تبليغاتX
عمره فقط دانشجویی
دستنوشته های یک مسافر
هتل اشپیلیا

هتل مکه مان همانطور که قبلا گفتم هتل اشپیلیا بود هتل های مکه ایرانیان عموما از مسجدالحرام دور هست و باید عموما با ماشین های هتل بروی
اتاق های هتل اشپیلیا کوچکتر نسبت به هتل مدینه مان هست ولی همچنان وضعیت غذا و سرویس بهداشتیش خوب هست و اینجا هم فقط آب معدنی مصرف میکنیم خوشبختانه در طبقه همکف هتل تعدادی سرویس بهداشتی ایرانی هست ولی تعدادش برای یک هتل خیلی کم هست
دو آسناسور دارد که یکی درمیون در طبقات می ایستند یکی برای طبقات زوج و یکی برای طبقات فرد
زیرزمنیش هم غذا خوری هست و یک  نمازخانه کوچکی دارد که جلسات کاروان آنجا انجام می شود که باید امیدوار باشیم یسری نیان تا همه جا بشن وگرنه یسری مجبورند تا آخرش بیرون بایستند.
جلوی درب هتل اتوبوس هایی بود که رانندگانش عرب بودند و در استخدام هتل و همیشه ماشین جلوی درب هتل بود و یکی پس از دیگری زائران رو سوار می کردند و به مسجدالحرام می بردند به جز یک ربع قبل از نماز و بعد از نماز که خود به نماز می روند و البته راننده ها برای جابجایی پولی از زائران نمی گرفتند(البته پول اینها نیز روی خرج سفر قبلا گرفته شده و از هتل دریافت می کنند پس فکر نکنید مفتی هست پس تا میتونین سوارشون شید تا پولتون حروم نشده باشه)
زیرگذرهایی از زیر مسجدالحرام می گذرد که اتوبوس ها تقریبا زیر مسجدالحرام نگه می دارند و زائران رو پیاده میکنند که وقتی از پله ها بالا می روی جلوی درب های مسجدالحرام هستی
همان اتوبوس ها در همان مکان ، کسانی که به هتل می خواهند برگردند رو سوار می کنند و به هتلی که ازش آمدند برمیگردانند و البته معمولا یک ایرانی هم مسئول رسیدگی و به وضعیت انجا هست و مسافران رو راهنمایی می کنند که به کدام اتوبوس بروند تا به هتل خود برگردند که البته حاجی از بی خیالی و نظارت درست نداشتنشون شاکی بود.

هتل اشپیلیا و مسجدالحرام
هتل اشپیلیا البته آنچنان دور نبود که نشه پیاده رفت و در کنارش کوچه ای بلند بود که آخرش به مسجدالحرام می خورد و البته یکجوری هم بازار بود چون سرتاسرش مغازه بود که تو عکس بالا مکانش نسبت به مسجدالحرام دیده میشه و فاصله تقریبی ۷۰۰ متر تا مسجدالحرام داره
حدود یک ربع بیست دقیقه طول می کشید تا پیاده برویم ولی برای مواقعی که می خواستی خریدی هم بکنی و یا نزدیک اذان بود و اتوبوسی وجود نداشت راه خوبی بود.
مکه شهری کوهستانی هست و جا برای ساختمان سازی زیاد ندارد و برای همین هتل های بلند زیاد دارند و برای اینکه هتل های نزدیک حرم کم هست(به همان دلیل کوهستانی بودنش ) قیمتشان هم بیشتر هست برای همین هتل های نزدیک به پولدار جمائت عرب و ترک میرسه و ایرانیان نسبت به مدینه هتل هایشان دورتر از مسجدالحرام هستند که البته این شاهزاده های عربی برای اینکه راحت باشند کوههای دور مسجدالحرام رو دارن صاف می کنند تا هتل بسازند که از کنار کعبه هم معلوم هستند و سر به فلک کشیدند که منظره خوبی برای مسجدالحرام نساخته اند.

پ.ن 1: الان که تاریخ نوشته قبلیم رونگاه کردم تازه درک کردم چقدر زیاد بود که چیزی ننوشته بودم که البته دلایل بسیاری دارد که بماند همین نوشته ام رو هم ۳ هفته ای بود نوشته بودم ولی حال و حوصله گذاشتنش تو وبلاگ رو نداشتم این تابستونی حسابی کسل و تنبل شدم

پ.ن ۲ : جدیدا (البته من جدیدا دیدم) گوگل در نرم افزار گوگل ارث یسری ساختمون های معروف دنیا رو به صورت سه بعدی نشون میده که از جمله ی اینها مسجدالحرام هست که من یکی دو عکس رو از روی نرم افزارش گرفتم و در ادامه مطلب قرار دادم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 13:45  توسط حامد  | 

ما هم رفتیم پیش شیرهای آب زمزم و با لیوان های یکبار مصرفی که کنار شیرها بود آب برمی داشتیم و روی سرمان می ریختیم

آب خنک بر بدن ریختن در هوای ولرم نیمه شب عربستان خیلی می چسبد و نشاط خاصی دارد

بعد از اینکار یک لیوان آب برداشتیم و به کنار پله ها برگشتیم وقتی همه آمدند حاجی گفت حالا دعای مخصوصش را با هم می خوانیم و آب را بعدش در سه قلپ می خوریم نه یک قلپی!

برام جالب بود نمی دونستم همچین چیزی هم وجود دارد

بعد از این قسمت به قسمت پر از هیجان و پر استرس رسیدیم(البته من هم تا وقتی تجربه نکرده بودم این جمله رو درک نمی کردم)

هیجان انگیز بود چون تا به حال تجربه نکرده بودیم و استرس آور بود چون با رعایت نکردن بعضی از نکات ریز اعمال دچار مشکل می شد و عواقب بدی داشت!

حاجی گفت پشت سر من بیایید و به عقب هم برنگردید و من خودم با دستانم شماره دورها را نشان می دهم تا شک نکنید و به همین راحتی انجام می شود

دقیق یادم نیست در حین طواف چه دعایی خواندیم ، همان دعاهای طواف یا دعای جوشن کبیر ، آخه حاجی به جز همون یکبار محرم شدن در مسجد شجره دوبار دیگر بچه ها را برای محرم شدن و انجام اعمال برد و من یکی از آن دوبار را با بقیه رفتم که در یکی همان دعاهای مرسوم برای هریک از اعمال را خواندیم و در دیگری از اول اعمال تا آخر اعمال دعای جوشن کبیر را خواندیم.

در آن موقع شب تعداد نسبتا کمی(البته نسبت به جمعیتی که در تصاویر دیده بودم) دور کعبه طواف می کردند و با اضافه شدن کاروان ما جمعیت بیشتر شد دعا را حاج عباس بلند می خواند و ما با او زمزمه می کردیم

طواف را انجام دادیم با اینکه حاجی و روحانی کاروان تمام نکات رو گفته بودند چند نفری دچار مشکل شده بودند و برای تکرار اعمال رفتند و بقیه نماز طواف را خواندند و راهی صفا شدیم

راستش تا آن موقع نمی دانستم صفا و مروه در واقع چسبیده به مسجدالحرام هست!

حاجی اونجا چراغ های سبز را نشانمان داد و گفت به آنجا که رسیدید شروع به هروله کردن می کنید تا چراغ سبز بعدی و در این حین هم ذکرمان در بار اول "یا الله"  بار دوم "یا محمد" بار سوم "علی" بار چهار "یا زهرا" بار پنجم "حسن" بار ششم یا "حسین" و بار هفتم "یا زینب" هست ، البته آرام !

وقتی رسیدیم به قسمت هروله کردن ، بچه ها به یکباره شور می گرفتند و صدای بچه ها بلند می شد

طوری که این شور حتی بعد از قسمت هروله ادامه پیدا کرد حتی خود هروله کردن! که روحانی کاروان با صدای بلند از بچه ها خواست آرام باشند تا اعمالشان دچار اشکال نشود

در آن هفت بار رفت و برگشت هر دفعه که به قسمت هروله می رسیدیم بچه ها شور می گرفتند و هر بار صدایشان بالاتر می رفت و وقتی به ذکر حسین رسیدند ، کل فضای صفا و مروه را صدای بچه ها پر کرده بود و تمام نگاهها به سمت ما بود و جالب اینجا بود هیچ شرطه ای هم نبود که به ما گیر بده و یا شاید هم در آن وضعیت جرئت نمی کرد بیاد جلو و گیر بده!

بعد از آن عمل تقصیر و بعد هم طواف نسا و نماز طواف نسا را انجام دادیم

ساعت نزدیک یک و نیم صبح بود که اعمال تمام شد و همگی راهی هتل شدیم تا استراحت کنیم

پ.ن 1: عید نوروز بر همه مبارک باشد و امیدوارم سال در پیش رو  سالی پر از موفقیت برای شما باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 9:31  توسط حامد  | 

کعبه

با عجله کردن این لحظه رو خراب نکنید
تا من نگفتم سرها را بالا نیاورید . به طرف داخل حرکت می کنیم ، من چون دوست دارم خوب اون صحنه رو ببینم سعی می کنم همونطور که سرپایینم از سمت چپ سبقت بگیرمو به جلوی همه برم
چند پله پایین می رویم و باز از چند پله دیگر ، درست یادم نیست نمی دانم از دو سری پله پایین رفتیم یا از سه سری پله !
حاجی میگه بایستید حالا سرها بالا !
خیلی سخته اینجای قضیه رو توصیف کردن ...
بزرگتر از اونی بود که تصورش رو میکردم و چقدر با عظمت بود در آن موقع شب
بی اختیار چند قدمی عقب می رویم و سجده می کنیم و چه ولوله ای می شود
و من خدا رو شکر می کنم که بالاخره قبل از مردن دیدم و نگرانی از بابت نرسیدن و ندیدن به پایان می رسه
در همان لحظه با شنیدن راز و نیاز بچه ها به حالشان غبطه می خورم
من مات و مبهوت بودم نمی دانم از سنگینی گناه بود یا از عظمت آن لحظه ! من مثل آنان اشکهایم جاری نبود.
بغض کرده بودم ولی بغضم نمی شکست
از سجده بلند شدم ، در آن موقع شب بسیار زیبا به نظرم آمد ، تازه یادم افتاد که باید سه دعا می کردم با اینکه از قبل فکرش را کردم تصمیم عوض شد به نظرم ترتیب دعاهایم کاملا خودخواهانه بود
پس خودم را تنبیه کردم و دعاهای اولم را اختصاص دادم به مادرم و پدرم و برادرانم و امام زمان !
شنیده بودم که امام خمینی یکبار فرموده بودند که اگر به من می گفتند یک دعای مستجاب داری و آن را بگو از خداوند "عاقبت بخیری" می خواستم پس من از خدا همین را برای مادر و پدر و برادرانم خواستم و البته فقط به این دعا اکتفا نکردم و برای خود و آشنایان و فامیل و دوستان و مسلمانان هم در ادامه دعا کردم خواستم هر آنچه که به فکرم می رسید.
حاج آقا تهرانی همیشه در شب های قدر می گه که از خدا کم نخواهید از کریم کم خواستن کوچک شمردن اوست ، از او بخواهید ، همه دعاهای دنیوی و اخروی
یاد التماس دعاهایی که آشنایانم به من کردند و گفتن مشکلاتشان ، بغضم را شکاند و از خدا خواستم با برآورده کردن حاجات کسانی که حاجاتشان را به من گفتند آبروی این زائر حقیرش را مثل همیشه حفظ کند و بی آبرویش نکند.
حاجی به بچه ها گفت بلند شوید و بیایید.
تازه متوجه اطرافم می شوم و می بینم که چند نفر عرب چه با تعجب ما را نگاه می کنند و نیز جمعیت نسبتا اندکی (نسبت به آن فیلم هایی که قبلا دیده بودم) دور کعبه در حال طواف هستند
از پله های آخر پایین می رویم و وارد صحن مسجدالحرام می شویم.
حاجی شیر های آب زمزم را نشانمان می دهد و می گوید این آب زمزم است ولی هیچ کس حق خوردن آب زمزم را تا من نگفتم ندارد ، بروید و تمام بدنتان را با آب زمزم بشویید ، از سر تا پا ، و یک لیوان آب بردارید و بیاید همین جا ...

پ.ن ۰.۵ : راستش در بین دعاها رتبه یک کنکور ارشد را نیز خواستم . تقصیر من نیست ، تقصیر حاج آقا تهرانیه که میگه دعاهای دنیویتان را نیز بخواهید و از کریم کم نخواهید حالا نمی دونم تاثیر اون دعا تا دو سال بعدش هم هست یا نه !

پ.ن 1 : دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده بود ولی باید فرصت می کردم تا درست بنویسم
پ.ن 2 : کنکور هم با سختی هایش و مشکلاتش تمام شد و از دوستانی که برایم دعا کردند ممنونم
پ.ن 3 : دو دوره زندگی ، مرد ساز هست : 1- دوران سربازی 2- دوران کنکور !

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:9  توسط حامد  | 

سوار اتوبوس ها مي شويم تا برويم مسجد شجره
هركس در اتوبوس به گونه ايست يكي قرآن مي خواند يكي ذكر مي گويد و يسري هم با همديگر بگو بخند مي كنند


به مسجد شجره كه مي رسيم روحاني كاروان صحبت هايي مي كند كه من هيچ كدام را نمي شنوم چون بدليل ازدحام جمعين من از فاصله بسيار دارم ولي معلوم هست كه دارد تذكرات آخرش را مي دهد
هنگام ورود صداي لبيك را مي شنوم گروه گروه وارد مسجد مي شوند و گوشه اي مي نشينند و لبيك مي گويند

لبيك
        اللهم لبيك
                        لبيك لا شريك لك لبيك
                                                        ان الحمد ...

ما نيز مي رویم و درگوشه ای می نشینیم و باز روحاني كاروان نكته هاي آخر را مي گويد
من هم هنوز ترس دارم كه جواب لبيكم لا لبيك باشد ولي نااميدي هم از گناهان كبيره هست پس همه اميدوارانه لبيك مي گوييم
اذان مغرب هست پس نماز را به جماعت همانجا در حياط مسجد مي خوانيم
سوار اتوبوس ها مي شويم وبه طرف مكه راه مي افتيم
در راه چند باري ديگر لبيك مي گوييم بعد هركس باز كار خودش را مي كند ولي من فقط انتظار لحظه ديدار كعبه را مي كشم و به آن سه دعاي مستجاب فكر مي كنم !
مي گويند اولين باري كه نگاهت به خانه خدا مي افتد سه دعاي مستجاب داري !
يكي مي گفت اولين دعايم اين هست كه خدايا هزار دعاي بعديم را مستجاب كن !
ترتيب قرار دادن براي دعاها واقعا سخت هست توي راه لحظه ديدار را براي خود تجسم ميكنم
شام را در اتوبوس مي دهند برنج و يك تن ماهي
بدليل اينكه در حال حركت بايد غذا را بخوريم از خير تن ماهي و دردسر هايش مي گذرم و همان برنج خالي را مي خورم
حاجي به ما مي گويد كه همگي بهتر هست استراحت كنيد چون بلافاصله بعد از رسيدن به هتل براي انجام اعمال راهي خواهيم شد و تا صبح صبر نخواهيم كرد
پس من هم مي خوابم وقتي به نزديك مكه مي رسيم مي گويند ديگر كسي لبيك نبايد بگويد البته كسي هم لبيك نمي گفت ولي محض احتياط گفتند
به هتل كه رسيديم فكر كنم ساعت 11 شب گذشته بود ، كليد اتاقهايمان را گرفتيم و سريع براي گذاشتن وسايل همراه به اتاق ها رفتيم وسريع بازگشتيم
عجب حس غريبي داشتيم همگي سوار اتوبوس ها مي شويم تا ما را ببرند مسجدالحرام
اتوبوس ها دقيقا زير مسجد الحرام نگه می دارند و ما از پله ها كه بالا مي رويم مسجد الحرام را مي بينيم
هوا آن موقع شب بسيار خوب بود و مسجدالحرام خيلي زيبا به نظر مي آمد
با آن چيزي كه قبلا تو فيلم ها ديده بودم و فكر مي كردم تفاوت داشت
حاجي ميگه حالا همه وارد مي شويم همه سرها پايين تا من نگفتم كسي سرش رو بلند نمي كنه
با عجله كردن اين لحظه رو خراب نكنيد ...

