از در که داخل می شوی اولین چیزی که توجهت را جلب می کند نخل های آنجاست . من را به طرف خود شان می کشد . خیلی دوست داشتم وقت داشتیم تا بتوانم ساعتها بین این نخل ها قدم بزنم و با خود خلوت کنم ولی نزدیک اذان هست ...

می رویم بین نخل ها و حاجی همان وسط می نشیند و ما گرداکردش و باز صحبت های دلنشینش ...
نمی دانم ولی اینجا بعد از چند روز احساس می کنم غریبه نیستم ، احساس می کنم نگاه های اینجا نسبت به ما فرق دارد کاملا این را حس می کنم.
در آخر صحبت های حاجی به صورت خودجوش بچه ها شروع به روضه خوانی و سینه زنی کردند و همانطور راه افتادیم تا به مسجد برسیم
برای اولین بار و آخرین بار در آن سفر سینه زنی کردیم ، وای که چقدر همان سینه زنی کوتاه چسبید وای که همان روضه کوتاه چه کرد با بچه ها ولی آن سینه زنی هم با دخالت یک نفر بهم خورد ، نمی دانم کی بود ولی فکر نمی کنم از شیعیان آنجا بود ، فکر کنم او هم مثل ما زائر بود ولی بهر حال گفت که ممکن است برایشان مشکل ساز شود پس ما هم بالاجبار همچنان خمار ماندیم (البته به نظر من اینقدر فشار بر آنها نبود وگرنه نمی توانستند در نمازشان از مهر استفاده کنند و یا در اذانشان اشهد ان علیا ولی الله بگویند)
همانطور که به طرف مسجد می رفتیم چند مغازه هم دیدم که ظاهرا یکی از منبع درامدشان بود و یک جوی آب که آبش اینقدر شفاف بود که دلمان نیامد از آن نخوریم و آن بار هم اولین و آخرین باری بود که آبی بغیر از آب معدنی و آب زمزم خوردیم(آخه حاجی می گفت از آب شیر ها حتی برای مسواک زدن هم استفاده نکنید چون انگل داره)
کنار مسجد حوض آب کوچکی بود که آنجا وضو گرفتیم و داخل مسجد شدیم
بشدت شلوغ بود نمی دانم آن روز آنگونه شلوغ بود یا هر روز آنقدر جمعیت زیاد هست ، آنقدر شلوغ بود که نتوانستیم به طبقه همکف برویم و بالاجبار به طبقه دوم رفتیم.
مرجع شیعیان مدینه شیخ عمری است که بیش از 90 سال سن دارد و بخاطر کهولت سن و بیماری معمولا نمازها را نماینده ایشان می خواند ولی از شانس ما آن شب نماز را خود شیخ عمری آمد ولی حیف که طبقه اول نبودیم تا از نزدیک ببینیم بعد نماز هم آنقدر دورش شلوغ بود و سریع بردنش که باز از نزدیک ندیدیم ولی همان موقع نماز از پنجره ای که باز بود می شد طبقه اول را دید و من درآنجا سعی کردم چند عکسی بگیرم

بعد از چند روز توانستیم در نماز مان از مهر استفاده کنیم و تمام مستحبات نماز از جمله قنوت و ... انچام دهیم. همان طبقه دوم در صف نشستیم و اذان از بلندگو ها پخش شد باز بچه ها حالشون دگرگون شد مخصوصا وقتی موذن به اشهد ان علیا ولی الله رسید ، می دیدم افرادی رو که به پهنای صورت اشک می ریختند بدون روضه و بدون ...
فضا فضای غیرقابل وصفی بود و کاملا احساس می کردم قلبم از فشار رها شده
چه نمازی شد آن نماز ، نمازی همراه با شیعیان واقعی ، نمازی کاملا شیعی . در حین نماز هق هق گریه بچه ها کاملا شنیده می شد ، گریه نماز را باطل می کند البته گریه ای که برای دنیا باشد ، نمی دانم برای چه اشک می ریختند ولی هرچه که بود برای دنیا نبود و چقدر حسرت می خوردم به حال آنان ...
یکبار گفتم که اگر خداوند بخواهد در این سفر دو نماز من را قبول کند یکیش همین نماز مغرب واعشا خواهد بود.
در حدیث داریم اگر در نماز جماعت نماز یکی مورد قبول خداوند قرار گیرد خداوند به آبروی آن یک نماز مقبول تمام نماز های دیگر شرکت کنندگان نماز جماعت را می پذیرد.
