تبليغاتX
عمره فقط دانشجویی
دستنوشته های یک مسافر

ما هم رفتیم پیش شیرهای آب زمزم و با لیوان های یکبار مصرفی که کنار شیرها بود آب برمی داشتیم و روی سرمان می ریختیم

آب خنک بر بدن ریختن در هوای ولرم نیمه شب عربستان خیلی می چسبد و نشاط خاصی دارد

بعد از اینکار یک لیوان آب برداشتیم و به کنار پله ها برگشتیم وقتی همه آمدند حاجی گفت حالا دعای مخصوصش را با هم می خوانیم و آب را بعدش در سه قلپ می خوریم نه یک قلپی!

برام جالب بود نمی دونستم همچین چیزی هم وجود دارد

بعد از این قسمت به قسمت پر از هیجان و پر استرس رسیدیم(البته من هم تا وقتی تجربه نکرده بودم این جمله رو درک نمی کردم)

هیجان انگیز بود چون تا به حال تجربه نکرده بودیم و استرس آور بود چون با رعایت نکردن بعضی از نکات ریز اعمال دچار مشکل می شد و عواقب بدی داشت!

حاجی گفت پشت سر من بیایید و به عقب هم برنگردید و من خودم با دستانم شماره دورها را نشان می دهم تا شک نکنید و به همین راحتی انجام می شود

دقیق یادم نیست در حین طواف چه دعایی خواندیم ، همان دعاهای طواف یا دعای جوشن کبیر ، آخه حاجی به جز همون یکبار محرم شدن در مسجد شجره دوبار دیگر بچه ها را برای محرم شدن و انجام اعمال برد و من یکی از آن دوبار را با بقیه رفتم که در یکی همان دعاهای مرسوم برای هریک از اعمال را خواندیم و در دیگری از اول اعمال تا آخر اعمال دعای جوشن کبیر را خواندیم.

در آن موقع شب تعداد نسبتا کمی(البته نسبت به جمعیتی که در تصاویر دیده بودم) دور کعبه طواف می کردند و با اضافه شدن کاروان ما جمعیت بیشتر شد دعا را حاج عباس بلند می خواند و ما با او زمزمه می کردیم

طواف را انجام دادیم با اینکه حاجی و روحانی کاروان تمام نکات رو گفته بودند چند نفری دچار مشکل شده بودند و برای تکرار اعمال رفتند و بقیه نماز طواف را خواندند و راهی صفا شدیم

راستش تا آن موقع نمی دانستم صفا و مروه در واقع چسبیده به مسجدالحرام هست!

حاجی اونجا چراغ های سبز را نشانمان داد و گفت به آنجا که رسیدید شروع به هروله کردن می کنید تا چراغ سبز بعدی و در این حین هم ذکرمان در بار اول "یا الله"  بار دوم "یا محمد" بار سوم "علی" بار چهار "یا زهرا" بار پنجم "حسن" بار ششم یا "حسین" و بار هفتم "یا زینب" هست ، البته آرام !

وقتی رسیدیم به قسمت هروله کردن ، بچه ها به یکباره شور می گرفتند و صدای بچه ها بلند می شد

طوری که این شور حتی بعد از قسمت هروله ادامه پیدا کرد حتی خود هروله کردن! که روحانی کاروان با صدای بلند از بچه ها خواست آرام باشند تا اعمالشان دچار اشکال نشود

در آن هفت بار رفت و برگشت هر دفعه که به قسمت هروله می رسیدیم بچه ها شور می گرفتند و هر بار صدایشان بالاتر می رفت و وقتی به ذکر حسین رسیدند ، کل فضای صفا و مروه را صدای بچه ها پر کرده بود و تمام نگاهها به سمت ما بود و جالب اینجا بود هیچ شرطه ای هم نبود که به ما گیر بده و یا شاید هم در آن وضعیت جرئت نمی کرد بیاد جلو و گیر بده!

