تبليغاتX
عمره فقط دانشجویی
دستنوشته های یک مسافر
صبح طبق معمول هر روز حاجی ما رو برد تا بقیه اماکن رو نشون بده از درب شرقی مسجد زدیم بیرون رو رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به کمر بندی اول (تو عکس هایی که قبلا گذاشتم کامل معلومه)
نمی دونم قبلا گفته بودم یا نه ولی این عرب ها رانندگیشون افتضاحه ، پول دارن دیگه به خاطر همین براشون مهم نیست چه بلایی سر ماشین می آرن بشدت در بزرگراه و غیر بزرگراه تند می رن
ما هم با کلی مواظبت آخرش هم با یه دو سرعت از اتوبان گذشتیم
دقیقا کنار اتوبان مسجد مباهله هست و طبق معمول در مسجد بسته !!!

 

مسجد مباهله
پس به ناچار جلوی درب مسجد نشستیم و ماجرای مباهله رو از زبان حاجی شنیدیم
مباهله در اصل عمل نفرین کردن می باشد یعنی دو طرف مباهله طرف دیگر را لعن می کند تا خداوند طرفی که ناحق هست را عذاب کند
این عمل در آن زمان رواج داشته و قضیه مسجد مباهله هم به این صورت بوده که پیامبر نامه ای به قبایل مختلف می نوشته و آنان را به اسلام دعوت می کرده که یکی از آنان هم مسیحیان نجران بودند که آنان قانع نشده و برای بحث به مدینه می آیند ولی هیچ کدام حقانیت دیگری را قبول نمی کنند پس تصمیم می گیرند تا مباهله کنند تا طرفی که حق هست معلوم شود .

آیه 61 سوره آل عمران به زیبایی هرچه تمام تر به این ماجرا اشاره می کند «فَمَنْ حَاجَّک فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکمْ وَ نِساءَنَا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنفُسنَا وَ أَنفُسکُمْ ثُمَّ نَبْتهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَت اللَّهِ عَلى الْکذِبِینَ»
به آنها (مسیحیان نجران) بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت می‌کنیم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت می‌نماییم شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت می‌کنیم شما نیز از نفوس خود را، آنگاه مباهله می‌کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار می‌دهیم.

همانطور که در آیه اشاره شده قرار می گذارند هر دو طرف تمام فرزندان و زنان و اهل بیتشان را بیاورند و در محلی که در حال حاضر مسجد مباهله بنا شده عمل مباهله را انجام بدهند و صبح روز موعود تمام مسحیان نجران به محل می آیند و پیامبر به همراه فقط 4 نفر به محل می آید : امام علی ، حضرت فاطمه ، امام حسن و امام حسین
اگر به آیه دقت شود گفته شد أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکمْ یعنی آنان فرزندان خود را آوردند و پیامبر نیز فرزندان اهل قبیله خود یعنی فقط امام حسن و امام حسین را آورد یعنی به جز حسنین پیامبر فرزندانی نیافت
و در ادامه آمده نِساءَنَا وَ نِساءَکُمْ و تنها زن همراه پیامبر حضرت فاطمه بود که بدین معنا که بغیر از فاطمه زنی نیافته است و در ادامه آمده أَنفُسنَا وَ أَنفُسکُمْ و تنها کسی که می ماند حضرت علی هست پس امام علی نفس پیامبر هست و باز اینجا قرآن به این صراحت جایگاه حضرت علی را در نزد پیامبر بیان می کند ، قرآن هیچگاه مستقیما اسم حضرت علی را در قرآن نیاورده تا به این ترتیب از گزند تحریف مصون بماند ولی به صورت غیر مستقیم ولی کاملا واضح ، شان و منزلت ایشان را بیان نموده ولی نمی دانم چرا ...

مسیحیان وقتی دیدند پیامبر فقط با 4 نفر آمده آن هم با دختر و داماد و دو نوه اش و وقتی چهره نورانی این پنج نفر را دیدند پی بردند که به هیچ وجه نمی توانند در این مباهله پیروز شوند پس مباهله نکردند و پرداخت جزیه را پذیرفتند .