پ.ن ۱ : دیگه باید به دیر آپ کردن من عادت کنید تا من کنکورم رو بدم و البته شما هم بی کار نباشید و برام دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 11:30  توسط حامد  | 

و اما  روز آخر ...
چقدر سخت بود فهميدن اينكه بايد چه كنيم
نمي دانستم الان بايد بروم بقيع يا مسجد النبي
الان بروم در روضه نماز بخوانم يا ...
آخه معلوم نيست كي دوباره بتوانم اينجا را ببينم
خيلي زود گذشت ، قبل از سفر با خودم مي گفتم چه خبره يك هفته مدينه و يه هفته مكه !!! مگه مي خوايم چكار كنيم !!!(خدايا نمي فهميدم تو ببخش)
ولي حالا داشتم مي گفتم چقدر زود گذشت ، من هنوز اينجا كار دارم
من برعكس خيلي ها گردش تو بقيع و تو مسجد النبي و صحن مسجداانبي رو انتخاب كردم دوست ندشتم به اين زودي ها تصوير آنجا از ذهنم پاك بشه
دور تا دور صحن ها گشتم و تصوير درب ها ، ستون ها ، روضه ، ضريح و ... به ذهنم مي سپردم
تو بقيع قدم مي زدم تا جاي جاي آنجا را در ذهنم به تصويربكشم  حتي مكان تابلويي كه اعلام ميكرد ادامه مسير با آنكه باز هست ممنوع هست (چرا كه مسير از كنار قبور ائمه گذر خواهد كرد)

حالا بايد آماده مي شدم كه بريم مسجد شجره تا محرم بشيم
ولي وقتي امام صادق جرات گفتن لبيك را نداشت پس وضعيت و جواب من از همين الان معلوم هست
ولي اي رسول الله من يك هفته مهمان شما بودم ، اي ائمه بقيع من يك هفته مهمان شما بودم ، اي خانم من يك هفته مهمان شما بودم .رسم هست كه مهمان را كمي تا بيرون خانه همراهي مي كنند و به قول معروف بدرقه ميكنند
مرا تا مسجد شجره همراهي كنيد و در هنگام گفتن لبيك همراهم باشيد تا شايد به آبروي شما خداوند در جواب لبيكم  نگويد : " لا لبيك و لا سعدك"
درست هست كه من مهمان خوبي نبودم و خود را براي مهماني آماده نكرده بودم و درمهماني هم خوب و آراسته ظاهر نشدم ولي مهمان نوازي شما زبان زد همه هست پس مرا تنها نگذاريد

براي ناهار آخر به هتل باز مي گرديم و باز حاج كاظم با آن اخلاق خوبش از ما پذيرايي مي كند
از حاج كاظم و ديگر كاركنان هتل نگفتم
در هتل الجوهره كاركنا تعدادي ايراني و تعدادي هم بومي بودند و همانطور كه گفتم مدير هتل ايراني بود. رفتار كاركنان ايراني هتل بسيار خوب بود مخصوصا حاج كاظم كه يكي از مسئولين پذايرايي بود
هميشه موقع پخش غذا قربون صدقه بچه ها مي رفت طوريكه مادرمون هم قربون صدقمون نمي رفت. هيچ وقت نديدم خنده از لبانش جدا شود. روز هاي آخر چون ما آخرين كاروان دانشجويي بوديم كاروان هاي متفرقه ديگر ايراني هم به هتل ما مي امدند و نصف رستوران رو به زائران خانم آن كاروان ها اختصاص داده بودند و حاج كاظم مي گفت چقدر خوب شد كه وظيفه غذا دادن به شما ، به من محول شده و اگر اون ور مي افتادم نمي دونستم قربون صدقه كي برم !!!
هر كارواني كه مي خواست بره كاركنان هتل به بدرقه آن كاروان مي رفتند . به حاج كاظم گفتيم كه ما هم امروز ديگر مي رويم يادت نرود كه بيايي. مي گويد ماموريت من هم چهل روزه هست كه بيست روز در مدينه هستم و بيست روز در مكه ، مي پرسيم كي مي آيد مكه تا دوباره ببينيمش ولي زمانش با زمان ما يكي نيست ، بچه ها هم از فرصت استفاده كرده و با او عكس يادگاري مي اندازند
بعد از ظهر ،وقت مقدمات رفتن هست ، غسل و پوشيدن لباس احرام و جلسه آخر در مدينه
همه در جلسه يك لباس به تن دارند لباسي ساده و سفيد وباز يكي از تفاوت هاي آدم ها هم اينجا كنار مي رود ، در جلسه مداحي كه دوست حاجي هست مي آيد و فضا رو عوض مي كنه
راه ميوفتيم كه بريم
كاركنان ايراني همه جلوي در منتظر ما هستند ، آخرين كاروان دانشجويي 86 ، با همه روبوسي مي كنيم و حلاليت مي طلبيم ولي خداحافظي با يه نفر فرق مي كنه ، تو اين يه هفته همه شيفته اخلاق حاج كاظم شدند ، نمي دانم تا مي آيم ازش خداحافظي كنم بغض گلويم را ميگيرد و مثل خودش به سختي ميگم قربونت برم الهي ، حلالم كن و او باز قربان صدقه هاي هميشگيش را بدرقه راهمان مي كند
فيلمبردار ها مثل هميشه در حال فيلم گرفتن (ولي وقتي تيكه هايي از فيلمي كه در صدا و سيما پخش شد رو ديدم فكر كردم كلا فيلم بردارهاي ما نبودند !!! آنكه نشان دادند صدها برابر از آنچه اتفاق افتاده بود كم ارزش تر بود .حيف اين هم خرج  . در پايان خاطرات يك پست را به اين فيلم بردارها و فيلمشان اختصاص خواهم داد)

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 22:23  توسط حامد  | 

خانه حضرت فاطمه

نمي دانم چرا كسي نمي گفت خانه حضرت علي همه مي گفتند خانه حضرت فاطمه !!! حتي شيعه ها و حتي ايرانيها
البته آن خانه براي خانم فاطمه زهرا نيز بود ولي مگر براي حضرت علي نبود ؟!!!
اين خانه كوچك چسيبده به ضريح پيامبر مي باشد (ضريح پيامبر نيز در اصل همان خانه پيامبر بود كه بعد از فوتشان در همانجا دفن شدند)
كه هر دو خانه چسبيده به مسجد بود كه الان هر دوخانه در درون مسجد مي باشد و البته هر دو خانه طرف آقايان مي باشد و زنان را به آن دو قسمت راه نمي دهند
البته همانطور كه قبلا گفتم ابتدا حضرت علي و خانم فاطمه در جايي دور از مسجد بود كه بعد از اينكه پيامبر نتوانست دوري آنها را تحمل كند خانه اي در كنار مسجد برايشان درنظر گرفت
در آن زمان درهاي خانه ها به مستقيم به مسجد باز مي شد كه پيامبر بعد از مدتي تمام درهاي خانه هاي ديگر را كور مي كند و فقط در خانه اين دو بزرگوار را رو به مسجد باز مي گذارد
در حال حاضر يكطرف خانه مشرف به خانه پيامبر و يك طرف خانه را نيز با قفسه هايي پوشنده اند و دو طرف را نيز حصار كشيده اند و مامور گذاشته اند تا كسي نزديك نشود و خداي نكرده مشرك نگردد !!!
در خانه حضرت فاطمه معلوم است و قفلي برآن هست كه نوشته اي بر روي آن نوشته است
و همين نوشته وسيله اي مي شود براي سر كار رفتن ما توسط حاجي
روز آخري به ما ميگه هركي بتونه اون نوشته رو بخونه  جايزه ميدم
ما هم ميفتيم دنبال خواندن نوشته رو قفل
ولي اينقدر فاصله هست ميان ما و قفل كه نمي شود خواند . تصميم مي گيرم با دوربين زوم كنم و عكس بگيرم ولي مگر مي شود عكس گرفت
2 تا مامور همش روبروي در راه ميروند و مردم هم يك سد درست كرده اند و نميشه از دور عكس گرفت پس ناچار به جلو مي روم تا خود را وارد سد كنم
ولي حالا تو ديد مستقيم آن دو مامور هستم كافيه دستم رو تو كيفم ببرم و دوربين رو دربيارم تا دوربين را بگيرند
يه چند نفري متوجه مي شوند كه من مي خوام عكس بندازم و سعي مي كنند تا بين من و ماموران حايل شوند ولي وقتي مامور روبروي آدم باشه نميشه ديگه !!!
خلاصه با كلي زير نظر گرفتن و در يك موقعيت مناسب دوربين رو در مي يارم ولي ديگه نميشه دوربين رو بالا بيارم و تو Lcd دوربين نگاه كنم به همين خاطر همونطوري به صورت حدسي چندتا عكس ميگيرم

درب خانه حضرت فاطمه
چند بار نزديك بود با فلاش عكس بندازم واگر زود نمي فهميدم بايد فاتحه دوربين رو مي خوندم
بعدا كه عكس ها رو نگاه مي كنم به خاطر زومي كه داشتم و تكان دستهايم ، عكس ها همگي تار هستند
آخر سر هم نتوانستم اين جايزه رو هم حتي با تقلب ببرم
البته امروز به ديدن آن عكس ها ، در گوكل جستجويي كردم و عكس و متن روي قفل آن را يافتم
آن نوشته در اصل بيتي از يك شعر عربي مي باشد

قفل درب

                               منبع عكس : خاطره به قلم يك خبرنگار

هوالحبيب الذي ترجى شفاعته  *****     لكل هول من الأهوال مقتحم
ترجمه :او دوستي است كه در همه پيشامد ها و حوادث ناگوار اميد شفاعتش مي رود

پ.ن 1 : كمي از خاطرات پراكنده مدينه مانده كه بعد از پايان خاطرات مي گويم ان شاالله از پست بعد وارد خاطرات محرم شدن و ... مي شوم.

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 18:51  توسط حامد  | 

يادمه هرچي بيشتر مي گذشت و نزديك زمان رفتنمان از مدينه مي شد اختلافات حاجي و روحاني كاروان هم بيشتر مي شد
اختلافات حاجي و روحاني كاروان هم داستاني بود براي خودش
تو چندتا مسئله حاجي و روحاني كاروان اختلاف داشتند : يكي از اعتراضات روحاني كاروان به اخلاق حاجي بود در هنگام بحث هاي جديش
حاجي كلا آدمه خوش طبعي بود ولي امان از لحظه اي كه حاجي وسط يه بحث جدي بود و حسابي گر گرفته باشه و بخواي يه تيكه بندازي يا فضا رو از حالت خودش خارج كني
خدا اون روز نياره يعني يجوري مي شستت مي ذاشتت كنار كه ديگه همون جا احساس مي كردي خارتر از تو خدا نيافريده
ما ديگه يواش يواش داشت خلق و خوي حاجي دستمون مي يومد و حواسمون بود ولي مشكل از خودش هم بود
آخه خيلي وقت ها وقتي ما احساس مي كرديم داره جدي صحبت مي كنه مي فهميديم داره شوخي ميكنه و ما سركاريم و بلعكس ، يعني وقتي داره صحبت مي كنه و چندتا تيكه خنده دار هم مياد ، كاملا داره جدي صحبت مي كنه و انتظار نداره ما بخنديم !!! حتي وسط جدي ترين بحث ها و در داغ ترين لحظات صحبتش هم بعضا صحبت هاي جالبي مي كرد ولي انتظار داشت كه ما هم مثل اون نخنديم
يادم مي ياد يه بار وسط بحث آموزش احكام غسل بود و حسابي شاكي بود از اينكه چرا بعضي احكام ابتدايي ولي در عين حال اساسي مثل نماز و غسل رو نمي دونند و داشت چندتا از اين خاطرات (در اصل تلخ) خنده دار رو ميگفت كه يكدفعه جمعيت بر اساس حرفش همه زدند زير خنده ، خب ما هم خوش خنده
نمي دونم چي شد از بين اون همه جمعيت ما رو ديد كه داريم مي خنديم
خلاصه ما رو بلند كرد و گير داد چرا خنديدي ؟!!! (انگار كه فقط و فقط من خنديدم) خنده رو لبام خشك شد ، مي گفت مگه من حرف خنده داري زدم !!! خب منم كه حسابي ضايع شده بودم آروم گفتم خب خنده دار بود كه خنديدم ديگه !!! خلاصه چندتا ليچار بار ما كرد كه حساب دست همه بياد
خلاصه تا چند روز بچه ها ما رو مي ديدند مي گفتند اين همونيه كه حاجي ضايش كردا !!! و ابراز دلسوزي مي كردند ، خب معلومه ديگه چون همشون در خنديدن سهيم بودند ولي فقط من يكنفر ضايع شدم
البته اينكه بعضي صحبت هاي حاجي براي خودش اصلا خنده دار نبود ولي براي ما خنده دار ، شايد براي اين بود كه اون چيزايي كه مي گفت براي ما بعضا قابل لمس و باور نبود ولي او بارها اين موارد رو ديده بود
وقتي جلسه فرداي اون روزي كه احكام غسل رو ميگفت ، اومد و گفت كه يكي از بچه ها بعد از جلسه رفته اتاقش و با گريه از حاجي تشكر كرده چون تازه فهميده غسل رو اشتباه انجام مي داده ، تازه فهميدم اين جور آدم ها اون طور كه ما فكر مي كنيم تخيلي و كم نيستند و حتي اون نفر مي تونه يك دانشجوي مذهبي هم باشه و اگه آدم يذره به عواقبش هم فكر كنه مي بينه نه تنها خنده دار نيست بلكه گريه دار هم هست
البته بگم به خاطر حس دلسوزانه و پدرانه اي كه تو برخوردهای حاجی با بچه ها بود ، باعث شده بود تا كسي چيزي به دل نگيره
و البته حاجي هم با اعتراضات روحاني كاروان سعي مي كرد براي اصطلاحاتش جايگزين هاي بهتري پيدا كنه

پ.ن ۱ : ادامه اختلافات و بحث های جالبشان بماند برای پست های بعد

پ.ن ۲ : فعلا عنوانی برای این پستم پیدا نکردم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 8:17  توسط حامد  | 

و اما مسجد القبلتين

مسجد القبلتين
مسجدي كه پيامبر در آن به دو سمت نماز خواندند هم به سمت بيت المقدس و هم به سمت كعبه و آنجا قبله تغيير كرد
و باز اين قوم يهود …
بعد از آن همه اذيت و آزار پيامبرشان و نتيجه اش كه خداوند اراده كرد كه هميشه آواره و بدون سرزمين باشند حال درس عبرت نگرفته و باز آخرين پيامبر را نيز اذيت و آزار مي كنند و طعنه مي زنند و باز خداوند اراده مي كند و اين بهانه را از آنان مي گيرد و منتي بزرگ بر مسلمانان گذارده و قبله اي جدا از قوم يهود براي مسلمانان تعيين مي كند.
و چه مكاني بهتر از كعبه ، زادگاه علي ، خانه اي كه سازندگانش ابراهيم و اسماعيل بودند ، ساده و بي آلايش …
نمي دانم چرا باز يهوديان(در اصل صهيونيست ها) باز عبرت نگرفته ومي خواهند با اراده خداوند بجنگند و سرزميني را بزور و به ناحق از آن خود كنند ؟!!!
اين مسجد آخرين مكاني كه بود در زيارت دوره رفتيم

نهههههههههههه اشتباه شد ،ببخشيد ، نبند صفحه رو ، آخرين مكان نبود ، بعدش رفتيم مساجد سبعه !
مي دوني چرا يادم رفته بود اين مكانو ، آخه من خاطرات رو بر حسب عكس هايي كه گرفتم مي نويسم ولي از اين مكان عكس ندارم
آخه موقعي كه رفتيم چيزي نبود جز يه كوه !!!
حاجي گفت دارند مساجد رو خراب مي كنند تا بجاش يك مسجد جامع بسازند ؟! و اگر مسجدي هنوز سالم باشه درش بسته هست پس بالاي كوه نمي رويم.
خب من هم از پايين كوه چه عكسي مي توانستم بياندازم
ولي كاملا قابل پيش بيني هست كه چرا اينكار را مي كنند ، اينجا هم نشاني از حضرت علي هست ، حتي چشم ديدن نام آن حضرت را بر روي يكي از مساجد ندارند و آن را نيز مي خواهند تخريب كنند تا يادي از او نماند
و متاسفانه در مورد من تا حدي موفق شدند چرا كه در اول نوشته ام اصلا آنجا را بياد نياوردم
البته الان ياد خاطره اي زيبا افتادم كه حاجي اون روز در پاي اون كوه برامون گفت ، خاطره اي از كرامت حضرت فاطمه در مسجد حضرت فاطمه براي كاروان دانشجويان دختری كه چند سال قبل آورده بود گفت ، كه در فرصتي خواهم گفت

و بعد از آن رفتيم هتل براي نماز و غذا و استراحت
روز هاي آخر در مدينه بود و هر ساعت كه مي گذشت من بيشتر حسرت ساعات از دست رفته را مي خوردم .
هنوز سفر تمام نشده من حسرت مي خوردم و  فقط يك چيز به من دلداري ميداد و آن هفت روز پيش رو در مكه بود.

پ.ن 1 : شب قدر نزديك هست ، شب قدر من را از دعاي خيرتان فراموش نكنيد مخصوصا در دعاي جوشن كبير و علي الخصوص آيه 26 آن ، يادم نمي رود دقيقا 20 روز پس از آمدنمان وقتي در شب قدر آن را خواندم تازه فهميدم چه مي خوانم ...
پ.ن 2 : چند روز پيش موفق به ديدار يكي از دوستانم كه امسال هم كربلا رفته بود و هم حج ، نائل شدم (از شانس خوبش هر دو سفر دانشجويي بوده)  . خودش مي گفت كربلا چيز ديگريست ، به قول دوستمان جون به جونمان كنند شيعه هستيم ديگر ...
پ.ن 3 : ارتباط بين پ.ن يك و دو را خودتان پيدا كنيد

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 3:55  توسط حامد  | 

و اما احد ...