بعد از آن عمل تقصیر و بعد هم طواف نسا و نماز طواف نسا را انجام دادیم

ساعت نزدیک یک و نیم صبح بود که اعمال تمام شد و همگی راهی هتل شدیم تا استراحت کنیم

پ.ن 1: عید نوروز بر همه مبارک باشد و امیدوارم سال در پیش رو  سالی پر از موفقیت برای شما باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 9:31  توسط حامد  | 

کعبه

با عجله کردن این لحظه رو خراب نکنید
تا من نگفتم سرها را بالا نیاورید . به طرف داخل حرکت می کنیم ، من چون دوست دارم خوب اون صحنه رو ببینم سعی می کنم همونطور که سرپایینم از سمت چپ سبقت بگیرمو به جلوی همه برم
چند پله پایین می رویم و باز از چند پله دیگر ، درست یادم نیست نمی دانم از دو سری پله پایین رفتیم یا از سه سری پله !
حاجی میگه بایستید حالا سرها بالا !
خیلی سخته اینجای قضیه رو توصیف کردن ...
بزرگتر از اونی بود که تصورش رو میکردم و چقدر با عظمت بود در آن موقع شب
بی اختیار چند قدمی عقب می رویم و سجده می کنیم و چه ولوله ای می شود
و من خدا رو شکر می کنم که بالاخره قبل از مردن دیدم و نگرانی از بابت نرسیدن و ندیدن به پایان می رسه
در همان لحظه با شنیدن راز و نیاز بچه ها به حالشان غبطه می خورم
من مات و مبهوت بودم نمی دانم از سنگینی گناه بود یا از عظمت آن لحظه ! من مثل آنان اشکهایم جاری نبود.
بغض کرده بودم ولی بغضم نمی شکست
از سجده بلند شدم ، در آن موقع شب بسیار زیبا به نظرم آمد ، تازه یادم افتاد که باید سه دعا می کردم با اینکه از قبل فکرش را کردم تصمیم عوض شد به نظرم ترتیب دعاهایم کاملا خودخواهانه بود
پس خودم را تنبیه کردم و دعاهای اولم را اختصاص دادم به مادرم و پدرم و برادرانم و امام زمان !
شنیده بودم که امام خمینی یکبار فرموده بودند که اگر به من می گفتند یک دعای مستجاب داری و آن را بگو از خداوند "عاقبت بخیری" می خواستم پس من از خدا همین را برای مادر و پدر و برادرانم خواستم و البته فقط به این دعا اکتفا نکردم و برای خود و آشنایان و فامیل و دوستان و مسلمانان هم در ادامه دعا کردم خواستم هر آنچه که به فکرم می رسید.
حاج آقا تهرانی همیشه در شب های قدر می گه که از خدا کم نخواهید از کریم کم خواستن کوچک شمردن اوست ، از او بخواهید ، همه دعاهای دنیوی و اخروی
یاد التماس دعاهایی که آشنایانم به من کردند و گفتن مشکلاتشان ، بغضم را شکاند و از خدا خواستم با برآورده کردن حاجات کسانی که حاجاتشان را به من گفتند آبروی این زائر حقیرش را مثل همیشه حفظ کند و بی آبرویش نکند.
حاجی به بچه ها گفت بلند شوید و بیایید.
تازه متوجه اطرافم می شوم و می بینم که چند نفر عرب چه با تعجب ما را نگاه می کنند و نیز جمعیت نسبتا اندکی (نسبت به آن فیلم هایی که قبلا دیده بودم) دور کعبه در حال طواف هستند
از پله های آخر پایین می رویم و وارد صحن مسجدالحرام می شویم.
حاجی شیر های آب زمزم را نشانمان می دهد و می گوید این آب زمزم است ولی هیچ کس حق خوردن آب زمزم را تا من نگفتم ندارد ، بروید و تمام بدنتان را با آب زمزم بشویید ، از سر تا پا ، و یک لیوان آب بردارید و بیاید همین جا ...