پ.ن 1 : طبق معمول بقیه عکس ها در ادامه مطلب

پراکنده گویی : این مطلب را نوشتم تا بگویم هنوز زنده ام
اصولا ترم دوم من به طور رسمی از بعد از تعطیلات عید شروع می شود (هنوز سر یکی از کلاس هایم نرفته ام) و اول ترمی حسابی سرم شلوغ شده و در ضمن این ترم حماقتی کرده و پروژه کارشناسی گرفته ام که هنوز موضوع پروژه را هم معلوم نکرده ام و امیدورام این قضیه ختم به خیر بشود . دیگه از کار نگم بهتره ، به صورت تجربی فهمیده ام که 80 درصد مشکلات کار در 20 درصد زمانی آخر پروژه کاری پیش می آید و من الان در آن 20 درصد زمانی دارم دست و پا می زنم ، پس اگر بتوانم هفته یکی دوبار این وبلاگ را آپ کنم کار بزرگی کرده ام و وبلاگ شخصیم رو هم که به طور رسمی تا اطلاع ثانوی تعطیل کرده ام .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1:5  توسط حامد  | 

این پست را باید می گذاشتم در خاطرات مکه می نوشتم ولی دیدم امروز بنویسم مفیدتر خواهد بود

یک روز در هتل اشپیلیا ، صبح جلسه کاروان بود . مدیر هتل برای خوش آمد گویی به کاروان ما به جلسه آمد و نصیحتی به صورت یک خاطره از خود گفت که برای من بسیار جالب بود که خاطره را از زبان خودش می گویم :

جوان بودم که برای اولین بار این سفر قسمتم شد . روحانی کاروانمان شهید مطهری بود . روز اول که به مدینه رسیدیم چون اعضای کاروان خسته بودند گفتند استراحتی می کنیم بعد به زیارت می رویم ولی من توان انتظار نداشتم پس به سراغ شهید مطهری رفتم تا با او به زیارت برویم که بعد از اصرار بنده قبول کردند که باهم و به همراه یک نفر دیگر روانه مسجد شویم

شهید مطهری به من گفت که اولین بارت هست ، رفتیم آنجا حواست باشد کم نخواهی . وقتیم رسیدیم جلوی گنبد خضرا کفش ها را از پا در آوردیم و عرض ادب کردیم و من همانجا گفتم که من می خواهم ۲۰ بار این سفر قسمتم شود آن کسی که همراه ما آمده بود گفت : درسته حاج آقا گفت زیاد بخواه ولی دیگه نه اینقدر زیاد

ولی شهید مطهری محکم روی دستش زد و گفت مگر نگفتم کم نخواه

این ماجرا گذشت و طولی نکشید دعای من مستجاب شد و برای دومین بار و سومین بار و ... بیستمین بار این سفر قسمتم شد و من در بیستمین سفر یاد دعای خودم و حرف شهید مطهری افتادم و متوجه اشتباه خود شدم پس بار دیگر به مسجدالنبی رفتم و جلوی گنبد خضرا ایستادم و کفش هایم را به نشانه اعتراض از پا در آوردم و گفتم من قرار قبلی را قبول ندارم و می خواهم به صورت دائم اینجا بیایم و به نشانه اعتراض و تا وقتی که این دعای من را مستجاب نکنی پابرهنه خواهم بود . روز ها گذشت و در مدینه جوابی نگرفتم و مکه رفتیم و من در آن گرمای طاقت فرسای مدینه و مکه پابرهنه بودم. حتی در صحرای عرفات نیز پابرهنه(در مکه در جلوی یکی از درب های ورودی یک وسیله الکتریکی بود که هم ساعت وهم دما را می نوشت یادمه در نصف شب و در خنکترین زمان دما زیر ۳۰ درجه نمی آمد ، ظهرش که از آسمان و زمین آتش می بارید) در آن موقع سال دمای عرفات در طول روز به بالای ۶۰ درجه هم می رسید یعنی تخم مرغ را با گرمای زمین می توانستید بپزید ولی من باید حاجتم را می گرفتم به همین خاطر تحمل کردم و تمام کف پایم تاول زد و ...