بعد از نماز یکی بلند گفت بچه های کاروان سالار زینب بیایند طبقه اول
مطلب طولانی شد ادامه مطلب و نیز بقیه عکس های مسجد شیعیان انشاالله آخر هفته
بعد تحریر : عکس از شیخ عمری را می توانید در لینک گزارش تصویری در قمست پیوند روزانه ببینید
ایام شهادت خانم فاطمه زهرا (س) هست امروز ناخوداگاه یاد خاطرات سفرم افتاد یاد روزهایی که می رفتم بقیع برای زیارت خانم فاطمه زهرا (س) یاد روز هایی که در قسمتی از صحن مسجدالنبی می گشت و می گشتم
با اینکه می دونستم مزار ایشان معلوم نیست کجاست ، باز هم وقتی دلم زیارت خانم فاطمه زهرا (س) می خواست می رفتم بقیع ، شاید به خاطر اینکه از ۴ معصوم دیگه در این قبرستان دفن بودند ، نمی دونم ...
تو بقیع هم که می رفتم نمی دونستم بالاسر کدام مزار بایستم و درد دل کنم به همین خاطر شروع به قدم زدن می کردم
خیلی زجر آوره که در مدینه شهر پیغمبر باشی و نتوانی مزار دختر پیامبر را زیارت بکنی و سرگردان در یک قبرستان باشی
خدا لعنت کنه این وهابی ها رو که حتی آثار باقیمانده از کوچه بنی هاشم رو تحمل نکردند و به بهانه توسعه مسجدالنبی آنجا را تخریب و تبدیل به قسمتی از صحن مسجدالنبی کردند.
حاجی هر روز قسمتهای مختلف مسجدالنبی رو بهمون نشون می داد و توضیحات مربوط به هر مکان رو می گفت و به خاطر اینکه همیشه همه بچه ها همراه نبودن مجبور می شد زمانهای دیگه هم باز تکرار کنه ، یادمه روزای آخر مدینه بود وقتی از مسجد خارج شدیم حاجی رو کرد به ما که اگه کسی هنوز جایی رو نمی دونه کجاست یا تاریخچه اش چیه بپرسه بعد باز گفت باید همه بدونن محله بنی هاشم کجاست و باز مکان تقریبی گذشته اش که الان هیچی ازش باقی نمونده بهمون نشون وتاکید کرد : زشته برای یک شیعه که ندونه کوچه بنی هاشم کجا بوده
یادمه روزی که داشتم تو اون قسمت از صحن می گشتم این بیت شعر همش تو ذهنم می گشت :
الهی بشکند دست مغیره / میان کوچه ها بی مادرم کرد
پ.ن ۱ : ببخشید که بقولم عمل نکردم و قسمت دوم مسجد شیعیان رو ننوشتم ولی راستش برای نوشتن باید اون حسش باشه که این روزا ...
پ.ن ۲ :خودم می دونم این پستم کاملا پریشان است
پ.ن ۳ : سعی می کنم قبل از اینکه برم تعطبلات امتحاناتی خاطرات مسجد شیعیان تموم کنم
قبل از سفر نمی دانستم که همچین جایی وجود دارد و اولین بار وقتی دنبال سفرنامه می گشتم اسمش را شنیدم و مشتاق شدم تا آنجا را ببینم و اگر کاروان ما را نمی برد می خواستم خودم بروم
قرار شد کاروانی بعد از ظهر برویم .مسجد شیعیان معمولا کاروان ها با ماشین می روند ولی حاجی می گوید که پیاده می رویم
اغلب بچه ها هم مثل من از فاصله اش تا هتل خودمان خبر ندارند چیزی نمی گویند و حاجی هم چیزی نمی گوید !!!![]()
راه می افتیم و اول راه یکدفعه حاجی می ایستد و شروع به تعریف کردن یک خاطره از دوران تدریسش در اوایل انقلاب در یک مدرسه ... ولی وسط ماجرا و در قسمت حساس خاطره شروع به دویدن می کند
و ما نیز مشتاق به شنیدن ادامه خاطره به دنبالش می دویم و بعد از مدتی که خود خسته می شود باز می ایستد و ادامه ماجرا و در پایان خاطره یک خاطره دیگر شروع می شود(مثل هزار و یک شب) و باز در اوج داستان شروع به دویدن می کند و ما نیز می دویم و این قضیه چندین بار تکرار می شود و مردم هم عین ندید بدید به ما نگاه می کنند
، انگار تا حالا صد تا آدم ندیدن که دارن می دوند اونم از نوع خارجیش
!!!