پ.ن ۰.۵ : راستش در بین دعاها رتبه یک کنکور ارشد را نیز خواستم . تقصیر من نیست ، تقصیر حاج آقا تهرانیه که میگه دعاهای دنیویتان را نیز بخواهید و از کریم کم نخواهید حالا نمی دونم تاثیر اون دعا تا دو سال بعدش هم هست یا نه !

پ.ن 1 : دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده بود ولی باید فرصت می کردم تا درست بنویسم
پ.ن 2 : کنکور هم با سختی هایش و مشکلاتش تمام شد و از دوستانی که برایم دعا کردند ممنونم
پ.ن 3 : دو دوره زندگی ، مرد ساز هست : 1- دوران سربازی 2- دوران کنکور !

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:9  توسط حامد  | 

سوار اتوبوس ها مي شويم تا برويم مسجد شجره
هركس در اتوبوس به گونه ايست يكي قرآن مي خواند يكي ذكر مي گويد و يسري هم با همديگر بگو بخند مي كنند


به مسجد شجره كه مي رسيم روحاني كاروان صحبت هايي مي كند كه من هيچ كدام را نمي شنوم چون بدليل ازدحام جمعين من از فاصله بسيار دارم ولي معلوم هست كه دارد تذكرات آخرش را مي دهد
هنگام ورود صداي لبيك را مي شنوم گروه گروه وارد مسجد مي شوند و گوشه اي مي نشينند و لبيك مي گويند

لبيك
        اللهم لبيك
                        لبيك لا شريك لك لبيك
                                                        ان الحمد ...

ما نيز مي رویم و درگوشه ای می نشینیم و باز روحاني كاروان نكته هاي آخر را مي گويد
من هم هنوز ترس دارم كه جواب لبيكم لا لبيك باشد ولي نااميدي هم از گناهان كبيره هست پس همه اميدوارانه لبيك مي گوييم
اذان مغرب هست پس نماز را به جماعت همانجا در حياط مسجد مي خوانيم
سوار اتوبوس ها مي شويم وبه طرف مكه راه مي افتيم
در راه چند باري ديگر لبيك مي گوييم بعد هركس باز كار خودش را مي كند ولي من فقط انتظار لحظه ديدار كعبه را مي كشم و به آن سه دعاي مستجاب فكر مي كنم !
مي گويند اولين باري كه نگاهت به خانه خدا مي افتد سه دعاي مستجاب داري !
يكي مي گفت اولين دعايم اين هست كه خدايا هزار دعاي بعديم را مستجاب كن !
ترتيب قرار دادن براي دعاها واقعا سخت هست توي راه لحظه ديدار را براي خود تجسم ميكنم
شام را در اتوبوس مي دهند برنج و يك تن ماهي
بدليل اينكه در حال حركت بايد غذا را بخوريم از خير تن ماهي و دردسر هايش مي گذرم و همان برنج خالي را مي خورم
حاجي به ما مي گويد كه همگي بهتر هست استراحت كنيد چون بلافاصله بعد از رسيدن به هتل براي انجام اعمال راهي خواهيم شد و تا صبح صبر نخواهيم كرد
پس من هم مي خوابم وقتي به نزديك مكه مي رسيم مي گويند ديگر كسي لبيك نبايد بگويد البته كسي هم لبيك نمي گفت ولي محض احتياط گفتند
به هتل كه رسيديم فكر كنم ساعت 11 شب گذشته بود ، كليد اتاقهايمان را گرفتيم و سريع براي گذاشتن وسايل همراه به اتاق ها رفتيم وسريع بازگشتيم
عجب حس غريبي داشتيم همگي سوار اتوبوس ها مي شويم تا ما را ببرند مسجدالحرام
اتوبوس ها دقيقا زير مسجد الحرام نگه می دارند و ما از پله ها كه بالا مي رويم مسجد الحرام را مي بينيم
هوا آن موقع شب بسيار خوب بود و مسجدالحرام خيلي زيبا به نظر مي آمد
با آن چيزي كه قبلا تو فيلم ها ديده بودم و فكر مي كردم تفاوت داشت
حاجي ميگه حالا همه وارد مي شويم همه سرها پايين تا من نگفتم كسي سرش رو بلند نمي كنه
با عجله كردن اين لحظه رو خراب نكنيد ...