از اینجا به بعدش رو پیچوند (اصل قضیه رو پیچوند و ما رو تو خماری گذاشت )و گفت خلاصه اونجا یه اتفاقاتی افتاد که حاجتم رو گرفتم و تا به امروز هر سال قسمت می شود و می آیم که سال ما مدیر هتل اشپیلیا بود.

من یکبار ظهر که از مسجدالنبی بیرون آمدم ، تصمیم گرفتم پابرهنه کمی قدم بزنم اولش که روی سنگ های سفید بودم خیلی خوب بود ولی امان از لحظه ای که پایم را روی یکی از سنگهای سیاه گذاشتم و آنجا بود که با تمام وجود فهمیدم که جسم سیاه بیشتر از جسم سفید نور را به خود جذب می کند . یکبار هم در مسجدالحرام وقتی کفش هایم را گم کردم و این واقعیت علمی را با تمام وجود درک کردم

نتیجه ۱ : یادتان باشد کم نخواهید اگر هم فهمیدید اشتباه کردید و کم خواستید سریع دبه کنید

نتیجه ۲ : سعی کنید اعتراضتان را با چیز دیگری نشان دهید مثلا بگید کفشم تا وقتی حاجتم را ندهید در نمی آورم

توصیه : سعی نکنید همه واقعیت های علمی را تجربه کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 22:5  توسط حامد  | 

در نوشته های قبلی سعی کردم در بین ذکر خاطرات توصیه هایی برای کسانی که در آینده به این سفر خواهند رفت داشته باشم تا کمتر از من حسرت بخورند ولی با توجه به شروع شدن سفر عمره دانشجویی خواهران لازم دونستم که مهمترین توصیه ها را دوباره در یک پست بصورت خلاصه بگویم

مهمترین توصیه : سعی کنید کارهایی بکنید و همچنین کارهایی نکنید تا بعد از سفر کمترین حسرت را بخورید (گفتم کمترین حسرت چون اکثر قریب با اتفاق کسانی که به این سفر قسمتتشان می شوند حتما بعد از سفر حسرت خواهند خورد) که توصیه های زیر همه برای کمتر حسرت خوردن می باشد

