
به مسجد شجره كه مي رسيم روحاني كاروان صحبت هايي مي كند كه من هيچ كدام را نمي شنوم چون بدليل ازدحام جمعين من از فاصله بسيار دارم ولي معلوم هست كه دارد تذكرات آخرش را مي دهد
هنگام ورود صداي لبيك را مي شنوم گروه گروه وارد مسجد مي شوند و گوشه اي مي نشينند و لبيك مي گويند
لبيك
اللهم لبيك
لبيك لا شريك لك لبيك
ان الحمد ...
ما نيز مي رویم و درگوشه ای می نشینیم و باز روحاني كاروان نكته هاي آخر را مي گويد
من هم هنوز ترس دارم كه جواب لبيكم لا لبيك باشد ولي نااميدي هم از گناهان كبيره هست پس همه اميدوارانه لبيك مي گوييم
اذان مغرب هست پس نماز را به جماعت همانجا در حياط مسجد مي خوانيم
سوار اتوبوس ها مي شويم وبه طرف مكه راه مي افتيم
در راه چند باري ديگر لبيك مي گوييم بعد هركس باز كار خودش را مي كند ولي من فقط انتظار لحظه ديدار كعبه را مي كشم و به آن سه دعاي مستجاب فكر مي كنم !
مي گويند اولين باري كه نگاهت به خانه خدا مي افتد سه دعاي مستجاب داري !
يكي مي گفت اولين دعايم اين هست كه خدايا هزار دعاي بعديم را مستجاب كن !![]()
ترتيب قرار دادن براي دعاها واقعا سخت هست توي راه لحظه ديدار را براي خود تجسم ميكنم
شام را در اتوبوس مي دهند برنج و يك تن ماهي
بدليل اينكه در حال حركت بايد غذا را بخوريم از خير تن ماهي و دردسر هايش مي گذرم و همان برنج خالي را مي خورم![]()
حاجي به ما مي گويد كه همگي بهتر هست استراحت كنيد چون بلافاصله بعد از رسيدن به هتل براي انجام اعمال راهي خواهيم شد و تا صبح صبر نخواهيم كرد
پس من هم مي خوابم وقتي به نزديك مكه مي رسيم مي گويند ديگر كسي لبيك نبايد بگويد البته كسي هم لبيك نمي گفت ولي محض احتياط گفتند
به هتل كه رسيديم فكر كنم ساعت 11 شب گذشته بود ، كليد اتاقهايمان را گرفتيم و سريع براي گذاشتن وسايل همراه به اتاق ها رفتيم وسريع بازگشتيم
عجب حس غريبي داشتيم همگي سوار اتوبوس ها مي شويم تا ما را ببرند مسجدالحرام
اتوبوس ها دقيقا زير مسجد الحرام نگه می دارند و ما از پله ها كه بالا مي رويم مسجد الحرام را مي بينيم![]()
هوا آن موقع شب بسيار خوب بود و مسجدالحرام خيلي زيبا به نظر مي آمد
با آن چيزي كه قبلا تو فيلم ها ديده بودم و فكر مي كردم تفاوت داشت
حاجي ميگه حالا همه وارد مي شويم همه سرها پايين تا من نگفتم كسي سرش رو بلند نمي كنه
با عجله كردن اين لحظه رو خراب نكنيد ...