منطقه احد
مكاني براي عبرت مسلمانان
احد ، نتيجه تبعيت نكردن از رهبري
منطقه احد در اصل بين دو كوه بوده كه به مرور زمان يكي از كوه ها به تپه اي تبديل شده
وقتي رسيديم همگي رفتيم بالاي آن تپه(همان تپه اي كه عده اي تير انداز مامور به محافظت از آن بودند تا از آن ناحيه دور نخورند)
حاجي مي گفت : يكبار كه كارواني آورده بودم در احد از من سوالات بسياري در مورد اوضاع جغرافياي مدينه و منطقه احد مي پرسيدند و همچنين آرايش نظامي و تاكتيك جنگي مسلمانان و كافران را مي خواستند بداند  . من نيز توضيح دادم و فرداي آن روز آنها آمدند پيش من گفتند كه ما از سرداران سپاه هستيم و آنكه آن روز از شما در مورد وضعيت جنگ احد مي پرسيديم براي اين بود كه ببينيم اگر ما در آن وضعيت فرمانده سپاه بوديم چه مي كرديم كه بعد از بحث با هم به اين نتيجه رسيديم كه همان نقشه و تاكتيك بهترين كار ممكن بود
احد ضايعه بزرگي براي مسلمانان بود و شهداي زيادي از جمله عموي پيامبر ، حمزه در پي داشت
عوامل شكست مسلمانان رو ميشه حرص و طمع براي غنيمت گرفتن و تبعيت نكردن از دستور فرمانده و باور كردن شايعات دانست
چرا كه هنگامي كه كافران ، لشكر اسلام را دور زدند در سپاه شايعه شد كه پيامبر را كشتند و اين باعث پايين آمدن روحيه سپاه و در نتيجه عقب نشيني آنان شد
حاجي شياري در بين كوه مقابل نشانمان داد و گفت آنجا مكان تقريبي پيامبر بود و هنگام حمله مجدد دشمنان ، پيامبر زخمي مي شوند ولي حضرت علي به حمايت از پيامبر آمده و نمي گذارد تا آسيب جدي به پيامبر وارد شود و خود دهها زخم برمي دارد ولي همچنان جانانه مي جنگد به طوريكه نداي جبرئيل بر آسمان طنين انداز مي شود كه : لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

و باز مزاحم ، نمي دانم چه كاره اند و از كجا پيدايشان مي شود ؟!!! في سبيل الله همه جا حضور دارند !!!
داشتيم ذكر مصيبتي از احد مي كرديم ، تا مداح رسيد به ذكر مصيبتي از كربلا(طبق روال همه ذكر مصيبت ها) يك عرب (احتمالا وهابي)  آمد و ميكروفن رو گرفت ولي چون مسئوليتي نداشت و في سبيل الله مي خواست ما رو امر به معروف و نهي از منكر كنه مجبور شد آخرش ميكروفن رو پس بده
همان بالاي كوه باز ختم قرآن جمعي كرديم و از تپه پايين رفتيم تا برويم به محل بعدي
يادمه انجا قبرستاني براي شهداي احد بود ولي چون هيچ نشاني از هيچ كدام از قبور نبود ترجيحا از همان دور فاتحه اي خواندم و نزديكتر نرفتم

منطقه احد
چيزي كه آنجا جلب توجه مي كرد وجود دستفروشان در آن منطقه بود و جالب اينجا كه در اين گونه اماكن همگي ادعاي شيعه بودن مي كردند !!!
و البته يك بنايي بود كه به نظر مسجدي مي رسيد كه بدليل نداشتن سابقه تاريخي به آنجا نيز نرفتيم و يه راست رفتيم تو اتوبوس تا يه راني خنك كه سهم هركس بود بود بخوريم

پ.ن ۱ : دو عكس ديگر در ادامه مطلب

پ.ن ۲ : فرا رسيدن ماه رمضان را به همه تبريك مي گويم. پارسال شروع ماه رمضان پايان سفر ما بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 15:29  توسط حامد  | 

روزهای آخر ما در مدینه بود و اواسط هفته و طبق برنامه یک روز در هفته همه کاروان های دانشجویی حاضر در مدینه به زیارت دوره می رفتند و معمولا اینگونه زیارات همه شرکت می کردند و به همین خاطر مکان هاي زیارت شلوغ بود برای همین حاجی بازم خلاف عرف کاروان های دیگر زیارت دوره را از مسجد قبا شروع کرد . طبق توصیه حاجی هر کسی یک قرآن جور کرد تا همراهش باشد و البته آب هم همينطور.

مسجد قيا
مسجد قبا اولین مسجد اسلام هست پیامبر هنگام هجرت قبل از ورود به مدینه در این مکان سه روز توقف می کنند تا حضرت علی که برای حفظ جان پیامبر در جای ایشان خوابیده بود به همراه اهل بيت پيامبر به او برسند و با آنان وارد شهر مدينه شود
و اين خود گوياي جايگاه حضرت علي و اهل بيت پيامبر مي باشد.
پيامبر در مدت اقامت خود مسجد قبا را در آن مكان مي سازند و به دليل اينكه اولين مسجد مي باشد جايگاه والايي دارد به طوريكه در احاديث داريم كه دو ركعت نماز ثواب يك عمره را دارد
پس فرصت را از دست نمي دهيم و مي رويم براي خود و عزيزانمان نماز مي گذاريم . نمي دانم چرا بچه ها مي خوان تو هر مسجدي نماز بگذارند سريع همه مي رن تو قسمت محرابش و اونجا ازدحام جمعيت بالاست مگه بقيه مسجد نماز خودندش ثواب نداره !!!

مسجد قبا
و طبق معمول همه شروع مي كنيم به عكس انداختن در درون مسجد ولي باز هم مزاحم ...
نمي دونم سرايدار هست ، كي هست ؟ شروع مي كنه به گير دادن و جلوگيري كردن از عكس انداختن ولي تعداد زياد هست مياد جلوي منو بگيره يكي ديگه از بچه ها اونور عكس مي گيره مي ره جلوي يكي ديگه رو بگيره من عكس مي اندازم البته سعي مي كرديم يواشكي عكس بگيريم كه زياد شاكي نشه(البته تقصير خودشه اگه زياد فضولي نكنه متوجه هم نميشه كه بخواد شاكي بشه)
طبق قرار قبلي در هر مكاني كه مي رويم يه چند دقيقه ختم قرآن دست جمعي مي كنيم و هر كس ژتوني مي گيرد كه در آن حزب يا نيم حزبي يا جزئي از قرآن نوشته شده كه بعد از ختم آن برگه را تحويل مي داديم و برگه ديگر
من كه متاسفانه نتونستم حتي يك ختم قرآن در طول سفر داشته باشم ولي با اينكار من و امثال من حداقل تو چند ختم قرآن شركت داشتند.

مسجد قبا
بعد هنگام رفتن ديدم كه بچه ها دور يك نوشته سنگي جمع شدند و باهاش دارند عكس مي اندازند من هم گفتم حتما تاريخي و با ارزش هست كه دارند عكس باهاش مي اندازند
رفتم ديدم سنگ نوشته براي 22 سال پيش هست و نوشته رويش هم در اصل براي اينه كه بگن ملك فهد اين مسجد رو توسعه داده !!!
جالب بود بچه ها با چه هيجاني به صورت يك نفره بعد چند نفره و بعد در پوزيشن هاي مختلف با اين سنگ عكس مي انداختند !!! و البته روحاني كاروان هم با اصرار بچه ها كنارشون عكس مي گرفت.


بعد از مسجد قبا مكان بعدي مكان جنگ احد بود .... ادامه دارد

پ.ن 1: متاسفم به خاطر بدقولي و تاخير طولاني

پ.ن ۲ : طبق معمول بقیه عکس ها در ادامه مطلب

پ.ن ۳: اين چند روزه چند تن از دوستانم در سفر عمره دانشجويي هستند و دل من هم با آنان هست و همش خاطرات آن روزها برام مرور ميشه و با خودم ميگم الان احتمالا تو مسجد النبي يا بقيع هستند يا ...

پ.ن ۴ : از يكي از همان دوستان تقاضا كردم شماره اعتباري كه در عربستان تهيه مي كنه برام بفرسته و چند روزي هست كه فرستاده ولي من روم نميشه زنگ بزنم آخه زنگ بزنم بگم كه چي ؟ وقتي من به قرار هاي يك سال پيشم وفا نكردم خيلي رو مي خواد كه ...

پ.ن ۵ : چند روز ديگر نميه شعبان است نمي دانم تا آن روز پست ديگري مي توانم بزنم يا نه پس پيشاپيش اين روز را به همه منتظران تبريك مي گويم.
روز نيمه شعبان روز شروع سفر ما بود يعني به همين زودي يكسال قمری گذشت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 12:26  توسط حامد  | 

بقيع

قبل از اینکه بخوام خاطرات زیارت دوره را بگم می خوام این پست را به خاطره عكس گرفتن از بقيع اختصاص بدهم
به خاطر اینکه دوربین دیجیتال بود و حافظه هم یک گیگ بود اصلا نگران تعداد عکسی که می گیرم نبودم تازه برای احتیاط دو سی دی هم برده بودم که درصورت نیاز یکسری را در آن رایت کنم به همین خاطر در این سفر بیش از 450 عکس گرفتم
که البته بیشتر عکس ها مربوط به مدینه بود ،  شاید به این خاطرکه مکه جاهای زیارتی – سیاحتی کمتری نسبت به مدینه داشت
قبلا گفته بودم كه روز هاي اول دوربين را با خود به مسجد النبي يا بقيع نمي بردم تا روز جمعه كه در حال گيري آن روز را هم در اينجا گفتم
به همين خاطر دو روز بعد ، بعد از ظهر كه در بقيع را باز مي كردند دوربين را با خود بردم و در كيف روي دوشم قرار دادم
البته چون احتمال مي دادم ممكنه تو بقيع گير بيفتم و نمي خواستم عكس هايي را كه تا حالا گرفتم از دست بدهم هرچي تا آن روز گرفته بودم را در سي دي كه داشتم رايت كردم و با خيالي آسوده تر راه افتام
مثل هميشه تعداد زيادي ايراني و همچنين شرطه و ماموران امر به معروف و نهي از منكرشون در بقيع بودند و طبق روال معمول مشغول هدايت شيعيان بودند و ايراني ها هم نيز در حال ارشاد آنها بودند.


 بدلیل استفاده از عکس های بیشتر نسبت به پست های قبلی ایندفعه اصل مطلب را در ادامه مطلب قرار دادم

پ.ن 1:  من علاقه زيادي نداشتم تا در عكس ها حضور داشته باشم بيشتر دوست داشتم عكس از مناطق مختلف رو خودم بگيرم تا بعدا بتوانم با ديدنشان خاطراتش برايم زنده شود
پ.ن 2: احتمالا در آينده فقط يكسري پست اختصاص بدهم به عكس ها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:4  توسط حامد  | 

بعد از نماز سریع خواستم برم پایین تا بتونم از نزدیک شیخ رو ببینم ولی تو اون ازدحام جمعیت سریع معنی نمی داد. زمانی که رسیدم طبقه اول اکثر جمعیت خارج شده بودند و فقط یکسری اعراب محلی دور تا دور مسجد نشسته بودند و با هم حرف می زدند .

مسجد شیعیان

سرتاسر طبقه اول آثار تزئینات جشن میلاد امام زمان بود همچنین اسامی ائمه نیز روی دیوار ها دیده می شد و نیز احادیثی از ائمه را روی دیوار ها نصب کرده بودند
کاملا می شد فهمید مسجد شیعیان هست ، عکس گرفتن اینجا حرام نیست!!!
پس یک دوری که دور مسجد می زنم و به قسمت های مختلفش سرک می کشم می روم گوشه ای از مسجد که حاجی نشسته و منتظر بچه ها هست

مسجد شیعیان
حاجی آنجا مسئول بعثه مقام معظم (اسمش را یادم نیست)را آنجا می بیند و می خواهد که برای ما صحبتی بکند ، یک روحانی سید بود و صمیمی و گرم با ما برخورد کرد ، راستی اینجا اگر بلند صلوات بفرستی کسی چپ چپ نگاهت نمی کند حتی می توانی با خیال راحت "و عجل فرجهم" را هم بگویی و این قسمت آخر صلوات فرستادن ما مبنای صحبت  او می شود.
بعد که همه می آیند دست جمعی می رویم به زیر زمین مسجد که معلوم است قسمت قدیمی تر مسجد هست
حاج عباس با آن نفس گرم و صمیمی اش دعای حضرت امیر را برایمان می خواند تا ما خود را خالی کنیم
مناجات حضرت امیر خود یک گفتگو عاشقانه با معبود هست که همیشه و در هر شرایطی به دل آدم می چسبد و حالا با صدای گرم حاج عباس و در مسجد شیعیان مدینه و در بین آن بچه ها  خیلی خیلی به دل چسبید.
وسط دعا نیز یک چیزی مانند چایی دادند ، چایی نبود ولی شیرین بود و نیازی به قند نداشت شبیه همین عرقیات گیاهی بود.
بعد از دعا حاجی گفت سریع راه بیفتید تا به شام برسیم در صورتی که قرار بود تازه بشینیم خرما های اونجا را تخلیه کنیم ولی چه کنیم که از خیر شام نمی شد گذشت.
موقع بیرون رفتن تازه یادم اومد چند تا عکس بگیرم پس همون دم در ایستادم و چند عکس گرفتم

مسجد شیعیان
یه قسمتی از همون جا یسری کوزه و ظرف سفالی و حصیری بود و روی دیوارش نوشته بود "السلام علیک یا کریم آل البیت" حالا قضیه چی بود من نمی دونم ؟؟؟!!!
روی دیوار های آنجا هم کتیبه بود و بیشترین اسمی که روی دیوارها نصب بود نام حضرت فاطمه زهرا (س) بود
سریع راه می افتم تا به حاجی برسم ولی بازم جا تره و ....
من نمی دونم چرا همش من جا می مونم. آخه چراااااااااااااااااااا ؟؟؟
شانس می آورم حاج عباس رو پیدا می کنم وگرنه چه جوری می خواستم راه برگشت رو تو شهر غریب پیاده پیدا کنم خدا میدونست ؟؟؟!!!
و باز کل راه را پیاده برمی گریدم و البته ایندفعه حاج عباس با خاطرات و حرفهایش باعث می شود اصلا متوجه راه طولانی برگشت نشویم.
و من طی آن مدت حاج عباس را بیشتر می شناسم کسی که عمری از زندگیش گذشته و پا به سن شده ولی هنوز دلش جوان هست و بی غل و غش ، حرفهایش به دلم می نشست.

پ.ن ۱ : روز میلاد حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر مبارک باد

پ.ن ۲: ببخشید این قسمت دیر آپ شد آخه امتحانات و ...

پ.ن ۳: بقیه عکس ها از مسجد شیعیان در ادامه مطلب

بعد تحریر : نزدیک عمره دانش آموزی و عمره دانشجویی پسران هست سعی می کنم بعد از امتحانات یک روز درمیان آپ کنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 22:51  توسط حامد  | 

نخلستان مسجد شیعیان

از در که داخل می شوی اولین چیزی که توجهت را جلب می کند نخل های آنجاست . من را به طرف خود شان می کشد . خیلی دوست داشتم وقت داشتیم تا بتوانم ساعتها بین این نخل ها قدم بزنم و با خود خلوت کنم ولی نزدیک اذان هست ...