1- به هیچ وسایل اضافه با خود نبرید که فقط باعث دردسر شما خواهد شد . همانطور که قبلا گفتم از نظر امکانات رفاهی تقریبا همه چیز موجود است (برای من که یک ساک بزرگ برایم کافی بود و حتی موقع برگشتن مقداری از فضای خالی ساکم را برای وسایل هم اتاقی هایم اختصاص دادم)
2- سعی کنید از کسی پول قبول نکنید تا مجبور نشوید برای جبرانش وقت زیادی را برای خرید صرف کنید
3- در مورد موبایل توضیحات کامل را داده ام و باز می گویم که موبایل را هنگام زیارت با خود نبرید تا مزاحمتان نشوند
4- حتما با خود مفاتیح (البته کاملش لازم نیست بلکه قسمتی که مربوط به زیارات مدینه و مکه می شود لازم هست)و قرآن با ترجمه فارسی ببرید . به ما گفتند هر دو را به شما می دهیم و نیازی نیست که با خود بیاورید ولی قرآن ندادند و من بسیار حسرت خوردم که چرا قرآن با خود نبردم ، البته اگه عربیتان خوب است از این قضیه مستثنی می شوید چون در هر دو مسجد قرآن بسیار هست البته به زبان عربی
5- افراط و تفریط نکنید . بعضی به خاطر کم خوابی و خستگی و استرس مریض می شدند و از زیارات جا می ماندند و بعضی از تنبلی پس اعتدال را حفظ کنید و یکدفعه خواب و استراحتان را نصف نکنید.
6- دوربین اگر دارید با خود ببرید چون معلوم نیست کی دوباره این سفر قسمتتان شود و این عکس ها بعد از سفر می تواند خاطرات سفر را برای شما زنده کند و بعد از سفر هم آن فضا برای شما حفظ شود البته عکس گرفتن در بقیع و درون مسجد النبی و مسجدالحرام و درون مسجدهای دیگر ممنوع هست(شرک هست) ولی می توانید از بقیه اماکن عکس بگیرید
البته با کمی دقت و زرنگی می توانید از مکان های ممنوعه عکس بگیرید ولی اگر بگیرند بسته به مرام طرف یا عکس را پاک می کنند یا مموری گوشی را ضبط می کنند و یا دوربین را کلا ضبط می کنند و البته یه تعهد هم معمولا می گیرند
7- سعی کنید از هیچ برنامه ای جا نمانید چرا که ممکن است فکر کنید برنامه ای خوب نیست ولی همان برنامه بهترین برنامه کل سفر از بشود مثل زیارت دوره یا بازدید از مکان های تاریخی
8- برای خرید در مدینه حداکثر یک بعد از ظهر کافی هست . سعی کنید به یک بازار جامع بروید و تمام آنچه برای سوغاتی می خواهید بخرید و وسواس نداشته باشید چون هدف از این سفر چیز دیگریست بارها دیدم به خاطراینکه بچه ها یکدفعه تمام سوغاتی ها را نمی خریدند ، هر روز وقت بسیاری را از دست می دادند و بسیاری از برنامه ها و چقدر بعد حسرت اوقات از دست رفته را می خوردند
9- نگویید این سفر 15 روز است و وقت بسیار هست چرا که بعد از سفر اکثر همه معتقد بودند چقدر سریع گذشت  و دوست داشتند طول سفر بیشتر می بود
10- سعی کنید پول تا می توانید کمتر ببرید چرا که اگر مشکلی پیش بیاید ستاده عمره خود به شما کمک خواهد کرد و حداقل با این ترفند اجبارا وقت کمی را برای خرید صرف خواهید کرد
11- سعی کنید اعمال عمره را بر خود سخت نگیرید و وسواس نداشته باشید و براستی که خداوند سخت گیر نیست و برای نداشتن مشکل حتما مرجع تقلید خود را قبل از سفر تعیین کنید چرا که در جزئیات اعمال اختلافاتی وجود دارد و هر مشکل احکامی را سریعا با روحانی کاوران مطرح کنید تا بعد از سفر متوجه نشوید که ازدواج برایتان حرام است
12- بشدت مواظب سلامتی خود باشید و بهداشت را در طول سفر رعایت کنید . بسیاری از بچه ها بعد از اینکه به هتل برمی گردند و به خاطر گرمی هوا مستقیما زیر کولر گازی می خوابند که باعث سرما خوردگی می شود
13- حتما مراعات هم اتاقی های خود را بکنید مخصوصا در مورد توصیه بالا چرا که شما نیز مسئول خواهید بود
14- دعا برای دیگران فراموش نشود و بدانید خداوند بقدری کریم هست که هر چه دعا جامع تر باشد به استجابت نزدیکتر هست (این را گفتم یعنی من را هم فراموش نکنید)

۱۵ - به هیچ وجه کم از خداوند نخواهید چرا کم خواستن به معنای کوچک شمردن اوست که خود گناه بزرگی هست(ماجرایی در این زمینه از شهید مطهری در پست بعدی تعریف خواهم کرد)

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 19:30  توسط حامد  | 

شب باز حاجی برنامه داشت به ما گفت دنبالم بیایین پشت سرش راه افتادیم و رفتیم باز رفتیم بین الحرمین ولی ایندفعه نه برای زیارت بلکه از کنار دیوار بقیع رفتیم تا به دیواره های شمالی بقیع رسدیم و باز آنجا هم نایستادیم بلکه حاجی داشت می رفت و ما به دنبالش ، هربار هم که می پرسیدیم کجا یجوری دست به سرمون می کرد ، اگه نمی شناختیمش می گفتم الانه که ما رو به وهابی تحویل بده ، رفتیم و رسیدیم به یه هتل ، ما بیرون ایستادیم و حاجی رفت تو ، تو هتل مراسم دعا بود و معلوم بود یکی از همین هتل های دانشجویی هست(فکر کنم هتل قصر الخیام بود)