پ.ن ۱ : دیگه باید به دیر آپ کردن من عادت کنید تا من کنکورم رو بدم و البته شما هم بی کار نباشید و برام دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 11:30  توسط حامد  | 

و اما  روز آخر ...
چقدر سخت بود فهميدن اينكه بايد چه كنيم
نمي دانستم الان بايد بروم بقيع يا مسجد النبي
الان بروم در روضه نماز بخوانم يا ...
آخه معلوم نيست كي دوباره بتوانم اينجا را ببينم
خيلي زود گذشت ، قبل از سفر با خودم مي گفتم چه خبره يك هفته مدينه و يه هفته مكه !!! مگه مي خوايم چكار كنيم !!!(خدايا نمي فهميدم تو ببخش)
ولي حالا داشتم مي گفتم چقدر زود گذشت ، من هنوز اينجا كار دارم
من برعكس خيلي ها گردش تو بقيع و تو مسجد النبي و صحن مسجداانبي رو انتخاب كردم دوست ندشتم به اين زودي ها تصوير آنجا از ذهنم پاك بشه
دور تا دور صحن ها گشتم و تصوير درب ها ، ستون ها ، روضه ، ضريح و ... به ذهنم مي سپردم
تو بقيع قدم مي زدم تا جاي جاي آنجا را در ذهنم به تصويربكشم  حتي مكان تابلويي كه اعلام ميكرد ادامه مسير با آنكه باز هست ممنوع هست (چرا كه مسير از كنار قبور ائمه گذر خواهد كرد)

حالا بايد آماده مي شدم كه بريم مسجد شجره تا محرم بشيم
ولي وقتي امام صادق جرات گفتن لبيك را نداشت پس وضعيت و جواب من از همين الان معلوم هست
ولي اي رسول الله من يك هفته مهمان شما بودم ، اي ائمه بقيع من يك هفته مهمان شما بودم ، اي خانم من يك هفته مهمان شما بودم .رسم هست كه مهمان را كمي تا بيرون خانه همراهي مي كنند و به قول معروف بدرقه ميكنند
مرا تا مسجد شجره همراهي كنيد و در هنگام گفتن لبيك همراهم باشيد تا شايد به آبروي شما خداوند در جواب لبيكم  نگويد : " لا لبيك و لا سعدك"
درست هست كه من مهمان خوبي نبودم و خود را براي مهماني آماده نكرده بودم و درمهماني هم خوب و آراسته ظاهر نشدم ولي مهمان نوازي شما زبان زد همه هست پس مرا تنها نگذاريد