پ.ن ۱ : دیگه باید به دیر آپ کردن من عادت کنید تا من کنکورم رو بدم و البته شما هم بی کار نباشید و برام دعا کنید![]()
حالا بايد آماده مي شدم كه بريم مسجد شجره تا محرم بشيم
ولي وقتي امام صادق جرات گفتن لبيك را نداشت پس وضعيت و جواب من از همين الان معلوم هست![]()
ولي اي رسول الله من يك هفته مهمان شما بودم ، اي ائمه بقيع من يك هفته مهمان شما بودم ، اي خانم من يك هفته مهمان شما بودم .رسم هست كه مهمان را كمي تا بيرون خانه همراهي مي كنند و به قول معروف بدرقه ميكنند
مرا تا مسجد شجره همراهي كنيد و در هنگام گفتن لبيك همراهم باشيد تا شايد به آبروي شما خداوند در جواب لبيكم نگويد : " لا لبيك و لا سعدك"
درست هست كه من مهمان خوبي نبودم و خود را براي مهماني آماده نكرده بودم و درمهماني هم خوب و آراسته ظاهر نشدم ولي مهمان نوازي شما زبان زد همه هست پس مرا تنها نگذاريد
براي ناهار آخر به هتل باز مي گرديم و باز حاج كاظم با آن اخلاق خوبش از ما پذيرايي مي كند
از حاج كاظم و ديگر كاركنان هتل نگفتم
در هتل الجوهره كاركنا تعدادي ايراني و تعدادي هم بومي بودند و همانطور كه گفتم مدير هتل ايراني بود. رفتار كاركنان ايراني هتل بسيار خوب بود مخصوصا حاج كاظم كه يكي از مسئولين پذايرايي بود
هميشه موقع پخش غذا قربون صدقه بچه ها مي رفت طوريكه مادرمون هم قربون صدقمون نمي رفت
. هيچ وقت نديدم خنده از لبانش جدا شود. روز هاي آخر چون ما آخرين كاروان دانشجويي بوديم كاروان هاي متفرقه ديگر ايراني هم به هتل ما مي امدند و نصف رستوران رو به زائران خانم آن كاروان ها اختصاص داده بودند و حاج كاظم مي گفت چقدر خوب شد كه وظيفه غذا دادن به شما ، به من محول شده و اگر اون ور مي افتادم نمي دونستم قربون صدقه كي برم !!!![]()
هر كارواني كه مي خواست بره كاركنان هتل به بدرقه آن كاروان مي رفتند . به حاج كاظم گفتيم كه ما هم امروز ديگر مي رويم يادت نرود كه بيايي. مي گويد ماموريت من هم چهل روزه هست كه بيست روز در مدينه هستم و بيست روز در مكه ، مي پرسيم كي مي آيد مكه تا دوباره ببينيمش ولي زمانش با زمان ما يكي نيست ، بچه ها هم از فرصت استفاده كرده و با او عكس يادگاري مي اندازند
بعد از ظهر ،وقت مقدمات رفتن هست ، غسل و پوشيدن لباس احرام و جلسه آخر در مدينه
همه در جلسه يك لباس به تن دارند لباسي ساده و سفيد وباز يكي از تفاوت هاي آدم ها هم اينجا كنار مي رود ، در جلسه مداحي كه دوست حاجي هست مي آيد و فضا رو عوض مي كنه
راه ميوفتيم كه بريم
كاركنان ايراني همه جلوي در منتظر ما هستند ، آخرين كاروان دانشجويي 86 ، با همه روبوسي مي كنيم و حلاليت مي طلبيم ولي خداحافظي با يه نفر فرق مي كنه ، تو اين يه هفته همه شيفته اخلاق حاج كاظم شدند ، نمي دانم تا مي آيم ازش خداحافظي كنم بغض گلويم را ميگيرد و مثل خودش به سختي ميگم قربونت برم الهي ، حلالم كن و او باز قربان صدقه هاي هميشگيش را بدرقه راهمان مي كند
فيلمبردار ها مثل هميشه در حال فيلم گرفتن
(ولي وقتي تيكه هايي از فيلمي كه در صدا و سيما پخش شد رو ديدم فكر كردم كلا فيلم بردارهاي ما نبودند !!! آنكه نشان دادند صدها برابر از آنچه اتفاق افتاده بود كم ارزش تر بود .حيف اين هم خرج
. در پايان خاطرات يك پست را به اين فيلم بردارها و فيلمشان اختصاص خواهم داد)