بعد از چند دقیقه حاجی اومد و گفت برید تو ولی بدون سروصدا ، رفتیم تو و از وسط جمعیتی که دعا می خواندند رد شدیم . حاجی گفت باید بریم پشت بوم پس یسری رفتند سوار آسانسور بشوند ولی مگه میشه بیش از 100 نفر را با یک آسانسور برد پشت بوم ، نمی دونم کی بود که گفت از راه پله ها بریم ما هم از همه جا بی خبر بدون اینکه بدونیم چند طبقه هست شروع کردیم به دویدن و از راه پله ها بالا رفتن ، طبقه اول ، طبقه دوم ، طبقه سوم و ... ولی کو پشت بوم
به طبقه ششم ، هفتم که رسیدم فهمیدم چه غلطی کردم ولی دیگه راهی برام نمونده بود و باید ادامه می دادم فکر می کردم 10 طبقه هست (نمی دونم چرا همچین فکری کردم شاید برای اینکه فکر کردم تعداد طبقات عدد رندی باید باشه ، شاید هم داشتم به خودم امیدواری می دادم) ولی طبقه دهم رو رد کردیم ولی باز راه بود بالاخره با هر جون کندنی بود رسیدیم پشت بام فکر کنم سیزده طبقه بود.
وقی رسیدم پشت بام تا یه پنج دقیقه داشتم نفس نفس می زدم و یه دوش عرق هم گرفته بودم ولی با یه صحنه ای روبرو شدم که همگی خستگیم رو فراموش کردم
عجب زیبا بود مسجدالنبی در آن موقع شب و از آن پشت بام هتل

مسجد النبی
تا وقتی که همه برسند بالا داشتیم فقط نگاه می کردیم و بعد یه زیارت دست جمعی همانجا خواندیم زیارتی که همه محو تماشای آن منظره بودند و من حسرت خوردم به کسانی که هتلشان این هتل بود ، آنها می توانستند هر روز و شب این منظره را ببینند ، خیلی قشنگ و نورانی بود مسجدالنبی البته بقیع هم معلوم بود ولی چون شب بود و بقیع تاریک چیز خاصی از بقیع معلوم نبود
تازه موقع پایین رفتن یادم افتاد که هنوز از این منظره عکس نگرفته ام پس سریع و هول هولکی چند عکس گرفتم
بقیه هم بچه ها هم همینطور ، چندتا از دوربین ها که فلاش زدند صدای مدیر هتل درآمد و گفت الان ماموران بقیع و مسجدالنبی نور فلاش ها را می بینند و می آیند به ما گیر می دهند و گفت باید بدون فلاش عکس بگیرید و ما چند عکس سریع گرفتیم و راه افتادیم که برگردیم و باز 13 طبقه باید پایین می رفتیم و باز شروع به دویدن کردیم تا برویم پایین
رسیدم طبقه اول پاهایم لغمه گرفته بود ولی بسیار خوشحال بودم که همچین منظره ای را از دست ندادم

من خیلی دوست داشتم شب مسجد بمانم و شب زنده داری کنم و فکر می کردم مثل حرم امام رضا خیلی حال می ده تو شب ، بعضی بچه ها هم گفتن شب های قبل خیلی خوب بود تو مسجد مانده اند البته توی خوده مسجد النبی که نه ، بلکه توی صحن مسجدالنبی مانده بودند ، چون هرشب ساعت 10:30 شب مسجد را می بستند تا ساعت 3 صبح
به هر حال من هم گفتم که یه امتحان بکنیم و شب بعد از شام به مسجد برگشتم ولی از همان اول آنطور که باید حال نکردم کمی با قرآن و دعا گذراندیم ، باز این وهابی ها آمدند به گیر دادن ،در بین الحرمین روبروی درب بقیع و رو به گنبد خضرا نشسته بودم و در منطقه ممنوعه هم نبودم ولی باز گیر دادند که اینجا ننشین و برو دورتر
رفتم کنار یکی از درهای بسته مسجد النبی نشستم و چه باد خنکی از زیر در می آمد خیلی بوی خوب می داد
احساس کردم تکه ای از بهشت است پس تا صبح در همانجا ماندم ولی در کل به دلم ننشست
شاید به این خاطر که درون مسجد راهمان نمی دادند ولی در حرم امام رضا می تونی روبروی ضریح تا صبح بمانی
شاید به همین خاطر است که در شب بشدت مسجدالنبی خالی هست و کمتر زائری در شب می آید.