براي ناهار آخر به هتل باز مي گرديم و باز حاج كاظم با آن اخلاق خوبش از ما پذيرايي مي كند
از حاج كاظم و ديگر كاركنان هتل نگفتم
در هتل الجوهره كاركنا تعدادي ايراني و تعدادي هم بومي بودند و همانطور كه گفتم مدير هتل ايراني بود. رفتار كاركنان ايراني هتل بسيار خوب بود مخصوصا حاج كاظم كه يكي از مسئولين پذايرايي بود
هميشه موقع پخش غذا قربون صدقه بچه ها مي رفت طوريكه مادرمون هم قربون صدقمون نمي رفت. هيچ وقت نديدم خنده از لبانش جدا شود. روز هاي آخر چون ما آخرين كاروان دانشجويي بوديم كاروان هاي متفرقه ديگر ايراني هم به هتل ما مي امدند و نصف رستوران رو به زائران خانم آن كاروان ها اختصاص داده بودند و حاج كاظم مي گفت چقدر خوب شد كه وظيفه غذا دادن به شما ، به من محول شده و اگر اون ور مي افتادم نمي دونستم قربون صدقه كي برم !!!
هر كارواني كه مي خواست بره كاركنان هتل به بدرقه آن كاروان مي رفتند . به حاج كاظم گفتيم كه ما هم امروز ديگر مي رويم يادت نرود كه بيايي. مي گويد ماموريت من هم چهل روزه هست كه بيست روز در مدينه هستم و بيست روز در مكه ، مي پرسيم كي مي آيد مكه تا دوباره ببينيمش ولي زمانش با زمان ما يكي نيست ، بچه ها هم از فرصت استفاده كرده و با او عكس يادگاري مي اندازند
بعد از ظهر ،وقت مقدمات رفتن هست ، غسل و پوشيدن لباس احرام و جلسه آخر در مدينه
همه در جلسه يك لباس به تن دارند لباسي ساده و سفيد وباز يكي از تفاوت هاي آدم ها هم اينجا كنار مي رود ، در جلسه مداحي كه دوست حاجي هست مي آيد و فضا رو عوض مي كنه
راه ميوفتيم كه بريم
كاركنان ايراني همه جلوي در منتظر ما هستند ، آخرين كاروان دانشجويي 86 ، با همه روبوسي مي كنيم و حلاليت مي طلبيم ولي خداحافظي با يه نفر فرق مي كنه ، تو اين يه هفته همه شيفته اخلاق حاج كاظم شدند ، نمي دانم تا مي آيم ازش خداحافظي كنم بغض گلويم را ميگيرد و مثل خودش به سختي ميگم قربونت برم الهي ، حلالم كن و او باز قربان صدقه هاي هميشگيش را بدرقه راهمان مي كند
فيلمبردار ها مثل هميشه در حال فيلم گرفتن (ولي وقتي تيكه هايي از فيلمي كه در صدا و سيما پخش شد رو ديدم فكر كردم كلا فيلم بردارهاي ما نبودند !!! آنكه نشان دادند صدها برابر از آنچه اتفاق افتاده بود كم ارزش تر بود .حيف اين هم خرج  . در پايان خاطرات يك پست را به اين فيلم بردارها و فيلمشان اختصاص خواهم داد)

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 22:23  توسط حامد  | 

سلام

اومدم بگم دوستان هرچه سریعتر به سایت تولدی نو مراجعه کنید

مسابقه کتابخوانی شروع شده و تا ۲۵ مهر مهلت شرکت دارید

کافیه ثبت نام کنید و بعد از ورود به قسمت مسابقه کتابخوانی برید و به ۸ سری سوالات چهارگزینه ای جواب بدهید

البته با ثبت رساندن هرسری از پاسخهایتان دیگر امکان ویرایش جواب هایتان را ندارید پس دقت کنید

ولی نکته مهم اینه که منبع هر سری از سوالات معلومه و البته خود منابع نیز در سایت موجوده