مسجد شیعیان
می رویم بین نخل ها و حاجی همان وسط می نشیند و ما گرداکردش و باز صحبت های دلنشینش ...
نمی دانم ولی اینجا بعد از چند روز احساس می کنم غریبه نیستم ، احساس می کنم نگاه های اینجا نسبت به ما فرق دارد کاملا این را حس می کنم.
در آخر صحبت های حاجی به صورت خودجوش بچه ها شروع به روضه خوانی و سینه زنی کردند و همانطور راه افتادیم تا به مسجد برسیم
برای اولین بار و آخرین بار در آن سفر سینه زنی کردیم ، وای که چقدر همان سینه زنی کوتاه چسبید وای که همان روضه کوتاه چه کرد با بچه ها ولی آن سینه زنی هم با دخالت یک نفر بهم خورد ، نمی دانم کی بود ولی فکر نمی کنم از شیعیان آنجا بود ، فکر کنم او هم مثل ما زائر بود ولی بهر حال گفت که ممکن است برایشان مشکل ساز شود پس ما هم بالاجبار همچنان خمار ماندیم  (البته به نظر من اینقدر فشار بر آنها نبود وگرنه نمی توانستند در نمازشان از مهر استفاده کنند و یا در اذانشان اشهد ان علیا ولی الله  بگویند)
همانطور که به طرف مسجد می رفتیم چند مغازه هم دیدم که ظاهرا یکی از منبع درامدشان بود و یک جوی آب که آبش اینقدر شفاف بود که دلمان نیامد از آن نخوریم و آن بار هم اولین و آخرین باری بود که آبی بغیر از آب معدنی و آب زمزم خوردیم(آخه حاجی می گفت از آب شیر ها حتی برای مسواک زدن هم استفاده نکنید چون انگل داره)
کنار مسجد حوض آب کوچکی بود که آنجا وضو گرفتیم و داخل مسجد شدیم
بشدت شلوغ بود نمی دانم آن روز آنگونه شلوغ بود یا هر روز آنقدر جمعیت زیاد هست ، آنقدر شلوغ بود که نتوانستیم به طبقه همکف برویم و بالاجبار به طبقه دوم رفتیم.
مرجع شیعیان مدینه شیخ عمری است که بیش از 90 سال سن دارد و بخاطر کهولت سن و بیماری معمولا نمازها را نماینده ایشان می خواند ولی از شانس ما آن شب نماز را خود شیخ عمری آمد ولی حیف که طبقه اول نبودیم تا از نزدیک ببینیم بعد نماز هم آنقدر دورش شلوغ بود و سریع بردنش که باز از نزدیک ندیدیم ولی همان موقع نماز از پنجره ای که باز بود می شد طبقه اول را دید و من درآنجا سعی کردم چند عکسی بگیرم

مسجد شیعیان
بعد از چند روز توانستیم در نماز مان از مهر استفاده کنیم و تمام مستحبات نماز از جمله قنوت و ... انچام دهیم. همان طبقه دوم در صف نشستیم و اذان از بلندگو ها پخش شد باز بچه ها حالشون دگرگون شد مخصوصا وقتی موذن به اشهد ان علیا ولی الله رسید ، می دیدم افرادی رو که به پهنای صورت اشک می ریختند بدون روضه و بدون ...
فضا فضای غیرقابل وصفی بود و کاملا احساس می کردم قلبم از فشار رها شده
چه نمازی شد آن نماز ، نمازی همراه با شیعیان واقعی ، نمازی کاملا شیعی . در حین نماز هق هق گریه بچه ها کاملا شنیده می شد ، گریه نماز را باطل می کند البته گریه ای که برای دنیا باشد ، نمی دانم برای چه اشک می ریختند ولی هرچه که بود برای دنیا نبود و چقدر حسرت می خوردم به حال آنان ...
یکبار گفتم که اگر خداوند بخواهد در این سفر دو نماز من را قبول کند یکیش همین نماز مغرب واعشا خواهد بود.
در حدیث داریم اگر در نماز جماعت نماز یکی مورد قبول خداوند قرار گیرد خداوند به آبروی آن یک نماز مقبول تمام نماز های دیگر شرکت کنندگان نماز جماعت را می پذیرد.
بعد از نماز یکی بلند گفت بچه های کاروان سالار زینب بیایند طبقه اول

مطلب طولانی شد ادامه مطلب و نیز بقیه عکس های مسجد شیعیان انشاالله آخر هفته

بعد تحریر : عکس از شیخ عمری را می توانید در لینک گزارش تصویری در قمست پیوند روزانه ببینید

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 16:20  توسط حامد  | 

امروز می خواستم ادامه مسجد شیعیان رو بنویسم ولی ...

ایام شهادت خانم فاطمه زهرا (س) هست امروز ناخوداگاه یاد خاطرات سفرم افتاد یاد روزهایی که می رفتم بقیع برای زیارت خانم فاطمه زهرا (س) یاد روز هایی که در قسمتی از صحن مسجدالنبی می گشت و می گشتم

با اینکه می دونستم مزار ایشان معلوم نیست کجاست ، باز هم وقتی دلم زیارت خانم فاطمه زهرا (س) می خواست می رفتم بقیع ، شاید به خاطر اینکه از ۴ معصوم دیگه در این قبرستان دفن بودند ، نمی دونم ...

تو بقیع هم که می رفتم نمی دونستم بالاسر کدام مزار بایستم و درد دل کنم به همین خاطر شروع به قدم زدن می کردم

خیلی زجر آوره که در مدینه شهر پیغمبر باشی و نتوانی مزار دختر پیامبر را زیارت بکنی و سرگردان در یک قبرستان باشی

خدا لعنت کنه این وهابی ها رو که حتی آثار باقیمانده از کوچه بنی هاشم رو تحمل نکردند و به بهانه توسعه مسجدالنبی آنجا را تخریب و تبدیل به قسمتی از صحن مسجدالنبی کردند.

حاجی هر روز قسمتهای مختلف مسجدالنبی رو بهمون نشون می داد و توضیحات مربوط به هر مکان رو می گفت و به خاطر اینکه همیشه همه بچه ها همراه نبودن مجبور می شد زمانهای دیگه هم باز تکرار کنه ، یادمه روزای آخر مدینه بود وقتی از مسجد خارج شدیم حاجی رو کرد به ما که اگه کسی هنوز جایی رو نمی دونه کجاست یا تاریخچه اش چیه بپرسه بعد باز گفت باید همه بدونن محله بنی هاشم کجاست و باز مکان تقریبی گذشته اش که الان هیچی ازش باقی نمونده بهمون نشون وتاکید کرد : زشته برای یک شیعه که ندونه کوچه بنی هاشم کجا بوده

یادمه روزی که داشتم تو اون قسمت از صحن می گشتم این بیت شعر همش تو ذهنم می گشت :

الهی بشکند دست مغیره / میان کوچه ها بی مادرم کرد

پ.ن ۱ : ببخشید که بقولم عمل نکردم و قسمت دوم مسجد شیعیان رو ننوشتم ولی راستش برای نوشتن باید اون حسش باشه که این روزا ...

پ.ن ۲ :خودم می دونم این پستم کاملا پریشان است

پ.ن ۳ : سعی می کنم قبل از اینکه برم تعطبلات امتحاناتی خاطرات مسجد شیعیان تموم کنم

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 1:49  توسط حامد  | 

و اما مسجد شیعیان

قبل از سفر نمی دانستم که همچین جایی وجود دارد و اولین بار وقتی دنبال سفرنامه می گشتم اسمش را شنیدم و مشتاق شدم تا آنجا را ببینم و اگر کاروان ما را نمی برد می خواستم خودم بروم
قرار شد کاروانی بعد از ظهر برویم .مسجد شیعیان معمولا کاروان ها با ماشین می روند ولی حاجی می گوید که پیاده می رویم
اغلب بچه ها هم مثل من از فاصله اش تا هتل خودمان خبر ندارند چیزی نمی گویند و حاجی هم چیزی نمی گوید !!!
راه می افتیم و اول راه یکدفعه حاجی می ایستد و شروع به تعریف کردن یک خاطره از دوران تدریسش در اوایل انقلاب در یک مدرسه ... ولی وسط ماجرا و در قسمت حساس خاطره شروع به دویدن می کند و ما نیز مشتاق به شنیدن ادامه خاطره به دنبالش می دویم و بعد از مدتی که خود خسته می شود باز می ایستد و ادامه ماجرا و در پایان خاطره یک خاطره دیگر شروع می شود(مثل هزار و یک شب) و باز در اوج داستان شروع به دویدن می کند و ما نیز می دویم و این قضیه چندین بار تکرار می شود و مردم هم عین ندید بدید به ما نگاه می کنند ، انگار تا حالا صد تا آدم ندیدن که دارن می دوند اونم از نوع خارجیش!!!
اینقدر جالب تعریف می کند که اصلا متوجه زمان و خستگی خود نمی شویم حتی خوده حاجی هم متوجه پا درد خود هم نمی شود
آخه حاجی پا درد داشت و بعضی وقتها اینقدر اذیتش می کرد که موقع راه رفتن می لنگید و اصلا نمی تونست زیاد پیاده روی کنه و خوده حاجی بعدا اعتراف کرد که خودش هم نفهمیده چه جوری اون همه راه رو تا مسجد شیعیان رفته و پاش درد نگرفته

خلاصه اینکه ما تازه آخره خاطره های متصل بهم متوجه می شویم که حاجی داشته خاطره ازدواجشو تعریف می کرده و ماجرا مثل تمام فیلم ایرانی ها به ازدواج ختم میشه و ما نیز دیگه رسیده بودیم به محله شیعیان نشین مدینه
فکر کنم با اون همه دویدن حدود چهل دقیقه طول کشید تا برسیم ولی هیچ کس خسته نشده بود
چیزی که توجهم رو در نظر اول جلب کرد ساختمان های در حال ساخت در اون منطقه بود. حاجی گفت حالا می تونید تو این منطقه شیعیان واقعی رو ببینید و گفت که تا 5 ، 6 سال پیش شب ها زن های شیعیان به درب هتل های ایرانی می اومدند تا ته مانده غذاها را بگیرند و برای خانواده ببرند. طبق قوانین وقت هیچ کس حق نداشت تا به شیعیان کار بدهد و نیروی کار غیر قانونی بودند مانند وضعیت افغانی ها در ایران !!!
کسانی که در این وضعیت بر عقیده خود استوار ماندند شیعه واقعی هستند نه ما که ...
تا اینکه یسری اتفاقات می افتد و وضع چند سالی هست که بهتر شده چند سال پیش یکی از علما نخلستان را که در این منطقه داشته به کسی که الان مرجع شیعیان این منطقه هست می دهد تا از این طریق بتوانند خرج خودشان را درآورند و ...
حال با کمک مالی زائران شیعه که به مدینه و درامد آن نخلستان در حال ساخت و ساز هستند و معمولا هر کاروانی که می آید مقداری پول جمع می کنند و به شیعیان آنجا می دهند و حاجی اینا رو تازه داشت الان می گفت و من هم هیچ پولی همراه نداشتم و افسوس خوردم به خاطر از دست دادن این فیض بزرگ کمک به شیعه واقعی محروم شدم

البته حاجی گفت به شما چیزی در مورد کمک نگفتم چون شما دانشجویید !!!(نمی دونم چرا این عربها معنی لغت دانشجویی رو نمی فهمیدند هرچه به فروشنده ها می گفتیم انا دانشجو انا بدبخت یکم تخفیف بده متوجه نمی شدند) ولی با همان وضعیت بچه ها هرکی هرچی همراه داشت وتونست کمک کرد و مبلغ قابل توجهی شد ولی من سهمی در آن نداشتم

درب نخلستان

از یک درب بزرگ وارد نخلستان می شویم در واقع مسجد شیعیان داخل همان نخلستان هست

چون مطلب باقی مانده زیاد است ماجرای مسجد شیعیان را در دو قسمت می گویم و ادامه مطلب ایندفعه در پست بعد

پ.ن ۱ : فعلا فایل ها و عکس ها را در گوگل پیجز آپ می کنم و اگر پرشین گیگ همچنان مشکل داشته باشد بالاجبار به کل اسباب کشی خواهم کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 0:40  توسط حامد  | 

صبح بعد از نماز صبح همراه حاجی و حاج عباس و تعدادی از بچه ها راه افتادیم به سمت هتل ولی وقتی از درب شمال غربی خارج شدیم برخلاف همیشه که برای رسیدن به هتل باید مستقیم می رفتیم حاجی گفت دنبال من بیایید و به سمت غرب رفت و ما از کنار دیوار های مسجد النبی رفتیم تا رسیدیم به ضلع شمال غربی  نزدیک همانجا محوطه ای کاملا سبز و خوش آب و هوا وجود داره که مثل اونجا رو هیچ جای مدینه نمی تونید پیدا کنید(در عکس دور آن منطقه دایره کشیده ام)

سقیفه

حاجی گفت اینجا سقیفه هست !!!

مات و مبهوت موندم یعنی اینجا همون مکان کذایی هست که حق اهل بیت رو خوردند و تعجب من بیشتر به خاطر نزدیکی این مکان به مزار پیامبر بود(حدود نیم کیلومتر)

آخه با چه جرعتی و رویی وقتی پیکر مطهر پیامبر روی زمین است آنها در این مکان جمع می شوند و برای خود نقشه می کشند و منصب ها رو تقسیم می کنند ؟!!!

در این مکان هم بسته بود !!! ولی حاجی حسابی وارد بود و گفت الان یسری کارگر می آیند تا این باغ رو آبیاری کنند و مثل اکثر اوقات قفل ها با کمی شل کردن سرکیسه حل می شود

حاجی همون بیرون محوطه گفت که چند سالی هست که وهابی ها برای آنکه این مکان را ارج و قرب دهند به اینجا می رسند و اینجا از معدود قسمت های سبز در مدینه هست و حسابی روش کار کردند تا تونستند در این منطقه بیابانی همچین فضایی درست کنند و نیز قصد دارند تا این فضا را گسترش دهند ولی آنها نمی دانند اگر خدا نخواهد ...

در کوچه و حتی در صحن های مسجد النبی گربه دیده خواهد شد که همگی لاغر و آرام هستند(خداییش بعضیشون رو که می دیدی دلت براشون می سوخت) . نمی دونم از چه راهی زندگیشون می گذره چون آشغالی رو هم تو خیابون نمی دیدیم فکر کنم به همین خاطر بود که تو اون بیابون لاغر و نحیف بودند ولی گربه های توی این محوطه همگی چاغ و چله بودند می دونید چرا ؟!!!

خب معلومه دیگه چون به هیچ وجه به پرنده ای در آن محوطه امان نمی دادند و در یک لحظه می دیدی یک پرنده رو گرفتند و ...(بعلت خشونت زیاد این صحنه ها از گفتن آن معذورم) که یک صحنه اش در حضور ما اتفاق افتاد

به صورت علمی به اثبات رسیده که اشیاء نیز انرژی هایی دارند و می توانند انرژی بدهند و نیز از دیگر آشیا تاثیر بپذیرند و ما این تاثیر را می دیدیم ، حتی روی قلب هایمان

چند کارگر آمدند سالار به حاج عباس گفت که برو یه پولی بزار کف دست اون سرکارگره تا بریم تو ولی حاج عباس که معلوم بود تا حالا به کسی ر.ش.و.ه نداده ، تابلو تابلو جلوی بقیه همکاراش رفت تا پولی به طرف بده و حاجی که دید حاج عباس اینکاره نیست خودش رفت و بدون جلب توجه یه دوهزار تومنی کف دست طرف گذاشت و ما جواز ورود گرفتیم

رفتیم تو و نزدیک حوض وسط نشستیم و حاجی ماجرای سقیفه را شرح داد از نیرنگ های مکرر عمر و از شک و تردید های مکرر ابوبکر و انصراف او از این کار ولی مکر و حیله چندباره عمر و ...

روایت های مختلفی از واقعه سقیفه نقل می کنند مثلا می گویند که ابوبکر ابتدا خلافت را در آن جلسه قبول می کند ولی بعدا با صحبت هایی که از دیگران می شنود شک می کند و انصراف می دهد و تا سه روز به مسجد نمی رود و مراسم بیعت انجام نمی شود ولی عمر با مکر و حیله و بعضی می کویند با زور و تهدید او را مجبور می کند

به هر حال هرچه که اتفاق افتاده نتیجه اش غصب ولایت بوده و ظلمی ابدی به مسلمانان

به پیشنهاد حاج سالار ، حاج عباس حدیث کسا را خواند و چقدر زیبا بود این حدیث روایت مانند و کمی در دل نفرین بر سازندگان واقعه سقیفه فرستادیم و برگشتیم به هتل

پ.ن ۱ : نمی دونم چه بلایی سر پرشین گیگ اومده چون هیچ عکس جدیدی که آپلود می کنم نشون نمیده پس عکس های این مطلب ان شاالله فردا

بعد تحریر : امروز اصلا صفحه اول پرشین گیگ بالا نمی آید

بعد تحریر 2: امروز هم اصلا صفحه اول پرشین گیگ بالا نمی آید اگه وضع به همین منوال باشه باید از پرشین گیگ اسباب کشی کنم

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 1:3  توسط حامد  | 

دیگه غرغر زدن راننده ها تبدیل شده بود به داد و هوار پس سوار ماشین ها شدیم تا بریم "مدینه مول" ، (مدینه انواع فروشگاه های معروف داره که یکیش مدینه مول هست ولی واقعا فاجعه بود) موقع سوار شدن راننده ما می خواست بیشتر از قبل سوار کنه تا بیشتر ثواب جمع کنه ولی این ون ها مثل اتوبوس های خودمون نیست که (این اتوبو س های ما خیلی جالبند تو یه ایستگاه که تا کله پر می کنند و جای سوزن انداختن نیست باز تو ایستگاه بعدی کلی مسافر سوار می شوند و من هنوز موندم که اینا کجا جا می شوند ؟!!!   ) و البته راننده های دیگه هم می خواستند این ثواب رو خود ببرند و خلاصه رقابتی برای ثواب بیشتر صورت گرفته بود

بالاخره راه افتادیم تا رسیدیم به فروشگاه ، اول از بیرون به نظر خیلی خوب می اومد ولی ...