شاید هم به خاطر وجود وهابی ها در اطرافم بود

نکته دیگر که خیلی ها را دیدم که در صحن مسجد می خوابیدند و کسی به آنها گیر نمی داد(بر عکس حرم امام رضا که تا یه چرتی بزنی می بینی یه چیزی اومد تو صورتت) مخصوصا بقل درها چون از زیرش باد خنکی می آمد و جون می داد برای خواب(راستش من از فرط خستگی و خنکی آنجا کمی چرت زدم)
به نظر من تو صحن خوابیدن مشکلی نداره ولی تو مسجد در طول روز هم اجازه خواب می دهند که این بنظرم بی احترامی به پیامبر و مسجد هست.
نکته دیگری که توجه من را جلب کرد این بود که 24 ساعت مسجدالنبی و صحن هایش را تمیز می کردند و هیچ وقت کثیفی در آنجا نمی دیدی و از این نظر خیلی خوب بود

پ.ن۱ : بقیه عکس ها از آن منظره زیبای مسجد النبی در ادامه مطلب گذاشتم یسری بهش بزنید

پ.ن ۲ : البته امسال قسمت روضه را ۲۴ ساعته باز می گذارند پس مسلما شب زنده داری در روضه بسیار دلچسب خواهد بود پس این فرصت را از دست ندهید وقت برای خواب همیشه هست ولی تو بهشت بودن شاید دیگه برای آدم پیش نیاد . البته این آخرین جمله مخاطبش خودمم

پ.ن ۳ : از اینکه مطالبم طولانیست ببخشید چون نمی رسم هر روز آپ کنم ، مطالبم رو طولانی تر می کنم تا شاید جبران شود . شاید بعدا ویرایشی در مطالب کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 15:9  توسط حامد  | 

سلام

تو این چند روز کامنت های عمومی و خصوصی داشتم که اصرار بر سریعتر نوشتن داشتند که لازم می دونم در این رابطه توضیحاتی بدهم :

بسیار خوشحالم که می بینیم بعضی از مطالبم مورد استفاده دوستان قرار می گیرد و اگر فقط یک مطلبم برای یکنفر از زائرین امسال مفید واقع بشه و باعث استفاده بهینه از این سفر بی نظیر بشه برای من بس هست و تمام سعیم را در این زمینه می کنم

ولی چند مشکل وجود داره یکیش وقت کم حداقل برای خانم ها می باشد همونطور که می بینید بعد از یک ماه نیم تقریبا هر یک روز در میان آپ کردن هنوز نتوانسته ام خاطرات بیش از سه روز از سفر را بگویم

تازه من کلی از جزئیات رو هنوز نگفته ام و برای بعد موکول کرده ام و بعضی را نیز سانسور کرده ام

مطالب بسیار زیاد است و من برای استفاده بیشتر دوستان سعی کرده ام بعضی مطالب را به بعد موکول کنم ولی نمی توانم روند کلی وبلاگ را عوض کنم. به هر حال تا به امروز سعی کرده ام ترتیب خاطرات حفظ شود تا آخرش یک سفرنامه خوب و مفید برای دیگران بشه

با این وجود فکر نمی کنم تا آخر عمره دانشجویی خواهران بتوانم حتی خاطرات و مسائل مختلف مدینه را بگویم چه برسه به مکه با این حال چون سعیم بر این است که این وبلاگ برای دیگران مفید باشد پس سعی می کنم در چند روز آینده یکی دو پست اختصاص بدهم به مسائلی که معمولا دانشجویان از آن بی خبرند ولی برای این سفر بسیار مهم می باشد ولی به هر حال اگر روند کلی وبلاگ رو بهم بزنم سر رشته کار از دست خودم هم در میره

