اعلام ميكرد ادامه مسير با آنكه باز هست ممنوع هست (چرا كه مسير از كنار قبور ائمه گذر خواهد كرد)

حالا بايد آماده مي شدم كه بريم مسجد شجره تا محرم بشيم
ولي وقتي امام صادق جرات گفتن لبيك را نداشت پس وضعيت و جواب من از همين الان معلوم هست
ولي اي رسول الله من يك هفته مهمان شما بودم ، اي ائمه بقيع من يك هفته مهمان شما بودم ، اي خانم من يك هفته مهمان شما بودم .رسم هست كه مهمان را كمي تا بيرون خانه همراهي مي كنند و به قول معروف بدرقه ميكنند
مرا تا مسجد شجره همراهي كنيد و در هنگام گفتن لبيك همراهم باشيد تا شايد به آبروي شما خداوند در جواب لبيكم  نگويد : " لا لبيك و لا سعدك"
درست هست كه من مهمان خوبي نبودم و خود را براي مهماني آماده نكرده بودم و درمهماني هم خوب و آراسته ظاهر نشدم ولي مهمان نوازي شما زبان زد همه هست پس مرا تنها نگذاريد

براي ناهار آخر به هتل باز مي گرديم و باز حاج كاظم با آن اخلاق خوبش از ما پذيرايي مي كند
از حاج كاظم و ديگر كاركنان هتل نگفتم
در هتل الجوهره كاركنا تعدادي ايراني و تعدادي هم بومي بودند و همانطور كه گفتم مدير هتل ايراني بود. رفتار كاركنان ايراني هتل بسيار خوب بود مخصوصا حاج كاظم كه يكي از مسئولين پذايرايي بود
هميشه موقع پخش غذا قربون صدقه بچه ها مي رفت طوريكه مادرمون هم قربون صدقمون نمي رفت. هيچ وقت نديدم خنده از لبانش جدا شود. روز هاي آخر چون ما آخرين كاروان دانشجويي بوديم كاروان هاي متفرقه ديگر ايراني هم به هتل ما مي امدند و نصف رستوران رو به زائران خانم آن كاروان ها اختصاص داده بودند و حاج كاظم مي گفت چقدر خوب شد كه وظيفه غذا دادن به شما ، به من محول شده و اگر اون ور مي افتادم نمي دونستم قربون صدقه كي برم !!!
هر كارواني كه مي خواست بره كاركنان هتل به بدرقه آن كاروان مي رفتند . به حاج كاظم گفتيم كه ما هم امروز ديگر مي رويم يادت نرود كه بيايي. مي گويد ماموريت من هم چهل روزه هست كه بيست روز در مدينه هستم و بيست روز در مكه ، مي پرسيم كي مي آيد مكه تا دوباره ببينيمش ولي زمانش با زمان ما يكي نيست ، بچه ها هم از فرصت استفاده كرده و با او عكس يادگاري مي اندازند
بعد از ظهر ،وقت مقدمات رفتن هست ، غسل و پوشيدن لباس احرام و جلسه آخر در مدينه
همه در جلسه يك لباس به تن دارند لباسي ساده و سفيد وباز يكي از تفاوت هاي آدم ها هم اينجا كنار مي رود ، در جلسه مداحي كه دوست حاجي هست مي آيد و فضا رو عوض مي كنه
راه ميوفتيم كه بريم
كاركنان ايراني همه جلوي در منتظر ما هستند ، آخرين كاروان دانشجويي 86 ، با همه روبوسي مي كنيم و حلاليت مي طلبيم ولي خداحافظي با يه نفر فرق مي كنه ، تو اين يه هفته همه شيفته اخلاق حاج كاظم شدند ، نمي دانم تا مي آيم ازش خداحافظي كنم بغض گلويم را ميگيرد و مثل خودش به سختي ميگم قربونت برم الهي ، حلالم كن و او باز قربان صدقه هاي هميشگيش را بدرقه راهمان مي كند
فيلمبردار ها مثل هميشه در حال فيلم گرفتن (ولي وقتي تيكه هايي از فيلمي كه در صدا و سيما پخش شد رو ديدم فكر كردم كلا فيلم بردارهاي ما نبودند !!! آنكه نشان دادند صدها برابر از آنچه اتفاق افتاده بود كم ارزش تر بود .حيف اين هم خرج  . در پايان خاطرات يك پست را به اين فيلم بردارها و فيلمشان اختصاص خواهم داد)

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 22:23  توسط حامد  |