منم طبق معمول هر بازار اول می رم سراغ قسمت اسباب بازی فروشی هاش

یک قسمت کوچکی از سمت راست فروشگاه مربوط به اسباب بازی بود و من و چندتا از بچه های دیگه اول رفتیم اونجا . شاید بشه گفت بهترین قسمت خرید اونشب همونجا بود آخه تا تونستیم بازی کردیم اسلحه بازی تا نواختن پیانو به صورت حرفه ای و البته چون من هیچ بچه ای رو در نظر نداشتم که براش سوغاتی بخرم فقط و فقط با اون وسایل تفریح می کردم

بعد از مدتی که معلوم بود مسئول اون قسمت از نخریدن ما حوصلش سر رفته بود تصمیم گرفتم برم و یسری خرید واقعی انجام بدم

فروشگاه دو طبقه بود طبقه اول عموما مربوط به البسه آقایان می شد و طبقه دوم عموما البسه خانم ها و چون کسی چیزی به ما نگفته بود دقیقا چه نوع البسه ای در طبقه دوم هست پس از رفتن به طبقه دوم بلافاصله با سرافکندگی طبقه دوم را ترک کرده و قید خرید سوغاتی برای خانم ها را در این فروشگاه زده و مشغول بازدید از طبقه اول شدیم

قسمتی برای خرید کفش و صندل داشت ولی بدرد من نمی خورد چون شماره پای کسی را نمی دانستم پس به عنوان سوغاتی نی توانستم بخرم

قسمتی برای شلوار ورزشی و غیره بود ولی هیچ مدلی از آن بدلم نمی نشست قسمتی برای لباس بود که یا از مدلش خوشم نمی اومد یا قیمتش بنظرم بالا بود

کلا مشکلی که من در خرید داشتم این بود که باید یک تعادلی بین هزینه و کیفیت خرید برقرار می کردم و این مسئله وقتی برای یک دانشجو مطرح بشه تبدیل به یک پارادوکس میشه و هر کدوم از وسایل فروشگاه رو که در این مسئله قرار می دادم یا از نظر مدل و کیفیت می لنگید یا از نظر قیمت خلاصه اینکه هیچ کدوم از وسایل فروشگاه در این معادله من صدق نی کرد و من دهها بار کلا فروشگاه رو قدم زدم ولی به هیچ وجه دلم راضی نشد چیزی بخرم . آن قدر راه رفتم که پا درد گرفتم پس برای استراحت دوباره به قسمت اسباب بازی رفتم اینقدر این حلقه قدم زدن و بعد رفتن به قسمت اسباب بازی تکرار شد که مسئول اون قسمت باطری تعدادی از اسباب بازی های پر مراجعه رو در آورد و ما مجبور به بازی کردن با وسایل الکترونیکی بدون باطری شدیم

نمی دونم چند ساعت اونجا علاف شدیم ولی یوقت شنیدم که گفتند بچه ها یواش یواش آماده شوند تا برگردیم و من هنوز هیچ چیزی نخریده بودم برای اینکه احساس هدر رفتن وقت نکنم و حداقل خودمو یه جور گول بزنم گفتم حداقل یه چیزی بخرم ، در جاهایی که ریاضی دانان نتوانند معادله ای رو حل کنند سعی می کنند نزدیکترین گزینه رو به جواب پیدا کنند پس من هم سعی کردم از قسمت پیراهن ها که به نظرم نزدیکتر به جواب بودند تعدادی البسه بخرم تا حداقل خرید سوغاتی برای آقایان در مدینه تمام شود و بقیه در مکه

ومن بی خبر از همه جا و با فرض اینکه سایزهایی که روی لباس ها می زنند مانند ایران هست و با در نظر گرفتن وضعیت جسمی و سلیقه کسانی که می خواهم برایشان سوغاتی بخرم ۵ ، ۶ تا لباس با سایز های مختلف اعم از مدیوم ، لارج و ایکس لارج خریدم و البته سر هر خرید کلی با فروشنده چونه می زدیم که "بابا انا دانشجو انا بدبخت یکمی تخفیف بده" ، موقع خروج از فروشگاه پول هایش را حساب کردیم و خوشحال که نه ولی کمی راضی از سرافراز شدن در انجام یک عمل خطیر و طاقت فرسا برگشتیم هتل

ولی امان از روزی که خواستیم سوغاتی ها رو تقسیم کنیم . اون تی شرت ایکس لارجی که گرفته بودم منو و خانوادم باهم می رفتیم توش و باید اسمشو می گذاشتندپیراهن خانواده و خب معلومه دیگه پیراهن های لارج و مدیوم چگونه بودند خلاصه فقط یکی دوتاش بدرد خورد و تونستیم با یک جابجایی انگیزه به عنوان سوغاتی بدیم بره ولی بقیش بیخ صاحبش مونده

حالا اگه کسی تی شرت سه ایکس لارج می خواد بگه

پ.ن ۱ : به نظر من اصلا نمیشه گفت خیلی قیمت های عربستان پایین تر از ایران هست بلکه در بعضی موارد گرون تر هم بود

پ.ن ۲ : به نظر من تو سوغاتی گرفتن نباید به فکر تفاوت قیمتش با ایران و غیره باشید و فقط افراد وارد مانند مدیر کاروان ها که تجربه زیادی دارند می تونند این کار رو نجام بدهند

پ.ن ۳ : من از این قضیه درس عبرت گرفتم و در ادامه سفر به هیچ وجه سراغ فرروشگاه یا بازار خاصی نرفتم و بقیه وسایل رو از مغازه های سر راه خریدم و الکی چند ساعت وقت خود را هدر ندادم

پ.ن ۴ : نتیجه نهایی که می تونم بگیرم اینه که مدینه مول واقعا افتضاح بود و من الان که دارم این خاطرات رو مرور می کنم بازم دارم بهشون بدوبیراه میگم

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 16:47  توسط حامد  | 

از کنار مسجد مباهله پیاده راه افتادیم و رفتیم تا رسیدیم به مسجدی دیگر ، مسجد به نام ابوذر از یاران و صحابه پیامبر و حضرت علی بود و مثل سابق در مسجد بسته !!!(دیگه خسته شدم از بس این جمله رو گفتم پس از این به بعد فرض رو بذارید رو بسته بودن درب مسجد مگر صریحا ذکر کنم درش باز بوده)

مسجد ابوذر
برایم عجیب است که چطور این مسجد را هنوز خراب نکرده اند. آخه مسجد حضرت علی رو با اون همه حساسیتی که شیعه ها روش دارند می خوان تخریب کنند پس تخریب مسجد یکی از یاران حضرت علی کار چندان دشواری نباید باشه
پای مسجد میشینیم و حاجی کمی صحبت می کنه و فاتحه ای برای ابوذر می خوانیم و راه می افتیم تا برگردیم هتل
تو جلسه قرار می گذاریم که شب همه با هم بریم یکی از همین پاساژ تا یدفعه تمام خرید هامون رو تو مدینه انجام بدیم و تمام
جلوی هتل ها معمولا ماشین های شبیه همین ون های خودمون وجود داره که راننده هاش به صورت مجانی شما رو سوار کرده و به یکی از این فروشگاه های کالا می بره ، البته فکر نکنید که بنده های خدا برای رضای خدا و خدمت به زائران این کار رو می کنند نهههههههههههههه بلکه دقیقا برای پولش می کنند . حتما میگی کدوم پول ؟؟؟  همون که رنگارنگه – این برادران مخلص خدا شما را به عنوان یک کالا می بینند و شما می برند و به اون فروشگاه می فروشند ، بله آنها به ازای هر کدام از شما 2 ریال عربستان(شاید هم 5 ریال) از مسئولان فروشگاه می گیرند و بعد هم مجانی و برای رضای خدا شما رو به هتل برمی گردانند.
الان فکر کنم شما هم مثل من حس بدی نسبت به این قضیه پیدا کردید نه ؟؟؟ خب حاجی برای اینکه این حس بد از بین بره و بقول خودش یک کار فرهنگی هم کرده باشیم پیش نهاد داد که اول اونا رو مجبور کنیم که ما رو ببرن مشربه ام ابراهیم .
در مشربه ام ابراهیم مزار مادر حضرت امام رضا و حضرت معصومه هست یعنی نجمه خاتون ولی من تا اون روز نمی دونستم !!!
آن قبرستانی هم بسته هست ولی نمی شود نرفت آخه چه جوری بعد از این سفر به زیارت این دو فرزندش برویم در حالی که در فاصله کمی از مزار مادرشان بوده ایم ولی به زیارتش نرفته ایم ، وحال با کمال پررویی از آنان طلب وساطت بکنیم !!!
ولی متاسفانه اکثر کاروان ها به این مکان نمی روند آن هم به این بهانه که "چه فایده ، درش که بسته است" نمی دانم چرا این افراد به زیارت حضرت رسول می روند چرا که نمی توانند مزار ایشان را ببینند و یا در مکه به زیارت قبرستان ابوطالب می روند و ...
جز کم لطفی به آن بانو که دو فرزند بزرگوار (که مزارشان هر دو در ایران هست) دلیل دیگری نمی بینم
به هر حال ما مشتاقانه می رویم ، حاجی با راننده ها صحبت می کنه و قرار می گذاره و چون تعداد زیاد هست پس قبول می کنند که مارو اول ببرند به زیارت مزار نجمه خاتون
شب فرا می رسه و طبق قرار سوار ماشین های جلوی هتل می شویم دونفر دیگه که از قرار معلوم مدیر و معاون یک کاروان دیگر هستند به این گمان که طبق معمول به یک فروشگاه می روند سوار می شوند
ماشین راه می افته و من اولین اشتباه هم رو اینجا مرتکب شده و صندلی جلو می شینم و مجبورم رانندگی افتضاح طرف رو تحمل کنم وسطای راه اون دو نفر متوجه می شوند به سمت فروشگاه نمی رویم و با تعجب مقصد رو می پرسند و ما جواب می دهیم و که باشنیدن مقصد بشدت پکر می شوند و با همان بهانه که گفتم این کارو عبث می خوانند حسابی شاکی می شم ولی سکوت می کنم
می رسیم به آنجا زیارت نامه را دست جمعی می خوانیم و فاتحه
از همون اول راننده ها شروع می کنند به غر زدن که سریع برویم ولی بی توجه به آنان و آنان هم مجبور به صبر و همش درحال غرزدن
ولی این آخر قضیه نیست بلکه حاجی مکان تقریبی نزدیک همان قبرستان نشان می دهد که در نگاه ظاهری فقط یک زمین خاکیست ولی بعد از توضیحات حاجی ...
حاجی گفت بعد از ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه آن دو به خاطر پول کمشان خانه ای دور از پیامبر اجاره می کنند و زندگیشان را شروع می کنند که آن محل نزدیک همان جاست که ما رفتیم که البته پیامبر دوری آن دو را تحمل نمی کند و خانه ای کنار مسجد پیامبر که الان چسبیده به ضریح پیامبر و درون مسجد النبی هست به آنان می دهد


و عجب حالی به بچه ها دست میده ، می تونند الان دست به جایی بکشند که حتما این دو بزرگوار آنجا قدم گذاشته اند و بعضی آن خاک را طوطیا می دانند و ... و من حسرت

پ.ن 1 : بچه های خوب پست بعدی رو نخونند پست بعدی همش فحش و بد و بیراه خواهد بود آخه می رسیم به قسمت خرید و می خوام عقده هامو خالی کنم
پ.ن 2 : طبق معمول بقیه عکس ها از مسجد ابوذر وخانه اولیه آن دو حضرت در ادامه مطلب
پ.ن 3 : چون هیچ چیز دیداری از مزار نجمه خاتون نبود پس هیچ عکسی از آن ندارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 22:29  توسط حامد  | 

این پست را باید می گذاشتم در خاطرات مکه می نوشتم ولی دیدم امروز بنویسم مفیدتر خواهد بود

یک روز در هتل اشپیلیا ، صبح جلسه کاروان بود . مدیر هتل برای خوش آمد گویی به کاروان ما به جلسه آمد و نصیحتی به صورت یک خاطره از خود گفت که برای من بسیار جالب بود که خاطره را از زبان خودش می گویم :

جوان بودم که برای اولین بار این سفر قسمتم شد . روحانی کاروانمان شهید مطهری بود . روز اول که به مدینه رسیدیم چون اعضای کاروان خسته بودند گفتند استراحتی می کنیم بعد به زیارت می رویم ولی من توان انتظار نداشتم پس به سراغ شهید مطهری رفتم تا با او به زیارت برویم که بعد از اصرار بنده قبول کردند که باهم و به همراه یک نفر دیگر روانه مسجد شویم

شهید مطهری به من گفت که اولین بارت هست ، رفتیم آنجا حواست باشد کم نخواهی . وقتیم رسیدیم جلوی گنبد خضرا کفش ها را از پا در آوردیم و عرض ادب کردیم و من همانجا گفتم که من می خواهم ۲۰ بار این سفر قسمتم شود آن کسی که همراه ما آمده بود گفت : درسته حاج آقا گفت زیاد بخواه ولی دیگه نه اینقدر زیاد

ولی شهید مطهری محکم روی دستش زد و گفت مگر نگفتم کم نخواه

این ماجرا گذشت و طولی نکشید دعای من مستجاب شد و برای دومین بار و سومین بار و ... بیستمین بار این سفر قسمتم شد و من در بیستمین سفر یاد دعای خودم و حرف شهید مطهری افتادم و متوجه اشتباه خود شدم پس بار دیگر به مسجدالنبی رفتم و جلوی گنبد خضرا ایستادم و کفش هایم را به نشانه اعتراض از پا در آوردم و گفتم من قرار قبلی را قبول ندارم و می خواهم به صورت دائم اینجا بیایم و به نشانه اعتراض و تا وقتی که این دعای من را مستجاب نکنی پابرهنه خواهم بود . روز ها گذشت و در مدینه جوابی نگرفتم و مکه رفتیم و من در آن گرمای طاقت فرسای مدینه و مکه پابرهنه بودم. حتی در صحرای عرفات نیز پابرهنه(در مکه در جلوی یکی از درب های ورودی یک وسیله الکتریکی بود که هم ساعت وهم دما را می نوشت یادمه در نصف شب و در خنکترین زمان دما زیر ۳۰ درجه نمی آمد ، ظهرش که از آسمان و زمین آتش می بارید) در آن موقع سال دمای عرفات در طول روز به بالای ۶۰ درجه هم می رسید یعنی تخم مرغ را با گرمای زمین می توانستید بپزید ولی من باید حاجتم را می گرفتم به همین خاطر تحمل کردم و تمام کف پایم تاول زد و ...

از اینجا به بعدش رو پیچوند (اصل قضیه رو پیچوند و ما رو تو خماری گذاشت )و گفت خلاصه اونجا یه اتفاقاتی افتاد که حاجتم رو گرفتم و تا به امروز هر سال قسمت می شود و می آیم که سال ما مدیر هتل اشپیلیا بود.

من یکبار ظهر که از مسجدالنبی بیرون آمدم ، تصمیم گرفتم پابرهنه کمی قدم بزنم اولش که روی سنگ های سفید بودم خیلی خوب بود ولی امان از لحظه ای که پایم را روی یکی از سنگهای سیاه گذاشتم و آنجا بود که با تمام وجود فهمیدم که جسم سیاه بیشتر از جسم سفید نور را به خود جذب می کند . یکبار هم در مسجدالحرام وقتی کفش هایم را گم کردم و این واقعیت علمی را با تمام وجود درک کردم

نتیجه ۱ : یادتان باشد کم نخواهید اگر هم فهمیدید اشتباه کردید و کم خواستید سریع دبه کنید

نتیجه ۲ : سعی کنید اعتراضتان را با چیز دیگری نشان دهید مثلا بگید کفشم تا وقتی حاجتم را ندهید در نمی آورم

توصیه : سعی نکنید همه واقعیت های علمی را تجربه کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 22:5  توسط حامد  | 

یادمه روز جمعه صحبتی هم در مورد نماز میت و مراسم تدفینشان شد. حاجی گفت الان توضیحی نمی دهم و خودتون برید ببینید تا بعد توضیحی بدهم

قبلا گفته بودم که بعد از نماز یومیه ، نماز میت می خوانند یعنی برای هر نماز چندتا میت (البته احتمالا از اشراف باشند) میارند مسجد و بعد از نماز بلافاصله نماز را می خوانند و بلافاصله بدو بدو می برن بقیع تا دفن کنند

حاجی گفت اگه دنبال میت برید می تونید برید تو بقیع(البته در مورد تدفین هم ، زنان حق ورود ندارند)

موقع نماز مغرب مسجد رفتیم و من چون می خواستم از این مراسم جا نمانم بلافاصله بعد از نماز مغرب بدو بدو رفتم دم بقیع و نماز میت را نخواندم ، آخه اینها بعد از نماز میت واقعا به حالت دو میت را بر میدارند و می برند بقیع و چون بقیع آن موقع از روز بسته هست فقط برای همراهان میت در را باز می کنند و اجازه ورود می دهند

خلاصه با فاصله کمی میت را می آورند از شانس ما میت زن نیست. می گید چرا ؟ می گید با زن ها چه مشکلی دارم ؟

نه بابا ، با زن ها مشکل ندارم ، قضیه اینطوری که چون در اسلام نباید نامحرمان به بدن زن نگاه کنند در موقع تدفین پارچه ای را روی قبر می کشند و درنتیجه از اتفاقاتی که می افتد خبر دار نمی شوی

و بالای تابوتشان قوسی شکل است تا به اینگونه هیچگونه برجستگی جسمیشان هم معلوم نشود (نیز روی قبر آنان دو قطعه سنگ می گذارند مانند مزار حضرت فاطمه بنت اسد)

و از شانس زیاد من یک بچه (با توجه به جسم نحیفش فکر کنم کمتر از یک سالش بود) و یک مرد با هم آورده بودند تا دفن کنند.