به هر حال زمان جشنواره تمدید شده و اگر از این نظر توجه کنم باید هفته ای حداکثر یکی دو پست بزنم تا هم مطالب پخته تر شود هم در طول جشنواره وبلاگ فعال باشد ولی چون هدف اولم کمک به زائرین امسال هست پس تا اواسط فروردین سعی می کنم همچنان منظم بنویسم

در مورد سریع نوشتن هم باید بگم که فکر نمی کنم سریع تر از این ممکن باشه هرچه بیشتر از این سفر می نویسم و جلوتر می روم نوشتن برایم سختر میشه. دوست دارم واقعیت را همانطور که هست بنویسم و هرچه بیشتر می نویسم متوجه می شوم چقدر سخت هست. نوشتن در مورد بعضی اتفاقات و احساسات بشدت سخت هست و من کلی با خودم کلنجار میرم تا بتونم از احساسات واقعیم در آن سفر بنویسم

ان شاالله زائرین امسال بتوانند بهتر از من این سفر را درک کنند و بهتر از من برای دیگران از این سفر بنویسند

خودم بشدت به خاطرات اینگونه سفر ها علاقه مندم و اینگونه وبلاگ ها را دنبال می کنم و با خواندن خاطرات آنها خاطرات خودم برایم زنده می شود به همین خاطر مشتاقانه منتظرم تا زائرین امسال بعد از سفرشان از خاطرات و احساساتشان در این سفر بگویند

و در آخر بشدت محتاج دعایم

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 15:12  توسط حامد  | 

یادمه روز جمعه صحبتی هم در مورد نماز میت و مراسم تدفینشان شد. حاجی گفت الان توضیحی نمی دهم و خودتون برید ببینید تا بعد توضیحی بدهم

قبلا گفته بودم که بعد از نماز یومیه ، نماز میت می خوانند یعنی برای هر نماز چندتا میت (البته احتمالا از اشراف باشند) میارند مسجد و بعد از نماز بلافاصله نماز را می خوانند و بلافاصله بدو بدو می برن بقیع تا دفن کنند

حاجی گفت اگه دنبال میت برید می تونید برید تو بقیع(البته در مورد تدفین هم ، زنان حق ورود ندارند)

موقع نماز مغرب مسجد رفتیم و من چون می خواستم از این مراسم جا نمانم بلافاصله بعد از نماز مغرب بدو بدو رفتم دم بقیع و نماز میت را نخواندم ، آخه اینها بعد از نماز میت واقعا به حالت دو میت را بر میدارند و می برند بقیع و چون بقیع آن موقع از روز بسته هست فقط برای همراهان میت در را باز می کنند و اجازه ورود می دهند

خلاصه با فاصله کمی میت را می آورند از شانس ما میت زن نیست. می گید چرا ؟ می گید با زن ها چه مشکلی دارم ؟

نه بابا ، با زن ها مشکل ندارم ، قضیه اینطوری که چون در اسلام نباید نامحرمان به بدن زن نگاه کنند در موقع تدفین پارچه ای را روی قبر می کشند و درنتیجه از اتفاقاتی که می افتد خبر دار نمی شوی

و بالای تابوتشان قوسی شکل است تا به اینگونه هیچگونه برجستگی جسمیشان هم معلوم نشود (نیز روی قبر آنان دو قطعه سنگ می گذارند مانند مزار حضرت فاطمه بنت اسد)

و از شانس زیاد من یک بچه (با توجه به جسم نحیفش فکر کنم کمتر از یک سالش بود) و یک مرد با هم آورده بودند تا دفن کنند.