اینقدر جالب تعریف می کند که اصلا متوجه زمان و خستگی خود نمی شویم حتی خوده حاجی هم متوجه پا درد خود هم نمی شود![]()
آخه حاجی پا درد داشت و بعضی وقتها اینقدر اذیتش می کرد که موقع راه رفتن می لنگید و اصلا نمی تونست زیاد پیاده روی کنه و خوده حاجی بعدا اعتراف کرد که خودش هم نفهمیده چه جوری اون همه راه رو تا مسجد شیعیان رفته و پاش درد نگرفته
خلاصه اینکه ما تازه آخره خاطره های متصل بهم متوجه می شویم که حاجی داشته خاطره ازدواجشو تعریف می کرده و ماجرا مثل تمام فیلم ایرانی ها به ازدواج ختم میشه و ما نیز دیگه رسیده بودیم به محله شیعیان نشین مدینه
فکر کنم با اون همه دویدن حدود چهل دقیقه طول کشید تا برسیم ولی هیچ کس خسته نشده بود
چیزی که توجهم رو در نظر اول جلب کرد ساختمان های در حال ساخت در اون منطقه بود. حاجی گفت حالا می تونید تو این منطقه شیعیان واقعی رو ببینید و گفت که تا 5 ، 6 سال پیش شب ها زن های شیعیان به درب هتل های ایرانی می اومدند تا ته مانده غذاها را بگیرند و برای خانواده ببرند. طبق قوانین وقت هیچ کس حق نداشت تا به شیعیان کار بدهد و نیروی کار غیر قانونی بودند مانند وضعیت افغانی ها در ایران !!!![]()
کسانی که در این وضعیت بر عقیده خود استوار ماندند شیعه واقعی هستند نه ما که ...
تا اینکه یسری اتفاقات می افتد و وضع چند سالی هست که بهتر شده چند سال پیش یکی از علما نخلستان را که در این منطقه داشته به کسی که الان مرجع شیعیان این منطقه هست می دهد تا از این طریق بتوانند خرج خودشان را درآورند و ...
حال با کمک مالی زائران شیعه که به مدینه و درامد آن نخلستان در حال ساخت و ساز هستند و معمولا هر کاروانی که می آید مقداری پول جمع می کنند و به شیعیان آنجا می دهند و حاجی اینا رو تازه داشت الان می گفت و من هم هیچ پولی همراه نداشتم و افسوس خوردم به خاطر از دست دادن این فیض بزرگ کمک به شیعه واقعی محروم شدم
البته حاجی گفت به شما چیزی در مورد کمک نگفتم چون شما دانشجویید !!!(نمی دونم چرا این عربها معنی لغت دانشجویی رو نمی فهمیدند هرچه به فروشنده ها می گفتیم انا دانشجو انا بدبخت یکم تخفیف بده متوجه نمی شدند
) ولی با همان وضعیت بچه ها هرکی هرچی همراه داشت وتونست کمک کرد و مبلغ قابل توجهی شد ولی من سهمی در آن نداشتم

از یک درب بزرگ وارد نخلستان می شویم در واقع مسجد شیعیان داخل همان نخلستان هست
چون مطلب باقی مانده زیاد است ماجرای مسجد شیعیان را در دو قسمت می گویم و ادامه مطلب ایندفعه در پست بعد
پ.ن ۱ : فعلا فایل ها و عکس ها را در گوگل پیجز آپ می کنم و اگر پرشین گیگ همچنان مشکل داشته باشد بالاجبار به کل اسباب کشی خواهم کرد
الان نه تنها صفحه اولش بالا نمی یاد حتی عکس هایی که قبلا آپ کرده بودم هم لود نمیشه![]()
قسمتی از قالب وبلاگم هم رو پرشین گیگ بود و قالب خوب نمایش داده نمی شد
به همین دلیل فعلا به طور موقت یه جای دیگه قالب رو آپ کردم
به هر حال امروز می خواستم در مورد شیعیان مدینه و مسجد شیعیان بنویسم ولی بدون عکس از کیفیت مطلب می کاهد پس ان شاالله در اولین فرصتی که پرشین گیگ درست شد آپ می کنم
شاید هم دیگر نخواهم از پرشین گیگ استفاده کنم ولی هنوز جایگزین مناسبی پیدا نکردم

حاجی گفت اینجا سقیفه هست !!!