ما نیز مثل ... سرمان را پایین انداختیم و دنبال میت راه افتادیم و رفتیم تو ، تقریبا وسط های بقیع که رسیدیم دیدیم قبری خالی آماده کرده اند ، شکل قبر به صورت حرف L بود ، یعنی تقریبا یک متری را کنده بودند و بعد نیم متری را به داخل کنده بودند بطوریکه بالای آن خاک بود . بعد میت مرد را همراه با کفن در آن قسمت قرار دادند یعنی بالای میت خاک بود(اهل سنت از سنگ لحد استفاده نمی کند) و بعد در کمال تعجب دیدم آن بچه را بالای سر آن میت مرد گذاشتند ، داشتم شاخ در می آوردم دو نفر را در یک قبر دفن می کردند ، و بعد یسری پارچه های سفید رنگ که داخلشان معلوم بود شی استوانه ای قرار دارد در اطراف این دو میت قرار دادند ، آن موقع نفهمیدم که آنها چه هستند ولی بعدا فهمیدم که ظرف های اسید هستند.

با این کار آنها جسد در طول چند روز نابود می شود و اثری از آن باقی نمی ماند . اینجا بود که فهمیدم که در گورستانی به این کوچکی چطور همه آدم های مدینه را در آن دفن می کنند و بهشت زهرا ما با آن وسعت سال دیگر ظرفیتش تکمیل می شود

خلاصه بعد از آن یسری سنگ و کلوخ را در کنار قسمتی که میت ها را قرار داده بودند ، قرار دادند ، یعنی دو قسمت L قبر توسط سنگ و کلوخ جدا شد و دیگر نمی شد میت ها را دید و بعد خاک ها را در داخل قبر ریختند تا قبر کاملا پر شد و بعد یک تکه سنگی را روی قبر قرار دادند و تمام

قبری بدون هیچ نشانی !!!

جالب اینجا بود تقریبا اکثر کسانی که همراه میت ها آمده بودند مثل من از سر کنجکاوی آمده بودند و با چه هیجانی هم نگاه می کردند و چه فشاری می آوردند تا بتوانند بیایند جلو مراسم را نگاه کنند و چند باری نزدیک بود من به جای میت بروم داخل قبر

جالبتر آنکه هیچ کدوم از آن اعراب همراه ، گریه یا اثری از ناراحتی در چهره شان نبود ، فقط اخر کار که سنگ را گذاشتند یکی از اعراب ، نوجوانی عرب را از آن پشت جمعیت آورد جلو(بنده خدا اینقدر فشار جمعیت کنجکاو زیاد بود ، نتونسته بود بیاد جلو) و آن نوجوان که احتمالا فرزند میت بود آمد جلو و نشست بالا سر قبر و چهره اش محزون شد ولی بدون آنکه کوچکترین قطره اشکی بریزد بلند شد و رفت

قبر را بدون کوچکترین نشانه ای رها کردند و رفتند ، یعنی اگر هم می خواستند فردا قبر را پیدا کنند عمرا نمی توانستند.

سعی کردم از موقعیت پیش آمده سوء استفاده کامل را بکنم یعنی به طرف قبور ائمه بروم ولی نشد ، چون ماموران مواظب بودند تا کسی نتواند به قسمت های ممنوعه نزدیک شود یا در بقیع بماند پس به ناچار به سمت بیرون بقیع حرکت کردم در جلوی در بقیع دیدم یکسری عرب در یک صف ایستاده اند و همراهان میت می روند و دست می دهند و خارج می شوند.(احتمالا فامیل میت بودند) با خودم گفتم اگه الان با این تیریپ بروم جلو طرف میگه تو چیکاره میت بودی که رفتی تو ، پس از پشت صف پیچوندم و رفتم بیرون و عجب منظره قشنگی داشت مسجدالنبی در آن موقع شب از کنار بقیع پس سریع در حالیکه داشتند مرا هل می دادند تا پایین بروم عکسی بیادگار گرفتم

پ.ن ۱ : عکس همان عکس دومی هست که در مطلب حسرت گذاشتم

پ.ن ۲: هنوز هم نمی فهمم که وقتی آنها می توانند بعد از چند روز در جایش یکی دیگر را دفن کنند چرا دو نفر را در یک قبر دفن کردند !!!

پ.ن ۳: یکی از دوستانم خیلی دوست داشت که در بقیع مدفون شود ولی وقتی فهمید قضیه از چه قرار هست بکلی نظرش برگشت

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 3:46  توسط حامد  | 

جمعه طبق معمول هر روز جلسه کاروان در راهروی طبقه نهم هتل جوهره برگزار شد
معمولا جلسات با چند آیه قرآن شروع می شد و بعد روحانی کاروان صحبت هایی در مورد این سفر البته بیشتر در مورد احکام حج می گفت تا بچه ها برای عمل عمره آماده شوند و هر چه نزدیکتر به روز رفتن به مکه نزدیکتر می شدیم نگرانی حاج آقا پوریانی بیشتر می شد . و البته بیشتر وقت جلسات برای حاجی سالار می شد ، البته روال باید برعکس می بود. یه بار هم روحانی کاروان گفت که مدیر کاروان فقط یک ربع از جلسات رو در اختیار باید داشته باشه تا برنامه هاشو بگه و بقیه وقت جلسه و بقیه مسائل رو باید روحانی کاروان بگه ولی چون حاجی خوب حرف می زنه من کمتر حرف می زنم و از حق خودم می گذرم
البته حاجی سالار هم چندین بار به خاطر این قضیه از روحانی کاروان تشکر کرد و می گفت چقدر با روحانی کاروان های دیگرش سر این قضیه مشکل داشته

یادمه اول جلسه حاجی گفت که امروز جلسه رو زودتر تموم می کنیم که شما به نماز جمعه برسید البته نه برای اینکه نماز جمعشون خاصه بلکه برای اینکه برای نماز جمعه می تونیم بریم پشت بوم و ...
به امام جمعه از قبل متن نوشته ای رو که از طرف حکومت آمده رو میدهند و اون هم عین اون رو می خونه ، در اصل یه انشاء تا خطبه نماز جمعه ای که امری سیاسی ، عبادی هست .
البته وقتی وبلاگ قرار شبانه را خواندم فهمیدم که در آن نوشته هم حرف حساب نمی زنند و خوشحال شدم که الکی وقت خودم را با نماز جمعه آنها تلف نکردم و به جای اون  ...

به هر حال حاجی در ادامه صحبتاش می ره سراغ سوره زلزال
بسم الله الرحمن الرحیم
إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا ...

شروع می کنه به تفسیر این سوره و عجب تفسیری ، تفسیر و توضیح سوره همراه با دلایل و توضیحات علمی این سوره را می گوید . به هر حال حاجی خیلی خوب جوانان مخصوصا دانشجویان رو می شناخت پس سعی می کرد با زبان علمی بعضی از رخداد ها رو توضیح بده واینطوری بود که همه رو مجذوب حرفش می کرد و کسی توان رد کردن حرفی که برپایه علمی باشد را نداشت.

اصلا یادم نمی ره که اول جلسه مثل همیشه شوخی و خنده بین بچه ها بود ولی اون روز ، آخر بحث چه حالی داشتند بچه ها ، عظمت و بزرگی خداوند بیشتر از همیشه برای همه جلوه گر شده بود و همه رو تحت تاثیر قرار داده بود. من که دائم گناهانم جلوی چشمانم رژه می رفت و به یاد روز حساب بودم که چگونه می خواهم جواب اعمالم را بدهم و اگر حدیث نداشتیم که مومن نباید از رحمت خداوند نا امید بشود ، نمی دانم آن روز چه با خود می کردم ؟

شاید طولانی ترین جلسه سفر شد ولی هیچ کس تا پایان جلسه نرفت . وقتی جلسه تموم شد اذان ظهر رو هم گفته بودند پس تصمیم گرفتیم در همان راهروی هتل نماز را به جماعت بخوانیم و چه نمازی شد آن نماز . شاید در روز حساب اگر خدا بخواهد دو نماز از نمازهای تمام عمر بچه های کاروان را بپذیرد یکیش همین نماز باشد(یکیش هم شاید نمازی باشد که در مسجد شیعیان خواندیم)
چه حالی داشتند بعضی در نماز ، نمازی همراه با خوف و رجا ، نمازی همراه با خضوع تمام در برابر خالق هستی ، نمازی با توجه تمام ، نمازی با شعور(حاجی خیلی اصرار داشت که هر کاری می کنی بفهم که برای چه می کنی) ، نمازی با ... و من باز حسرت حال آنان را خوردم .


پ.ن 1: هرچه بنویسم باز نمی توانم حق مطلب را ادا کنم پس سعی می کنم صدای ضبط شده جلسات را از بچه ها بگیرم و در وبلاگ قرار دهم ولی تا بعد از تطیلات عید نوروز غیر ممکن می باشد
پ.ن 2 : توصیه می کنم تفسیر سوره زلزال را بخوانید ولی بازم هیچ کدوم از تفاسیر به تفسیر و توضیحاتی که حاجی داد نمی رسه
پ.ن 3 : باز هم به خاطر بدقولی که کردم ونتوانستم هر روز آپ کنم معذرت می خواهم ولی توضیحش را در کامنت پست قبل دادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:42  توسط حامد  | 

حاجی برای هر روز و هر ساعتش برنامه ای داشت و نمی گذاشت وقت بچه ها تلف بشه

صبح ها بعد از نماز صبح که یا بقیع می رفتیم یا قسمت ها مختلف مسجدالنبی و اطراف آنجا را نشانمان می داد

 

اولین جایی که برد مسجد امام علی بود ، مثل اکثر مساجد دیگر درش بسته بود و فقط اکتفا کردیم به نگاه کردن از بیرون و گوش دادن به توضیحات روحانی کاروان و بعضا نیز نمازی کنار آنجا خواندند

بسیار نزدیک مسجد النبی بود البته آن موقع خارج از شهر مدینه بوده است و من تازه درک می کنم محدوده مدینه قدیم چقدر کوچک بوده است.

جالب است در شهر مدینه چندین مسجد وجود دارد که به گونه ای منسوب به امام علی هست و هر یک داستانی برای خود دارد ولی این از خدا بی خبران برای اینکه بگویند خلفای آنها نیز مهم بوده اند هر جا که اسمی از امام علی می آید سعی می کنند نظیرش را برای ابوبکر و عمر درست کنند تا نشان دهند که آنها نیز چیزی کم نداشتند و یکی از نمونه هایش هم زدن دو مسجد به نام ابوبکر و عمر در نزدیکی این مسجد می باشد و البته در این دو مسجد نیز بسته است.

حاجی می گفت با این کارهایشان می خواهند از اهمیت این مکان ها بکاهند تا در ادامه این مساجد را خراب کنند.

بکلی وهابیون هیچ اعتقادی به جای مقدس ندارند و همه مکان ها و اجسام در نظرشون یکسان می باشد پس به بهانه های مختلف سعی می کنند تمام آثار به جا مانده از گذشته را پاک کنند . که نمونه هایی از آن تخریب بارگاه قبور بقیع و تخریب محله بنی هاشم که الان این محله جزئی از صحن مسجد النبی شده و همه آنجا را سنگ مرمر کرده اند.

این مکان جنوب گنبد خضرا می باشد که تا چندین سال پیش آثاری از این محله و کوچه هایش بود ولی به اسم گسترش مسجدالنبی همه را تخریب کردند.

پ.ن ۱ : یکبار گفتم که در جای جای مدینه و مکه جا پای امام علی و رشادت ها او را می بینید هر چه بیشتر در مورد این سفر بنویسم بیشتر متوجه خواهید شد

پ.ن ۲ : عکس های مسجد دیگر امام علی را در ادامه مطلب گذاشتم

پ.ن ۳ : نزدیک عید است و کار های قبل از عید پس اگر نمی توانم هر روز بنویسم به حساب بدقولی نگذارید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 1:20  توسط حامد  | 

امروز تازه یادم اومد چرا از دعای کمیل جا موندم. به خاطر اعتیاد

نهههههههههههههههه اعتیاد به مواد مخدر که نه ، اعتیاد به اینترنت

داشتم مطالب قبلی وبلاگ شخصیم رو نگاه می کردم که رسیدم به تنها مطلبی که از مدینه ارسال کردم و تاریخ و ساعتش را دیدم و فهمیدم که این اعتیاد ما را از چه فیضی محروم کرد

قبل از سفر خیلی دنبال این بودم که بفهمم اینترنت به عربستان راهی پیدا کرده یا نه. در خبر ها اومده بود که در هتل الجوهره یک دستگاه کامپیوتر متصل به اینترنت خواهد بود برای دانشجویان که با یه حساب سر انگشتی فهمیدم که حداکثر در طول یک هفته می تونم حداکثر ۸ دقیقه از اینترنت استفاده کنم (که البته در واقعیت یک لحظه هم نشد چون گفتند بدلیل مشکلات اینترنت نداریم ). با این خبر مطمئن شدم که اینترنت وجود داره ولی حالا کافی نت وجود داره یا نه ؟؟؟

به همین خاطر از روز اولی که رفتم دنبال کافی نت می گشتم تا اینکه روز پنجشنبه عین معتاد ها که مواد بهشون نرسیده و بدن درد گرفتند به هرکی می رسیدم سراغ کافی نت رو میگرفتم که یکی از مسئولین هتل آدرس یه کافی نت رو داد ، جالب اینجا بود که خیلی به هتل نزدیک بود ، به قول معروف آب در کوزه و ...

اینترنت اونجا ساعتی ۵ ریال(۱۲۵۰ تومان ایران) حساب می کرد ، خیلی گرون بود ولی بسوزه پدر اعتیاد

یک فیش یک ساعته گرفتم و رفتم پشت یک کامپیوتر ، همه غیر خودم عرب بودند و جالب اینجاست که همه غیر خودم داشتند چت می کردند و ندیدم که تو اون مدت کسی کار غیر چت بکند

کمی ایمیلم را چک کردم تا اگر کسی التماس دعایی داشت و جا انداختمش بیاد آورم و چندتا ایمیل زدم و یک مطلب در وبلاگ شخصیم. اون روز خیلی دلم گرفته بود و باید غصه های دلم رو یه جا فریاد می زدم پس جایی بهتر از وبلاگم نیافتم- مطلبی با عنوان مظلومیت شیعه

قبلا گفته بودم که درون مسجد النبی دو حیاط چتری وجود داره ، دور تا دور حیاط ها در بالای دیوار ها قاب های سنگی دایره شکلی هست که در هر کدوم اسم اشخاص بزرگ اسلام رو تو اون نوشتند(البته به اعتقاد خودشون)

در صحن اول(جنوبی) اسم پیامبر و در دو طرفش اسم ابوبکر و عمر و در دو طرف این دو اسم نیز اسم امام علی و عثمان آمده و ...