موفق باشید

التماس ۲A

پس نوشت : مسابقه تا ۳۰ مهر تمدید شد

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 15:51  توسط حامد  | 

خانه حضرت فاطمه

نمي دانم چرا كسي نمي گفت خانه حضرت علي همه مي گفتند خانه حضرت فاطمه !!! حتي شيعه ها و حتي ايرانيها
البته آن خانه براي خانم فاطمه زهرا نيز بود ولي مگر براي حضرت علي نبود ؟!!!
اين خانه كوچك چسيبده به ضريح پيامبر مي باشد (ضريح پيامبر نيز در اصل همان خانه پيامبر بود كه بعد از فوتشان در همانجا دفن شدند)
كه هر دو خانه چسبيده به مسجد بود كه الان هر دوخانه در درون مسجد مي باشد و البته هر دو خانه طرف آقايان مي باشد و زنان را به آن دو قسمت راه نمي دهند
البته همانطور كه قبلا گفتم ابتدا حضرت علي و خانم فاطمه در جايي دور از مسجد بود كه بعد از اينكه پيامبر نتوانست دوري آنها را تحمل كند خانه اي در كنار مسجد برايشان درنظر گرفت
در آن زمان درهاي خانه ها به مستقيم به مسجد باز مي شد كه پيامبر بعد از مدتي تمام درهاي خانه هاي ديگر را كور مي كند و فقط در خانه اين دو بزرگوار را رو به مسجد باز مي گذارد
در حال حاضر يكطرف خانه مشرف به خانه پيامبر و يك طرف خانه را نيز با قفسه هايي پوشنده اند و دو طرف را نيز حصار كشيده اند و مامور گذاشته اند تا كسي نزديك نشود و خداي نكرده مشرك نگردد !!!
در خانه حضرت فاطمه معلوم است و قفلي برآن هست كه نوشته اي بر روي آن نوشته است
و همين نوشته وسيله اي مي شود براي سر كار رفتن ما توسط حاجي
روز آخري به ما ميگه هركي بتونه اون نوشته رو بخونه  جايزه ميدم
ما هم ميفتيم دنبال خواندن نوشته رو قفل
ولي اينقدر فاصله هست ميان ما و قفل كه نمي شود خواند . تصميم مي گيرم با دوربين زوم كنم و عكس بگيرم ولي مگر مي شود عكس گرفت
2 تا مامور همش روبروي در راه ميروند و مردم هم يك سد درست كرده اند و نميشه از دور عكس گرفت پس ناچار به جلو مي روم تا خود را وارد سد كنم
ولي حالا تو ديد مستقيم آن دو مامور هستم كافيه دستم رو تو كيفم ببرم و دوربين رو دربيارم تا دوربين را بگيرند
يه چند نفري متوجه مي شوند كه من مي خوام عكس بندازم و سعي مي كنند تا بين من و ماموران حايل شوند ولي وقتي مامور روبروي آدم باشه نميشه ديگه !!!
خلاصه با كلي زير نظر گرفتن و در يك موقعيت مناسب دوربين رو در مي يارم ولي ديگه نميشه دوربين رو بالا بيارم و تو Lcd دوربين نگاه كنم به همين خاطر همونطوري به صورت حدسي چندتا عكس ميگيرم

درب خانه حضرت فاطمه
چند بار نزديك بود با فلاش عكس بندازم واگر زود نمي فهميدم بايد فاتحه دوربين رو مي خوندم
بعدا كه عكس ها رو نگاه مي كنم به خاطر زومي كه داشتم و تكان دستهايم ، عكس ها همگي تار هستند
آخر سر هم نتوانستم اين جايزه رو هم حتي با تقلب ببرم
البته امروز به ديدن آن عكس ها ، در گوكل جستجويي كردم و عكس و متن روي قفل آن را يافتم
آن نوشته در اصل بيتي از يك شعر عربي مي باشد

قفل درب

                               منبع عكس : خاطره به قلم يك خبرنگار

هوالحبيب الذي ترجى شفاعته  *****     لكل هول من الأهوال مقتحم
ترجمه :او دوستي است كه در همه پيشامد ها و حوادث ناگوار اميد شفاعتش مي رود

پ.ن 1 : كمي از خاطرات پراكنده مدينه مانده كه بعد از پايان خاطرات مي گويم ان شاالله از پست بعد وارد خاطرات محرم شدن و ... مي شوم.