ما نیز مثل ... سرمان را پایین انداختیم و دنبال میت راه افتادیم و رفتیم تو ، تقریبا وسط های بقیع که رسیدیم دیدیم قبری خالی آماده کرده اند ، شکل قبر به صورت حرف L بود ، یعنی تقریبا یک متری را کنده بودند و بعد نیم متری را به داخل کنده بودند بطوریکه بالای آن خاک بود . بعد میت مرد را همراه با کفن در آن قسمت قرار دادند یعنی بالای میت خاک بود(اهل سنت از سنگ لحد استفاده نمی کند) و بعد در کمال تعجب دیدم آن بچه را بالای سر آن میت مرد گذاشتند ، داشتم شاخ در می آوردم دو نفر را در یک قبر دفن می کردند ، و بعد یسری پارچه های سفید رنگ که داخلشان معلوم بود شی استوانه ای قرار دارد در اطراف این دو میت قرار دادند ، آن موقع نفهمیدم که آنها چه هستند ولی بعدا فهمیدم که ظرف های اسید هستند.

با این کار آنها جسد در طول چند روز نابود می شود و اثری از آن باقی نمی ماند . اینجا بود که فهمیدم که در گورستانی به این کوچکی چطور همه آدم های مدینه را در آن دفن می کنند و بهشت زهرا ما با آن وسعت سال دیگر ظرفیتش تکمیل می شود

خلاصه بعد از آن یسری سنگ و کلوخ را در کنار قسمتی که میت ها را قرار داده بودند ، قرار دادند ، یعنی دو قسمت L قبر توسط سنگ و کلوخ جدا شد و دیگر نمی شد میت ها را دید و بعد خاک ها را در داخل قبر ریختند تا قبر کاملا پر شد و بعد یک تکه سنگی را روی قبر قرار دادند و تمام

قبری بدون هیچ نشانی !!!

جالب اینجا بود تقریبا اکثر کسانی که همراه میت ها آمده بودند مثل من از سر کنجکاوی آمده بودند و با چه هیجانی هم نگاه می کردند و چه فشاری می آوردند تا بتوانند بیایند جلو مراسم را نگاه کنند و چند باری نزدیک بود من به جای میت بروم داخل قبر

جالبتر آنکه هیچ کدوم از آن اعراب همراه ، گریه یا اثری از ناراحتی در چهره شان نبود ، فقط اخر کار که سنگ را گذاشتند یکی از اعراب ، نوجوانی عرب را از آن پشت جمعیت آورد جلو(بنده خدا اینقدر فشار جمعیت کنجکاو زیاد بود ، نتونسته بود بیاد جلو) و آن نوجوان که احتمالا فرزند میت بود آمد جلو و نشست بالا سر قبر و چهره اش محزون شد ولی بدون آنکه کوچکترین قطره اشکی بریزد بلند شد و رفت

قبر را بدون کوچکترین نشانه ای رها کردند و رفتند ، یعنی اگر هم می خواستند فردا قبر را پیدا کنند عمرا نمی توانستند.

سعی کردم از موقعیت پیش آمده سوء استفاده کامل را بکنم یعنی به طرف قبور ائمه بروم ولی نشد ، چون ماموران مواظب بودند تا کسی نتواند به قسمت های ممنوعه نزدیک شود یا در بقیع بماند پس به ناچار به سمت بیرون بقیع حرکت کردم در جلوی در بقیع دیدم یکسری عرب در یک صف ایستاده اند و همراهان میت می روند و دست می دهند و خارج می شوند.(احتمالا فامیل میت بودند) با خودم گفتم اگه الان با این تیریپ بروم جلو طرف میگه تو چیکاره میت بودی که رفتی تو ، پس از پشت صف پیچوندم و رفتم بیرون و عجب منظره قشنگی داشت مسجدالنبی در آن موقع شب از کنار بقیع پس سریع در حالیکه داشتند مرا هل می دادند تا پایین بروم عکسی بیادگار گرفتم

پ.ن ۱ : عکس همان عکس دومی هست که در مطلب حسرت گذاشتم

پ.ن ۲: هنوز هم نمی فهمم که وقتی آنها می توانند بعد از چند روز در جایش یکی دیگر را دفن کنند چرا دو نفر را در یک قبر دفن کردند !!!

پ.ن ۳: یکی از دوستانم خیلی دوست داشت که در بقیع مدفون شود ولی وقتی فهمید قضیه از چه قرار هست بکلی نظرش برگشت

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 3:46  توسط حامد  |