اسم تمام امامان ما نیز آمده ولی اسم هیچ زنی حتی حضرت فاطمه (س) نیامده

اسم سلمان فارسی نیز هست که خود موجب فخر ایرانیان است

حال اصل قضیه ای که در مورد اسم امام زمان هست را در همان مطلبی که در مدینه زدم بخوانید

لینک مطلب مظلومیت شیعه

پ.ن ۱ : چون در اون فضای خاص اون مطلب رو نوشتم فکر کنم خودش رو بخونید بهتره

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 17:4  توسط حامد  | 

جمعه صبح زود بلند می شویم ، ساعت ۳:۳۰ صبح تا این روز خاص را از دست ندهیم
روز امام زمان در شهر مدینه ، در شهر پیغمبر ، در شهر جد بزرگوار امام زمان

روزهای قبل برای محک زدن وضعیت گیر بودنشان ، دوربین را با خود نمی بردم ولی امروز می گم با توجه به اینکه کلا موقع ورود کیف را نمی گردند و فقط یه دستی بر رویش می کشند پس می توانم ببرم تو
پس دوربین را درون سجاده نماز می گذارم و سجاده را در کیف می گذارم و راه می افتم ، می خواهم تو بروم که کسی که جلوی در نشسته من را صدا می کند تا کیفم را بازرسی کند . خب حتما می خواهد که مثل روزهای قبل الکی یه دستی روی کیف بکشه و مسلما نمی تونه دوربین رو پیدا کنه ، پس با اعتماد به نفس خاصی کیف را به او تحویل می دهم. در کمال تعجب در کیف را باز می کند و به این هم بسنده نمی کند بلکه سجاده را در می آورد و می گردد و دوربین را پیدا می کند . چقدر خوشحال می شود انگار گنج پیدا کرده ، می گوید دوربین ممنوع است ، سعی می کنم یه جوری راضیش کنم ولی نمی شود . خوشبختانه چون درون مسجد نیستم دوربین را پس می دهد و می گوید دوربین را ببر هتل و بعد اگر خواستی بیا برای نماز
با خودم میگم ایندفعه بدشانسی آوردم طرف گیر داد ، مسلما از در دیگر می توانم وارد شوم ، دوربین را می گیرم و می روم تا از در دیگر وارد شوم ، ایندفعه سعی می کنم دوربین را ماهرانه تر پنهان کنم. و ایندفعه با کمال تعجب باز طرف کیف را گرفت و درش را باز کرد و کاملا سجاده را باز کرد و باز شادی مضاعفی از این پیروزی بزرگ در صورتش پدیدار شد و باز همان حرف های نفر قبلی و باز سراغ در دیگر می روم و باز همان برنامه
دیگه شاکی میشم ، آخه اینها تا حالا اینطوری اصلا نمی گشتند ، حالا مگر امروز چه شده ؟ که تازه دوزاریم می افته که امروز جمعه است و نماز جمعه

روز جمعه تنها روزیست که بشدت مواظبت می کنند و من این را نمی دانستم و چون امروز می خواستم از بقیع هم عکس بندازم پس نمی توانستم برگردم هتل پس به ناچار در ادامه صفی که از باب السلام بیرون آمده بود می نشینم تا اولین نماز جماعت در صحن مسجد را تجربه کنم آن هم نماز صبح جمعه
کلا که نماز صبحشان طولانیست فکر کنم حداقل یه نیم جز قرآن در نماز ختم می کنند البته با صوتی زیبا و معمولا در نماز صبح جمعه آیه سجده دار می خونن و بعد از آیه یکدفعه به سجده می روند و بعد از سجده بلند می شوند و ادامه سوره را می خواند و ادامه نماز ولی چون ترتیب نماز رعایت نمی شود شیعه معتقد است نماز باطل می شود.
با اینکه امیدی ندارم که باطل نشود ولی دوست دارم نماز را به جماعت بخوانم حتی اگر طولانی باشد و حتی اگر آخرش باطلش کنند ولی از شانس ما هست که امام جماعت آن روز آیه سجده دار نمی خواند و نماز استثنا باطل نمی شود.
البته در مکه روز جمعه آیه سجده دار خواند. آنجا بود که یکسری که بی خبر از این قضیه بودند نمی دانستند باید چکار بکنند و چه خبر شده و مات و مبهوت ماندند و یسری هم باز زدند زیر خنده و کلی فحش بعد از نماز که آخه سوره دیگه ای نیست که همش روز جمعه این را می خوانید.
بعد از نماز صبح باز بقیع می رویم و هر چقدر هم برویم از بقیع سیر نمی شویم

بقیع

چندتا عکس بقیع نیز در ادامه مطلب می گذارم

پ.ن 1 : از این به بعد ممکن است ترتیب خاطرات حفظ نشود چون دقیق یادم نیست که هر اتفاق در چه روز افتاد ولی سعیم بر این است که بر اساس ترتیب عکس هایی که گرفتم خاطرات سفر را بنویسم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 22:30  توسط حامد  | 

عکس بقیع قبل از تخریب

صبح ها بعد از نماز صبح و عصر ها بعد از نماز عصر کمتر از ۲ ساعت بقیع را باز می کنند تا برویم داخل

عجیب است نمی دانم مشکل از من است یا محیط . کمتر پیش می آید در بقیع اشک بریزم. مدیر کاروان می گفت از وهابی هاست ، می گفت که هرجا دیدی حس و حالی بهت دست نمیده بدون که یه وهابی نزدیکت هست و جاتو عوض کن(چند باری اینگونه نتیجه گرفتم ولی چندباری هم فکر کنم مشکل از خودم بود)

عکس مسجد النبی از کنار درب بقیع

نمی توانم درک کنم چگونه است که برای پیامبر بارگاه و گنبد می سازند ولی کمتر از ۳۰۰ متر آن طرف تر بارگاه مزار امامانمان را که وجود داشته رو خراب می کنند. امام رضا یک مرقد به آن بزرگی دارد و چهار امام ...

و مزار مادرم ، حضرت فاطمه (س) ، بعضی وقت ها فکر می کنم حتما باید در بقیع باشد به همین خاطر هر وقت می خواستم به ایشان توسل جویم به بقیع می رفتم ولی نمی دانستم کجای بقیع باید بروم پس شروع به قدم زدن بی هدف در بقیع می کردم و ...

با توجه به اینکه کلا بقیع کم باز است سعیم بر این بود حتما این وقت کم را از دست ندهم ، توصیه من به کسانی که می خواهند بروند نیز همین است البته هر چقدر هم تو این مدت استفاده کنید باز هم حسرت خواهید خورد ولی حسرتش کمتر خواهد بود

شب ها هم معمولا برنامه نماز خواندن در روضه بود ، حاجی می گفت تا می توانید برای خود و پدر و مادر و دیگران در آنجا نماز بگذارید و اینجا هم هر چقدر نماز بخوانید باز بعدا دچار حسرت خواهید شد. آنقدر می ماندیم تا بندازنمون بیرون(البته امسال شب ها نیز مسجد النبی و قسمت روضه باز است و من چقدر حسرت می خورم که چرا زمان ما این کار انجام نشد)

پنج شنبه صبح حاجی تو جلسه صحبت از مراسم دعای کمیل امشب در هتل با حضور مداح مشهور ... می کنه و اینکه گفتن همه بیان. دعای پر فیض و معنوی کمیل روی صندلی و در سالنی روشن ... ولی حاجی یه برنامه دیگه داره ، برنامه دعای کمیل ولی نه تو هتل بلکه بین الحرمین

عجیبه تو همین یک روز بد جور همه مطیعش بودند و کاملا قابل حدس بود که این برنامه عالی خواهد شد

یک چیز جالب که پنج شنبه شب فهمیدم این بود که عرب ها رسمشونه پنج شنبه روزه بگیرند و دم غروب که میشه سفره تو مسجدالنبی پهن میکنند که همه (چه روزه دار چه غیره) مهمان آن سفره خواهند بود آن هم با خرما (خرمای اصل را آنجا بخورید) و چای ولی چایش یه مقدار فرق دارد ، الان یادم نیست از چه درست می کردند ولی خود چای شیرین بود و نیاز به قند نبود. بلافاصله پس از اذان شروع می کنند(البته اذان آنها همان غروب آفتاب است و نزدیک یک ربع زودتر از اذان مغرب ماست)و بعد نماز ، تازه می فهمم که روزه های مدینه را از دست دادم

نی دانم چرا ولی باز هم به قرارم دیر می رسم و مرغ از قفس پریده بود ، تمام بین الحرمین را چند بار می گردم ولی نیستند وباز یه حالگیری اساسی از طرف خداوند

تازه بعد از مدتی روحانی کاروان را می بینم که آن هم جامانده ولی او مثل من نیست و می گوید می دانم کجایند دنبالش می روم از کنار دیوار های بقیع می رویم و به شمال بقیع می رسیم ، بله آنجا بوند ، آنجا دیگر هیچ نا نجیبی نبود تا مزاحم شود ولی قسمت اعظم دعا را از دست دادم و باز حسرت

از حس و حال بچه ها قشنگ می توانستم بفهمم چقدر زیبا بوده این مراسم و چه کرده مداح و معاون کاروان و من فقط قسمت کمی از دعا رو بهره بردم

حسرتم آنجا بیشتر شد که حاجی فردایش خوابی برایمان تعریف کرد و من باز حسرت ...

پ.ن ۱ : هنوز هم حسرت می خورم مخصوصا برای آن دعای کمیل

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 1:14  توسط حامد  | 

برمیگردیم هتل و می رویم برای صبحانه و استراحت و بعد جلسه روزانه کاروان که هر صبح تشکیل می شود. الان همه گفته های سالار رو یادم نیست ولی اینقدر جالب و صمیمی حرف می زد که کمتر کسی بودکه نیاد جلسات ، همیشه بیش از صد نفر تو جلسه بودند(بعضی بچه ها صحبت های حاجی رو ضبط کردند که دنبالشم تا گیر بیارم ، اگه گیر آوردم میزارم تو وبلاگ). خیلی رک و صادقانه حرف می زد از قدیم گفتن سخنی که از دل برآید بر دل نشیند ، به همین خاطر بود که حتی ناسزا گفتنش هم کسی رو دلگیر نمی کرد. همون جلسه اولی ماجرایی تعریف کرد که خدا رو شکر کردم با این کاروان اومدم نه با کاروان دیگه. حاجی می گفت همون شب اول بین الحرمین که رفتند دو تا از بچه های کاروانی دیگه که با هم اومدیم مدینه اومدن پیشش که تو رو خدا بذار ما با کاروان شما باشیم . چرا ؟!!! چون مدیر کاروانشون وقتی رسیدن هتل به همه گفته برید بخوابید و خودشم رفته خوابیده

گرفتید چی شد ؟!!! شب نیمه شعبان به جای اینکه ... بگذریم

بعد از جلسات هم معمولا می ریم برای نماز جماعت ، همیشه سعیمون بر این بود که نماز ها رو در مسجد النبی بخوانیم حتی شده فرادا(البته مگر در موارد خاص)

نمی دونم درباره نماز هاشون چی بگم ، ظاهرا به نماز از ما شیعه ها بیشتر بها می دهند(گفتم ظاهرا چون نماز اگه واقعا نماز باشه ، آدم آدم میشه)

در ۵ وعده نماز می خونند یعنی بین نماز ظهر و عصر ، مغرب و عشا هم فاصله هست. بنابراین ما نماز صبح و ظهر و عصر و با اونها به جماعت می خوندیم ولی نماز عصر و عشا رو مثل همیشه پشت سر نماز ظهر و مغرب به صورت فرادا می خواندیم

معمولا هم موقع نماز عصر آنها ما تازه نهار خورده بودیم و داشتیم تو هتل استراحت می کردیم و موقع نماز عشا آنها نیز ما تازه شام خورده بودیم وداشتیم باز استراحت می کردیم

موقع نماز اگه تو مسجد باشی و نماز با آنها نخوانی میگن تارک صلاه هستی و می برنت ستاد امر به معروف و نهی از منکرشون (این ستاد ها معمولا دست وهابی ها می باشد) و بعد میگن اگه راست میگی جلوی ما نماز بخون

بشدت به منظم بودن صفوف حساس هستند نوک انگشت شصت پات اگه یه سانت جلوتر یا عقبتر باشه طرف خودش حولت میده تا تنظیم شی .همچنین به هیچ وجه نباید بین صفوف جای خالی باشد بطوریکه وسط نماز هم اگه ببینند جایی در جلو خالی مانده راه می افتند و میرن جا را پر می کنند و نماز را ادامه می دهند(حتی بعضا شرته هایشان ما را هم به جلو حول می دادند و به این ترتیب نمازمان باطل میشد) ، حتی اگه لازم باشه خودشو زور چپون میکنه تو صف

مهر استفاده نی کنند و مانیز بنا بر تقیه استفاده نمی کنیم (ولی چون سجاده داریم بر سجاده نماز می خوانیم) در نماز دو دست را بر سینه و روی هم قرار می دهند حتی مستحب است دست راست بر روی دست چپ باشد ولی چون فرقه مالکی مثل ما دست ها را کنار بدن قرار می دهد پس تقیه لازم نیست(لازم به ذکر است که این دست بر روی سینه گذاشتن از ما ایرانی ها به ارث رسیده. زمان عمر وقتی ایران را فتح کردند ایرانیان برای احترام دست ها رو بر روی سینه می گذاشتند که عمر هم دید چقدر قشنگه گفت از این به بعد همه اینطوری خدا رو احترام کنند حتی در نماز)

نماز صبح با اینکه دو رکعت است ولی بیشتر از نماز ظهر طول می کشد.الحق و النصاف امامان جماعتش صوت زیبایی دارند و زیبا تلاوت می کنند(کاش به همان زیبایی هم قرآن را می فهمیدند). بسم الله را جز سوره نمی دانند پس در نماز نمی گویند(البته برای اینکه گولت بزنند بعضی ها میگن بسم الله را آرام می گویند) اعتقاد به خواندن سوره کامل ندارند پس معمولا از وسط یه سوره شروع می کنند و تا هرجا که بخواهند می خوانند.

بعد از خواندن سوره حمد همه با هم میگن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمین(یکی نیست بگه بابا دارید نماز می خونید ، آخر جلسه نیست که یکی دعا کنه و شما بگید آمین) و ما یا ساکت هستیم یا همون ذکر همیشگی بعد از حمد را می گوییم(اینجاست که از خنده ترکیدن بعضی از بچه ها رو می بینید)

کلا مستحبات نماز را انجام نمی دهند مثل قنوت و فقط واجبات

بعد از رکوع که می ایستند حدود ۸ ثانیه مکث می کنند بعد به سجده می روند(اینجاست که ایرانی های تازه وارد مشخص می شوند) و بعد از سجده دوم عین این ورزشکارا یدفعه بلند میشن ولی ما روی دو زانو میشینیم بعد از مکثی کوتاه بلند می شویم(اینجاست که کله شیعه ها رو میشه شناخت)

در تشهد و سلام هم بعضا انگشت سبابه دست راست را تکان می دهند . دلیلش را نمی دانم

از قبول باشه بعد از نماز هم خبری نیست (مگه اینکه بدونی بغل دستیت ایرانیه) فقط ذکر و اگر خواستی فقط نماز و قرآن

با اینکه اینقدر به صفوف اهمیت می دهند جالب است که اصلا به اتصال نماز اهمیت نمی دهند ، طرف گلاب به روتون از دستشویی اومده بیرون از همون جا وصل میشه به نماز حالا صف ۱۰۰ متر جلوتر هست

یا اینکه تو مکه می دیدم موقع اذان طرف کنار مغازش تو بازار می ایستاد و همون جا وصل می کرد به نماز مسجدالحرام

تو این حالت دیگه جدایی زن و مرد تو نماز هم مهم نبود یعنی بعضا دیده می شد خانوادگی کنار هم ایستادن و وصل کردن به نماز مسجد

خواب رو از مبطلات وضو نمی دانند و دیدم که کسانی که در مسجد خوابیده اند هنگام اذان یدفعه پا میشدند و همون جا نمازشون رو شروع می کردند

اکثرا به هیچ وجه نمی گذارند در موقع نماز از جلویشان رد بشوی(اعتقاد دارند اگر کسی موقع نماز از جلویت رد شود شیطان هست)گفتم به هیچ وجه آخه یه بار تو نماز بودیم که یه پیرمردی جلوی ما ایستاده بود و یه بنده خدایی با سرعت اومد از صف جلویی ما رد بشه . طرف رد شده بود که پیرمرد در یک حرکت ضربتی رفت ، طرف رو گرفت و محکم کشیدش و برش گردوند عقب (به طوریکه هنگام این کار حداقل ۶۰ درجه ای از قبله برگشته بود و دو سه قدمی هم حرکت کرد تا طرف رو گیر بندازه و برگردونه ، فقط کم مونده بود چند تا فحشم به طرف بده )و بعد برگشت و ادامه نماز

پ.ن ۱ : البته اینکه در موقع نماز از جلوی نمازگزار رد نشوی فرهنگ خیلی خوبیست ولی نه به این شدت

پ.ن ۲ : در مورد  ۵ وعده نماز خواندن هم درستش همان است ولی امان از تنبلی

پ.ن ۳ : ببخشید که پستام بعضا خیلی طولانی میشه ، آخه اگه نگم تو گلوم گیر می کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 0:47  توسط حامد  | 

وارد مسجد می شویم . همین طور که جلو می روم سرم را به همه طرف می چرخانم تا قشنگ همه جا را ببینم. خدایا من کجا اینجا کجا. باورش سخت است ولی من الان در مسجد النبی هستم. هر چند قدم کلمن هایی قرار داده اند که نوشته آب زمزم(البته واضح بود که همش آب زمزم نبود بلکه مقداری از آب کلمن ها آب زمزم بود) و لیوان های یکبار مصرف کنار هر کدام. آبشان گرم است ولی متبرک به آب زمزم است پس می چسبد. می روم جلو تا به حریم اولیه مسجد النبی برسم تا نمازم را آنجا بخوانم ولی شلوغ است حتی اون موقع صبح. پس به ناچار اولین جایی که پیدا می کنم می نشینم و سجاده ام که در این سفر تقریبا همیشه همراهم بود پهن می کنم و ...