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 18:51  توسط حامد  | 

يادمه هرچي بيشتر مي گذشت و نزديك زمان رفتنمان از مدينه مي شد اختلافات حاجي و روحاني كاروان هم بيشتر مي شد
اختلافات حاجي و روحاني كاروان هم داستاني بود براي خودش
تو چندتا مسئله حاجي و روحاني كاروان اختلاف داشتند : يكي از اعتراضات روحاني كاروان به اخلاق حاجي بود در هنگام بحث هاي جديش
حاجي كلا آدمه خوش طبعي بود ولي امان از لحظه اي كه حاجي وسط يه بحث جدي بود و حسابي گر گرفته باشه و بخواي يه تيكه بندازي يا فضا رو از حالت خودش خارج كني
خدا اون روز نياره يعني يجوري مي شستت مي ذاشتت كنار كه ديگه همون جا احساس مي كردي خارتر از تو خدا نيافريده
ما ديگه يواش يواش داشت خلق و خوي حاجي دستمون مي يومد و حواسمون بود ولي مشكل از خودش هم بود
آخه خيلي وقت ها وقتي ما احساس مي كرديم داره جدي صحبت مي كنه مي فهميديم داره شوخي ميكنه و ما سركاريم و بلعكس ، يعني وقتي داره صحبت مي كنه و چندتا تيكه خنده دار هم مياد ، كاملا داره جدي صحبت مي كنه و انتظار نداره ما بخنديم !!! حتي وسط جدي ترين بحث ها و در داغ ترين لحظات صحبتش هم بعضا صحبت هاي جالبي مي كرد ولي انتظار داشت كه ما هم مثل اون نخنديم
يادم مي ياد يه بار وسط بحث آموزش احكام غسل بود و حسابي شاكي بود از اينكه چرا بعضي احكام ابتدايي ولي در عين حال اساسي مثل نماز و غسل رو نمي دونند و داشت چندتا از اين خاطرات (در اصل تلخ) خنده دار رو ميگفت كه يكدفعه جمعيت بر اساس حرفش همه زدند زير خنده ، خب ما هم خوش خنده
نمي دونم چي شد از بين اون همه جمعيت ما رو ديد كه داريم مي خنديم
خلاصه ما رو بلند كرد و گير داد چرا خنديدي ؟!!! (انگار كه فقط و فقط من خنديدم) خنده رو لبام خشك شد ، مي گفت مگه من حرف خنده داري زدم !!! خب منم كه حسابي ضايع شده بودم آروم گفتم خب خنده دار بود كه خنديدم ديگه !!! خلاصه چندتا ليچار بار ما كرد كه حساب دست همه بياد
خلاصه تا چند روز بچه ها ما رو مي ديدند مي گفتند اين همونيه كه حاجي ضايش كردا !!! و ابراز دلسوزي مي كردند ، خب معلومه ديگه چون همشون در خنديدن سهيم بودند ولي فقط من يكنفر ضايع شدم
البته اينكه بعضي صحبت هاي حاجي براي خودش اصلا خنده دار نبود ولي براي ما خنده دار ، شايد براي اين بود كه اون چيزايي كه مي گفت براي ما بعضا قابل لمس و باور نبود ولي او بارها اين موارد رو ديده بود
وقتي جلسه فرداي اون روزي كه احكام غسل رو ميگفت ، اومد و گفت كه يكي از بچه ها بعد از جلسه رفته اتاقش و با گريه از حاجي تشكر كرده چون تازه فهميده غسل رو اشتباه انجام مي داده ، تازه فهميدم اين جور آدم ها اون طور كه ما فكر مي كنيم تخيلي و كم نيستند و حتي اون نفر مي تونه يك دانشجوي مذهبي هم باشه و اگه آدم يذره به عواقبش هم فكر كنه مي بينه نه تنها خنده دار نيست بلكه گريه دار هم هست
البته بگم به خاطر حس دلسوزانه و پدرانه اي كه تو برخوردهای حاجی با بچه ها بود ، باعث شده بود تا كسي چيزي به دل نگيره
و البته حاجي هم با اعتراضات روحاني كاروان سعي مي كرد براي اصطلاحاتش جايگزين هاي بهتري پيدا كنه

پ.ن ۱ : ادامه اختلافات و بحث های جالبشان بماند برای پست های بعد

پ.ن ۲ : فعلا عنوانی برای این پستم پیدا نکردم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 8:17  توسط حامد  |