مات و مبهوت موندم یعنی اینجا همون مکان کذایی هست که حق اهل بیت رو خوردند و تعجب من بیشتر به خاطر نزدیکی این مکان به مزار پیامبر بود(حدود نیم کیلومتر)
آخه با چه جرعتی و رویی وقتی پیکر مطهر پیامبر روی زمین است آنها در این مکان جمع می شوند و برای خود نقشه می کشند و منصب ها رو تقسیم می کنند ؟!!!
در این مکان هم بسته بود !!! ولی حاجی حسابی وارد بود و گفت الان یسری کارگر می آیند تا این باغ رو آبیاری کنند و مثل اکثر اوقات قفل ها با کمی شل کردن سرکیسه حل می شود
حاجی همون بیرون محوطه گفت که چند سالی هست که وهابی ها برای آنکه این مکان را ارج و قرب دهند به اینجا می رسند و اینجا از معدود قسمت های سبز در مدینه هست و حسابی روش کار کردند تا تونستند در این منطقه بیابانی همچین فضایی درست کنند و نیز قصد دارند تا این فضا را گسترش دهند ولی آنها نمی دانند اگر خدا نخواهد ...
در کوچه و حتی در صحن های مسجد النبی گربه دیده خواهد شد که همگی لاغر و آرام هستند(خداییش بعضیشون رو که می دیدی دلت براشون می سوخت) . نمی دونم از چه راهی زندگیشون می گذره چون آشغالی رو هم تو خیابون نمی دیدیم فکر کنم به همین خاطر بود که تو اون بیابون لاغر و نحیف بودند ولی گربه های توی این محوطه همگی چاغ و چله بودند می دونید چرا ؟!!!
خب معلومه دیگه چون به هیچ وجه به پرنده ای در آن محوطه امان نمی دادند و در یک لحظه می دیدی یک پرنده رو گرفتند و ...(بعلت خشونت زیاد این صحنه ها از گفتن آن معذورم
) که یک صحنه اش در حضور ما اتفاق افتاد
به صورت علمی به اثبات رسیده که اشیاء نیز انرژی هایی دارند و می توانند انرژی بدهند و نیز از دیگر آشیا تاثیر بپذیرند و ما این تاثیر را می دیدیم ، حتی روی قلب هایمان
چند کارگر آمدند سالار به حاج عباس گفت که برو یه پولی بزار کف دست اون سرکارگره تا بریم تو ولی حاج عباس که معلوم بود تا حالا به کسی ر.ش.و.ه نداده ، تابلو تابلو جلوی بقیه همکاراش رفت تا پولی به طرف بده و حاجی که دید حاج عباس اینکاره نیست خودش رفت و بدون جلب توجه یه دوهزار تومنی کف دست طرف گذاشت و ما جواز ورود گرفتیم
رفتیم تو و نزدیک حوض وسط نشستیم و حاجی ماجرای سقیفه را شرح داد از نیرنگ های مکرر عمر و از شک و تردید های مکرر ابوبکر و انصراف او از این کار ولی مکر و حیله چندباره عمر و ...
روایت های مختلفی از واقعه سقیفه نقل می کنند مثلا می گویند که ابوبکر ابتدا خلافت را در آن جلسه قبول می کند ولی بعدا با صحبت هایی که از دیگران می شنود شک می کند و انصراف می دهد و تا سه روز به مسجد نمی رود و مراسم بیعت انجام نمی شود ولی عمر با مکر و حیله و بعضی می کویند با زور و تهدید او را مجبور می کند
به هر حال هرچه که اتفاق افتاده نتیجه اش غصب ولایت بوده و ظلمی ابدی به مسلمانان
به پیشنهاد حاج سالار ، حاج عباس حدیث کسا را خواند و چقدر زیبا بود این حدیث روایت مانند و کمی در دل نفرین بر سازندگان واقعه سقیفه فرستادیم و برگشتیم به هتل
پ.ن ۱ : نمی دونم چه بلایی سر پرشین گیگ اومده چون هیچ عکس جدیدی که آپلود می کنم نشون نمیده پس عکس های این مطلب ان شاالله فردا
بعد تحریر : امروز اصلا صفحه اول پرشین گیگ بالا نمی آید
بعد تحریر 2: امروز هم اصلا صفحه اول پرشین گیگ بالا نمی آید اگه وضع به همین منوال باشه باید از پرشین گیگ اسباب کشی کنم