اذان صبح رو میگن و بغض گلویم را می گیرد چرا چون ناقص می گوید چون نام مولایم را در اذان نمی آورد . بین اذان تا نماز صبحشان ۱۵ دقیقه ای فاصله هست . من بیشتر از آنکه مشغول نیایش باشم مشغول نگاه کردن هستم . خب اولین بار است دیگر. اقامه رو مثل فرفره می گویند (فکر نکنم اقامه گفتنش بیش از ۱۰ ثانیه زمان برد) و اولین نماز جماعت در مدینه (یک پست جداگانه اختصاص خواهم داد به طریقه نماز خواندن آنها و تفاوت هایشان با ما) نماز که تمام می شود بلافاصله نماز میت می خوانند .یعنی برای هر نماز یسری میت می یارند و بلافاصله بعد از نماز نماز میت می خوانند(می گویند بهتر است این نماز را هم با آنها بخوانید ولی کسی گیر نمی دهد) و بعد سریع میت ها را می برند تا در بقیع دفن کنند(یک پست هم اختصاص خواهم داد به مراسم تدفینشان) و من هم بلافاصله پس نماز می روم سر قرار بین الحرمین . قرار است برویم بقیع. سریع می روم تا این دفعه جا نمونم

در ورودی بقیع

نمی دانستم اینقدر بقیع به مسجد النبی نزدیک است . کفش ها را از پا در می آوریم . این زمین پاک را نباید با کفش هایمان آلوده کنیم. عجیب است خیلی شلوغ هست به زور می توانیم وارد بقیع شویم . می خواهیم جلو برویم ولی اصلا جا نیست هر چه سعی می کنم تا قبور را ببینم نمی توانم. پس همان عقب می ایستیم و آرام دست جمعی شروع به خواندن زیارت نامه می کنیم. نمی دانم چه مشکلی به با زیارت دست جمعی خواندن دارند مزاحم می شوند و نمی گذارند پس به ناچار آرام و بی سر و صدا می خوانیم ولی مگر می شود برای اولین بار به زیارت ۴ امام برویم ولی آرام باشیم. حال خود را نمی فهمم اصلا نمی فهمم که چه دارم می خونم. منتظر می شویم که جلو کمی خلوت شود و برویم جلو ولی نه.پس به ناچار می رویم برای زیارت سایر قبور و مهمترینشان ام البنین و ...(در یک پست هم بقیع را تشریح خواهم کرد)

 زنان را به بقیع راه نمی دهند می گویند حرام است زنان به قبرستان بروند در حالی که روایت داریم حضرت فاطمه (س) هر هفته به زیارت شهدای احد می رفت و حتی عایشه (که خود آنها خیلی قبولش دارند) نیز بر سر مزار عزیزانش می رفت. البته خوشبختانه قبور امامان و ام البنین در اول بقیع می باشد و می توانند از دور ببینند . حتی خانم ها به مزار ام البنین نزدیکتر هستند تا ما که در بقیع هستیم

ما نیز که در بقیع می رویم نمی توانیم به ده متری قبور امامان برسیم زیرا زنجیر کشیده اند و نمی گذارند کسی نزدیک شود همچنین به مزار ام البنین نیز نمی توانیم نزدیک شویم ولی بقیه قبور مشکلی ندارند

تابلویی بزرگ همان اول بقیع زده اند و احادیثی(البته نامعتبر) زده اند و به چند زبان از جمله فارسی ترجمه کرده اند از این قبیل که نشستن در قبرستان جایز نیست یا اینکه نباید برای قبر ها ضریح زد و ...

عکس گرفتن اینجا هم شرک محسوب می شود .می گن عکس مخلوق و در نتیجه شرک ولی من این چیزا حالیم نیست پس به ادامه مطلب بروید

پ.ن ۱: روز اول اینقدر شلوغ بود که نمی شد نزدیک شد ولی روز های بعد خلوت تر بود.نمی دانم چرا

پ.ن ۲ : در مورد بقیع حرف بسیار دارم که بمرور خواهم گفت

پ.ن ۳: اصلا از این پستم راضی نیستم چون نتوانستم حق مطلب را ادا کنم. ببخشید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 9:43  توسط حامد  | 

                                                                           گنبد خضرا

مراسم جشنی در خود هتل برقرار بود(البته بدون دست زدن) و بعضی بچه های جامونده ترجیح دادند که بمونند تو هتل ولی من باید می رفتم
پس راه می افتم تازه تو خیابون که می رسم یادم می افته که من هیچ جا رو بلد نیستم از یکی می پرسم میگه مستقیم
با خودم میگم مستقیم شد آدرس ، راه می افتم کوچه دوم رو که رد می کنم می رسم (نمی دونستم اینقدر نزدیک هست) تا حالا خیلی تصاویر از مسجد النبی دیده بودم و تصویری از اون تو ذهنم ساخته بودم ولی به یکباره همه اون تصوراتم از بین رفت واقعا فرق می کرد چقدر بزرگ بود و یکپارچه(مثل حرم امام رضا نبود که چندین صحن تو در تو داشته باشه)
دیر رسیده بودم چون که دیگه نمی گذاشتند کسی وارد شود و فقط افراد بیرون می آمدند. سعی کردم بچه ها رو پیدا کنم ولی ندیدمشان ، فکر کردم بچه ها رفتند تو پس منم رفتم روبروی یکی از درهایی که هنوز باز بود نشستم و با خودم و صاحب خونه خلوت کردم و ...(کلا هم در مورد گنبد خضرا چیزی نمی دونستم وگرنه می رفتم روبروی اون می نشستم)
هنوز باورم نمی شد ، یعنی من الان تو مدینه هستم در صحن مسجد النبی اونم نیمه شعبان. خدایا شکرت و ...
واقعا گفتن احساسات اون موقع خیلی سخته ، از خوشحالی داشتم بال درمی آوردم ، انگار تو یه توهم فانتزی هستی
....
....
....(بعضی چیز ها نوشتنی نیستند)
وای نمازم ، تازه یادم اومد هنوز نماز نخوندم پس سریع برگشتم هتل تا حداقل نمازم قضا نشود
صبح فکر کنم ساعت 3:30 بیدار شدیم تا بریم اولین نماز صبح را مسجد نبی بخوانیم . حاج سالار یسری کاغذ می داد به بچه ها که آموزش نماز شب بود(من به لطف شب های قدر می دونستم چگونه هست) و گفت هر روز این موقع می ریم تا در این سفر از فیض نماز شب محروم نمانیم و گفت همه بعد از نماز صبح بین الحرمین تا اولین زیارت بقیع را برویم.
وای خدای من . بقیع . دیگه داشتم بال در می آوردم و لحظه شماری برای بقیع ...
راه افتادیم از مسیری ما را برد که سریعترین راه برای رسیدن به نماز جماعت بود.
می خوام بریم که مامور جلوی در میگه کیفت رو نشون بده (نمی دونم بین اون همه آدم چرا من ، چرا من باید تابلو باشم) و چون چیز مشکل داری همراهم نیست می رم تو
کلا به دو چیز خیلی حساس هستند ، یکی دوربین یکی هم مفاتیح (به مفاتیح هم به خاطر زیارت عاشورا گیر میدن) و نمی گذارند با خوت ببری تو. جلوی هر در هم حداقل یکیشان هست و روی یک مبل مانندی نشسته اند و منتظر ما ایرانی ها مخصوصا دانشجویان هستند.

در این موقع که ما در مسجد نبی هستیم حدود 30 نفر از اوری ها می رسن مدینه. چه جوری ؟ خب معلومه دیگه تو پرواز های بعد از ظهر می تونن جایی برای سی تاشون جا پیدا کنند و می فرستند اونها رو جده ولی بنده خداها چون از کاروان جدا هستند مثل ما راحت نمیان و کلی مکافات میکشن تا می رسند مدینه
یه شش نفر دیگه هم می تونن با پرواز صبح روز بعد بیان و دو نفر هم که کلا جا می مونن تا سال بعد انشاء الله بیان(واقعا خیلی بده یکی با همه خداحافظی کنه بیاد فرودگاه بعد فرداش برگرده خونه ( احتمالا خیرشان در این بوده که سال بعد بروند تا این حاجی سالار شستشوی مغزیشون نده )) و به این ترتیب کاوران ما میشه بیش از 150 نفر
مدیر کاروان های دیگه که همش 5 یا 6 نفر اوری داشتند کلی شاکی بودند و می گفتند سخته بیچاره سالار
پ.ن : به زودی مطالبی مختص تشریح قسمت های مختلف مسجد النبی ، وهابی ها و تفکرات نادرستشان ، وضعیت هتل های مدینه مخصوصا الجوهره و ... خواهم نوشت.
پ.ن : بقیه ماجرای مسجد نبی انشاء الله فردا
پ.ن : اینقدر هم نظر ندید ، بابا مغرور میشم ها

پ.ن : کتاب حج دکتر شریعتی البته ترجمه انگلیسی رو در قسمت پیوند وبلاگ قرار دادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 19:30  توسط حامد  | 

اتوبوس راه می افته و ما جز بیابان چیزی نمی بینیم
هر کی تو حاله خودشه یکی mp3 پلیرشو روشن می کنه و گوش می کنه ، یکی دعا می خونه ، یکی ذکر میگه و یسری هم ادامه خواب تو هواپیما رو ادامه می دهند

من خوابم نمی یاد شاید هم از استرس هست آخه بعد از ظهر شده و ما تازه اوله راه مدینه هستیم و نمی دونم تا آخر روز به مدینه می رسیم یا نه
حالا که دارم به مدینه می رسیم بازم این فکر تو ذهنم می رسه که آیا من با دعوت اومدم یا نه ؟ صاحب خونه قبولم می کنه یا نه ؟ گناهانم جلوی چشمم رژه میره
می رسیم ساسکو ، استراحتگاه بین راهی برای حجاج تا کسایی که مثل من نتونستن از غذای هواپیما بخورن بتونن از خجالت شکمشون دربیان

رستوران ساسکو
بعضی از کارمندان آنجا ایرانی هستند و این به آدم دلگرمی میده تا احساس غربت نکنه
ناهار و چای رو می خوریم و آماده رفتن میشیم. دم غروب هست ولی حاجی میگه سریع را بیافتیم تا نمازمونو تو مسجد نبی بخونیم

غروب آفتاب در ساسکو
وای من یعنی من دارم می رم مسجد نبی یعنی من تا چند ساعت دیگه می رسم ، یعنی من خواب نیستم . نمی دونم چرا هنوز هم باورم نمی شد . واقعا باور کردنش برام سخت بود . اینکه بتونم به این زودی و در جوانی و با یکسری جوان بیام اینجا قبلا برام قابل تصور نبود ولی حالا ...
راه می افتیم و حاجی میگه اگه خسته هستید بخوابید تا رسیدیم مدینه سریع باید راه بیافتیم بریم مسجد نبی ، چون درهای مسجد نبی رو ساعت ده و نیم می بندند.
راه می افتیم منم mp3 پلیرم رو روشن می کنم و یسری از مناجات هایی در مورد امام زمان هست رو گوش می کنم (شاید تا حالا بالای صد بار گوش کرده باشم ولی اصلا برام تکراری نمیشه ) .
یعنی میشه من آقام رو تو این سفر ببینم . رفیقم می گفت اگه تو این سفر نبینم و اگر تو این سرزمین مقدس نبینم پس کجا می تونم ببینم ؟؟؟ یعنی این چشم ها لایق دیدن میشه ؟
با خودم میگفتم این نیمه شعبانی الان کجاست ؟ یعنی میاد به اسقبالمون ؟؟؟ یعنی امروز چی به ما عیدی میده ؟
یمقدار هم خوابیدم و وقتی بیدار شدم رسیده بودیم به اول حریم مدینه . ساعت تقریبا 10 بود . هرچه نزدیک تر می شدیم ضربان قلبم تندتر می شد یکی از بچه ها شروع کرد به مناجات خوندن دیگه مگه می شد خودمونو کنترل کنیم اشک بود که از چهره همه سرازیر می شد
وای عجب لحظه ای بود لحظه ای که مناره های مسجد نبی رو دیدیم دیگه گریه امانمون رو بریده بود
رفتیم هتل الجوهره ، حاجی گفت ساک ها رو بندازین تو اتاق هاتون و پنج دقیقه دیگه تو لابی باشین
شماره اتاق هتل روی کارت نوشته شده بود 916
ساکمو تقریبا آخرین ساک ها بود که پیدا شد و سریع رفتم اتاق تازه اونجا متوجه شدم بغل دستیم تو اتوبوس همون هم اتاقیم هستش اسمش مصطفی بود و هم اتاقی دیگرم اسمش محمد بود. یمقدار وسایل رو جابجا کردن طول کشید و اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.
بله تا اومدیم تو لابی دیدیم جا تره و ...
ماجرای بقیه بچه ها رو هم می تونید اینجا بخونید . همسفر دیگرم که ایشون از حاج سالار جا نموندند و خوشا به سعادتشون و ماجرای شب اول من هم بماند برای فردا
پ.ن 1: بقیه ماجراهای اوری ها رو حتما فردا خواهم گفت البته انشاء لله
پ.ن 2: از اینجا به بعد یسری از عکس هایی که خودم گرفتم می ذارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 12:15  توسط حامد  | 

در زمان پرواز هر کسی یک کاری می کرد
یه عده که معلوم بود شب قبل نتونستن بخوابند فرصت رو غنیمت شمرده و خوابیدند
یه عده که آتیششون تند بود از همین الان اتصال رو برقرار کرده بودند
یه عده مثل من هم مناظر بیرون رو نگاه می کردند
یه عده هم شروع کردند از همون لحظه اول نوشتن و یا عکس و فیلم گرفتن
با توجه به مشکلات قبل پرواز بچه ها همش می گفتند نکنه هواپیما پنچر کنه یا نکنه هواپیما تو یکی از همین پیچاش چپ کنه
بی چاره مهماندار ها بچه ها حسابی اذیتشون می کردند (خب خیلی هاشون تا حالا سوار هواپیما نشده بودند دیگه)

ناهار هم دادند ولی چه ناهاری ، من یک قاشق که خوردم داشتم بالا می آوردم نه قیافه داشت و نه اسمشو می دونستم واقعا فاجعه بود به همین خاطر فقط یه مقدار الویه خوردم و سعی کردم به خودم القا کنم که سیر شدم. چای هم دادند ولی منی که همیشه لیوانی چایی می خوردم الان باید یه نصفه استکان می خوردم(البته اینها که میگم به معنای اهمیتشان نیست فقط میگم که کامل جزئیات سفر رو گفته باشم)
رسیدیم جده بعد از فرود بلافاصله که موبایلم رو روشن کردم دو پیغام خوش آمد گویی از طرف دو اپراتور تلفن همراه عربستان آمد
با توجه به قیمت های این دو اپراتور ، Etihad قیمت هاش بهتره ولی در کل بهتره اگر با خودتون موبایل می برید بگید که به شما زنگ بزنند تا شما به آنها زنگ بزنید چونکه قیمت مکالمه از طرف شما بیش از 1200 تومان در دقیقه خواهد بود ولی اگر آنها زنگ بزنند برای شما دقیقه ای زیر 100 تومان می افتد و برای آنها هم هزینه ای نخواهد داشت.
اطلاعات قیمتی همه اپراتور ها رو می تونید از خود سایت مخابرات بگیرید ولی من اینجا قیمت های این دو اپراتور رو آپلود کردم و می تونید دانلود کنید
بعضی هم الکی شایعه کرده بودند به محض روشن کردن موبایل 10000 یا 30000 تومان می افته ولی نه فقط 2000 تومان بعلت راه اندازی سرویس رومینگ خواهد افتاد
یه توصیه دیگه اینکه هنگامی که برای زیارت می روید موبایل رو به هیچ وجه با خود نبرید که اساسا حالگیری هستش و کلا یه ساعت خاص از شب رو به خانواده بگید تا با شما تماس بگیرند

به محض اینکه خواستم از هواپیما پیاده بشم یه هوای گرم و مرطوبی بهم خورد که همونجا می خواستم برگردم تو هواپیما ولی باید تحمل می کردم
واقعا هوای بدی دارد خوب شد که همش یک ساعت هم جده نبودیم
میگن مدفن حوا ، مادر همه ما در جده هستش ولی ما شهر جده نرفتیم
رفتیم سالن انتظار برای کنترل مدارک حاجی دقیقا می دونست که الان وقت عوض شدن شیفت ماموران هست و می گفت الان دیگه گیرشون کمتره و سریع خواهیم رفت موقع نماز بود پس همه همونجا نماز رو خوندیم اولین نماز بدون مهر
البته تو فرودگاه مهرآباد از طرف ستاد یک سجاده نماز که بالاش حصیر چسبونده بودند داده شد که همیشه همراهم بود ولی به همه نرسید(نمی دونم مگه تعداد نفرات هر کاروان رو نمی دونستند) بچه هایی که داشتند رو اون نماز خوندند
جالب بود ماموران سعودی بشدت روی نظم تاکید داشتند و همه رو به ترتیب روی صندلی ها می شوندند و حتی نمی گذاشتند یک جای خالی باقی بمونه و به ترتیب همه رو می فرستادند برای کنترل مدارک حتی یکبار که یکی از بچه ها خواست زیرابی بره و زودتر بره ماموره حسابی بهش توپید

راستی حاجی سالار قبل از سفر می گفت اگه کسی مشکل مواد داره نیاد چون نه ستاد اونجا مواد داره و نه شما می تونید با خودتون بیارید می گفت حتی اگه در فیها خالدونتون هم باشه دستگاه هاشون نشون میده و یه ماجرایی تعریف کرد دیگه معذورم بگم

ساک هامون روبرداشتیم و رفتیم سوار اتوبوس هایی که آماده بود شدیم تا بریم مدینه

فرودگاه جده با چتر های بزرگش معروفه تا به این وسیله یکمی هوای اونجا خنک تر باشه
قبلا شماره اتوبوس هر کس رو روی گذرنامه نوشته بودند تا مشکلی پیش نیاد
مسئول ماشین ما حاج آقا پوریانی بود ، راننده ماشین عرب بود ، اتوبوس هاشون مجهز به کولر و پنکه بود و هوای داخل اتوبوس بسیار مطلوب بود و البته مجهز به ال سی دی هم بود که همون موقع داشت فیلم خارجکی نشون می داد البته زبان اصلی و زیر نویس عربی
بازم زیاد شد ، ادامه بقیه ماجرا انشاء الله فردا
پ.ن : تو قسمت بوفه هم جایی برای اوری ها نبود بنابراین تصمیم گرفتند دنبال هواپیما بدوند(شوخی) ماجراهای این ها هم بماند برای فردا

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 12:59  توسط حامد  | 

مطالب قدیمی‌تر